تبليغاتX
خط کمرنگ
خط کمرنگ

 
درباره وبلاگ

 

آخرين نوشته ها

 

نويسندگان

 

پيوند ها

 

آرشيو مطالب

 

 



توطئه

اطلاع یافتم ببا و ننا با توجه به مدرک و سندی که در همین وبلاگ موجود هست و قول قدیم که دگر بار دست به قیچی نبرده و زلفهایم را بر باد ندهند٬ بار دیگر بر اثر القائات دشمنان حقیرم و دستهایی پشت پرده قول و حرف خود را از یاد برده اند.

من همین جا می گویم ٬ که شما عددی نیستید و من شما را صفر و موج اندکی میبینم در برابر موج موهایم!

گفته باشم اگه و فقط اگه یک تار از موهایم کم شود !وعده من و شما شباهنگام٬سن ۴ سالگی و کشوی دوم و قیچی سلمونی!!

می دانید که من خس و خاشاکی نیستم که قولم را فراموش کنم و وعده پوچ دهم!!ای بی خوشه ها!!

من به شما آن روزخواهم خندید!

 


سه شنبه بیستم بهمن 1388 توسط تپل



سه عدد!
۱-من واکسن زدم.کل درد و تبش ۱۲ ساعت طول کشید.اما به قدری در این ۱۲ ساعت ناز کردم که برای ننا و ببا درس عبرتی بشه تا دیگه نخواهند به من واکسن بزنند!مثلا پایم درد می کرد و من یک جا خوابیده بودم!ولی این ببا و ننا بی رحم می گفتند که دارم تمارض!! می کنم و خودم را زدم به مریضی!

اینجا خرسی و همه اسباب بازی ها اومدند عیادتم!


۲-من هر روز با ببا سخت تمرین دروازه بانی می کنم ٬که اگه بار دیگه رفت به تیمی ده تا گل نخوره!به این صورت که من خودم میشینم روی مبل و ببا روی زمین و من توپ را می اندازم سمتش و اون باید با حرکات ژانگولری توپ را بگیره.به هر حال باید سخت تمرین کنه که مثل من ورزشکاری معروف بشه!!


۳-من موندم که این ببا و ننا که هر روز این همه عکس و فیلم از من می گیرند !تا کی می خواهند ادامه بدهند؟!نمیگند من قراره کی این همه عکس و فیلمها را بشینم ببینم!حالا درسته من خوشگل و خوش تیپ و جذابم!ولی قرار نیست بزرگ بشم مثل شما علاف باشم و بشینم ساعت ها فیلم و عکس ببینم!

فیلم نگیر ببا!عکس نگیر ننا!!


جمعه نهم بهمن 1388 توسط تپل



خاطره یک روز واکسنی!

شاید خیلی از شماها برای من دل بسوزونید که٬ حیف مانی! که به قول خاله شهرزاد گیر عجب ببا و ننا بی عقلی افتاده!

ولی می خواستم بگم بعضی اوقات همین بی عقل بودن و علاف بودن ببا و ننا برای من خاطرات شیرینی رقم می زنه!

نمونه اش امروز که من قرار بود واکسن هجده ماهگی ام را بزنم.ننا چون به قول افشین قطبی قلب شیر داره ٬ ببا را مجبور کرد مرخصی بگیره تا خانوادگی بریم مرکز بهداشت و با عقل ناقصش حساب کرد که اگه سه روز هم تب و درد داشته باشم تا شنبه که ببا میره سرکار ٬حال من دیگه خوب شده.

خلاصه که صبح سه تایی شال و کلاه کردیم و طبق معمول تو ماشین هر سه تایی هن هن هن گفتیم(مثلا صدای ماشین در حال گاز دادن را من در میارم با همراهی ببا و ننا)

تا رسیدیم که خانم منشی گفت ما فقط دوشنبه ها واکسن می زنیم !و اگه خیلی علاقه مندید من یک آدرسی به شما میدهم که چهار شنبه ها هم واکسن می زنند.

ما هم دوباره همراه با ببا و ننا علاف و سرخوش راه افتادیم و رفتیم مرکز بهداشت سردار جنگل.ولی از اونجایی که ننا و ببا عقلشون به چشمشون هست! دیدند ظاهر تمیزی نداره٬

گفتند: بی خیالش همون دو شنبه می زنیم و خواستیم بر گردیم خونه که دیدیم روبروی واکسنی یک پارک هست و من هم رفتم کلی بازی کردم و طبق معمول برنامه هر روزه خونه ما٬ سر راه هم دوری در هایپر استار زدیم و خوشحال و خندون به خونه برگشتیم.

نتیجه اخلاقی داستان این است که اگه ببا و ننا عاقلی داشتم٬ حتما قبل از رفتن با یک تماس می فهمیدند که چهارشنبه ها واکسن نمی زنند!

و همین طور اگه تو زندگی برنامه داشتند٬ صبح که از خونه خارج می شدند ٬برگشتشون دست خدا نبود!

و می خواهم بگم همیشه هم نداشته ها توزندگی بد نیست!!!

و حالا من موندم و دوشنبه و واکسن و یک ننا با قلب شیر!


چهارشنبه سی ام دی 1388 توسط تپل



یک سال و نیم

عزیزترین ننا که الان در خواب ناز هستی ٬ هجده ماهگی ات مبارک.

همین طور که برای بقیه میگیم که الان تو یک آقا پسر یک ساله و نیمه هستی!تعجب می کنند ٬من و ببا هم٬ از این همه سرعت زمان و گذر عمر متعجبیم!

تو الان واقعا دیگه صمیمی ترین دوست من و ببا هستی و ما لحظات فراموش نشدنی قشنگی را با هم سپری می کنیم.

پسر ارشد خانواده! امشب قبل از خوابیدن با شجاعت تمام !!دست تو دهنت کردم و دیدم باز هم مثل همیشه بدون این که من و ببا بفهمیم صبورانه دندون یازدهم را هم در آوردی!

اصولا من و ببا هم زودتر می فهمیدیم هم نمی توانستیم کار خاصی برایت انجام دهیم!

مانی کوچولوی خونه ما٬ امشب که مثل هر شب دستت را روی دستم گذاشته بودی تا بخوابی٬به این ۱۸ ماه فکر می کردم.به اینکه اگه تو این همه خوب نبودی و هوای من و ببا را نداشتی ٬شاید بزرگ کردنت به تنهایی برای ما به این همه خاطره خوش تبدیل نمی شد.

به این فکر می کردم که واقعا معجزه خداوند در خونه کوچیک ما اتفاق افتاده.این که تو راحت دندون در بیاری٬این که راحت بخوابی و این که اهل گریه و نق زدن و دل درد و خیلی از مشکلات بچه های همسن و سالت نباشی٬ همه و همه کمک کرد که من و ببا با همه بی تجربه و خام بودنمون بتونیم تو را به اینجا برسونیم.

ننا برایت تو نیمه شب هجده ماهگیت بگه٬ که غذا خوردنت خیلی نسبت به قبل بهتر شده٬ و البته به هیچ وجه دیگه زیر بار این که توی صندلی غذایت بشینی نمیری! و فقط و فقط باید پشت میز غذا خوری و روی صندلی ما بشینی و ما در موقع غذا خوردن آدم کوچولویی را میبینم که فقط سرش پیداست!!

بگم که تو ۱۸ ماهگی ات عاشق بازی هستی و خیلی از بازی ها را بلدی.هنوز هم عشق اول و آخرت جارو برقی هست و همیشه تو خونه مثل سرباز هخامنشی! لوله جارو برقی را با خودت حمل می کنی و تو خونه مسلح !!حرکت می کنی!

البته در کنار بازی٬ کارهای فرهنگی ات را فراموش نمی کنی و کتاب نی نی ها و حیوانات و میوه هایت را هم خیلی دوست داری و نقاشی و خط کشیدن روی دست و پایت!و عاشق این هستی که مجله های من و ببا را خیلی جدی و با دقت ورق بزنی و مطالعه کنی!

بسیار خوش رو و خوش بر خوردی و از اومدن مهمون به خونه خیلی خوشحال میشی و بسیار با مهمون و وسایلش!گرم میگیری ٬به طوری که ما بعضی اوقات مجبور میشیم کمی کنترلت کنیم تا مهمون از گرمی وجودت نسوزه!

طاقت یک لحظه ناراحتی من و ببا را نداری و وقتی برای بعضی از کارهایت تذکر جدی بهت میدیم و تو حس کنی ما الان خیلی خوشحال نیستیم٬ اول چشمهایت را ریز می کنی و لبخندی به پهنای صورتت می زنی و بعد میای سمت ما و دماغت را می چسبونی به دماغ ما و واقعا فکر کردی ما کی هستیم که بتونیم در اون لحظه  نخندیم و بتونیم همون طوری جدی بمونیم؟!

و بیشترین خوشحالیت در زمانی هست که ۳ نفری با هم هستیم و با هم غذامی خوریم و هر کاری را  خانوادگی انجام میدیم.

بهت بگم ما هم تو اون لحظات خوشحالیم .اصلا ما از اینکه تو را داریم خیلی خوشحالیم و همیشه خدا را شکر می کنیم بابت همه این خوشحالی!

 تو روزگاری که خوشحال بودن کمی سخت و بعید به نظر میاد!!

 


شنبه بیست و ششم دی 1388 توسط ننا



آقای ببا من به شما علاقه دارم!

نمی دونم چرا یک مدته که عاشق ببا شدم!

از صبح که از خواب پا میشم ٬در به در دنبالشم.ولی معمولا چون سرکار هست و صبح ها خونه نیست ٬ پیداش نمی کنم.بعدش میرم جلوی عکسش که به دیوار هست می ایستم و هی بابا میگم و ننا هم به جای همدردی فقط می خنده!

وقتی پنج شنبه و جمعه ها خونه هست ٬به عشقش دیگه نمی خوابم.

آقای ببا! اگه وقتی که هستی من دوست دارم فقط تو پوشکم را عوض کنی خب بهت علاقه دارم!

آقای ببا! اگه موقع رانندگی٬ دوست دارم بیام فرمون ماشین را بگیرم فقط می خواهم تو خسته نشی.

اگه تا از در خونه می خواهی بیرون بری٬ حتی برای بردن آشغالها! من هم باهات می آیم٬ خب دوست ندارم تنها بری و بدزدنت!

اگه تا می خواهی چیزی بخوری ٬من هم میایم باهات می خورم !می خواهم که بعدش تنها دل درد نشی.

اگه تا می خواهی تلویزیون ببینی٬ من میایم جلوی صفحه اش می ایستم! می خواهم چشمهایت ضعیف نشه.

اگه شبها دوست دارم موقع خواب بهت بچسبم٬ می خواهم خوابهای رنگی ببینی!

اگه تو خونه تا جعبه ابزارت را بر می داری و من هم وسایل کارم را بر می دارم و دنبالت میایم! می خواهم کمکت کنم که یک وقتی خسته نشی!

آقای ببا من به شما علاقه دارم! باز هم بگم ...بگم!

 


جمعه هجدهم دی 1388 توسط تپل



من واقعا بچه آرومی هستم چون...
چون به آرومی چراغ خواب را روشن می کنم!به آرومی همه چراغهای خونه را خاموش و روشن می کنم!

 

من با آرامش تمام اسباب بازی هایم را از داخل کمد در میاورم و در سطح خونه به آرومی پخش می کنم!

 

من به آرومی جارو برقی محبوبم را بغل می کنم و اگر خودکاری پیدا کنم دست و پاهایم را خط خطی می کنم!

 

واقعا هنوز هم باور نمی کنید که من چقدر آرومم!این همه سند و مدرک آوردم!


شنبه دوازدهم دی 1388 توسط تپل



Blog Skin