تبليغاتX
خط کمرنگ
خط کمرنگ

 
درباره وبلاگ

 

آخرين نوشته ها

 

نويسندگان

 

پيوند ها

 

آرشيو مطالب

 

 



حدس تصویر!
همیشه تو زندگی چیزهایی وجود داره که بیشتر از همه دوستش داری!

واقعا چرا سختگیری ببا و ننا نمیذاره من سهمم وعشقم و زندگیم را ببینم؟!

یعنی هیچ راهی برای رسیدن من و تو به هم وجود نداره؟!

روزگار غریبی هست نازنین!

به هر کسی که درست حدس زد ننا و ببا بین من و چی جدایی انداختند یک عدد جارو برقی X3 اهدا خواهد شد!


شنبه شانزدهم آبان 1388 توسط تپل



اسباب کشی

 

بابا این اسباب کشی عجب پدیده ای هست برای خودش.

یعنی از شهر بازی هم برای من مهیج تر بود.

دارم رو مخ ببا و ننا کار می کنم که حداقل ماهی یک بار خونه عوض کنند.

آییییییی! کیف کردم.همه چیزهای خونه تو دست و پا بود.

وسط کارتونها غلت می زدم و لذت می بردم.

به همه وسایلی که تا قبلش اجازه دست زدن نداشتم ٬ دست زدم.

ننا و ببا مردند تا هر چه زودتر خونه را جمع و جور کنند تا با هم کمتر در گیر بشیم.

از همه دوستان و همکاران و اقوام و فامیل که ننا و ببا را در راه اسباب کشی تنها گذاشتند و سراغی هم نگرفتند ٬خیلی خیلی ممنونم و دستشان را صمیمانه می فشارم.

ولی خداییش چه می کنه این اسباب کشییییییییییییی!

(توضیح ننا راجع به عکس:این عکس مانی بعد از یک روز سخت اسباب کشی تو خونه مامان بزرگ گرفته شده٬گیره موهاش هم به دلیل عدم همکاری آقا پسر در رفتن به سلمونی و کوتاهی مو هست.وگرنه عالم و آدم می دونند که ما عاشق پسرکیم و با هزار تا دختر هم عوضش نمی کنیم!)


دوشنبه یازدهم آبان 1388 توسط تپل



روشهای منهدم کردن یک عدد ببا!
 

۱-هر وقت خواست میوه بخوره ٬انگشت تو میوه اش بکنید.

۲-راجع به غذا خوردن به همه چیز دست بزنید٬ جز غذای خودتون.قاشق و چنگالش را بردارید.دست تو بشقابش بکنید.

۳-عصر که خسته از سر کار رسید٬ بپرید بغلش و به در اشاره کنید.حتی زمان دست شستن هم بهش ندید.

۴-اگه خواست تو خونه کاری انجام بده٬یا چیزی تعمیر کنه ٬شما زودتر در محل حاضر گشته و جعبه ابزارش را پخش زمین کنید.

۵-وقتی خواست تلویزیون ببینه٬ شما کانالها را عوض کنید٬ یا کلا جلوی صفحه تلویزیون بایستید تا چیزی نبینه.

۶-وقتی خواست نماز بخونه ٬جا نمازش را به هم زده و مهرها را پرت کنید و در هنگام سجده موهایش را به زور بکشید تا سرش را بلند کنه.

۷-وقتی به WC میره ٬اینقدر ضربه به در بزنید و بابا بابا بگید تا دچار استرس بشه و همه همسایه ها هم بفهمند که اون کجاست!

۸-تا میره جلوی آینه موهاش را شونه کنه ٬شما هم عینا کار را تکرار کنید!

۹-موقع خوردن دارو دستش را محکم بگیرید و هلش بدید تا شربت رو لباسش بریزه.

۱۰-وقتی شما را ناراحت کرد گازش بگیرید!

تضمین می کنم بعد از همه این کارها شکل پدرتون این طوری بشه

چی شده ببا!خیلی وقته کتاب پدر و پسر را برایم نخوندی !نکنه کم آوردی!

حالا چرا اون روز تخمه هایت را خوردم شاکی شدی و مثل .......... رفتی پیش ننا شکایت که آییییی !واییییی

مانی همه تخمه ها را خورد!نوش جونممممممم


چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388 توسط تپل



ورود به ماه شانزدهم
عزیزترین مامان ٬امروز دقیقا روزی هست که ۱۵ ماهگی را تمام می کنی و قدم در ماه شانزده میذاری.

پیشرفتهایت در ماه گذشته در همه چیز عالی بوده و ما از این بابت خدا را شکر می کنیم.

با زحمات بی دریغ ننا و کمک ببا و حلیم فروشی محل و در و همسایه!شما در پایان ماه پانزدهم وزنت ۱۰ کیلو و ۸۰۰ شده و قدت هم ۸۳ .که ما بسیار راضی و خرسند هستیم.

البته پسرم خیلی کارت درسته ها!همین که مثل بقیه بچه ها تو کار سوپ و سرلاک و فرنی و این جور چیزها نیستی و ما فقط به خاطر ابهتت و سبیلت!برایت غذای کاملا رسمی می پزیم و تو می خوری اش خیلی بهت افتخار می کنیم!!

شاید بزرگترین اتفاق ماه پیش راه رفتنت بود٬ که بسیار ما را هیجان زده کرد و هر بار که راه میری ٬بسیار ذوق مرگ میشیم. و فکر کنم وقتش شده واقعا برایت یک کفش رسمی بخریم!

اسباب بازی هایت را خیلی خوب می شناسی و می دونی هر کدوم به چه درد می خوره.دیگه تا ۳ تا مکعب را راحت رو هم میچینی و با لیوانهایت هم برج درست می کنی.

ولی ما هنوز از شر این سی دی های بیبی انیشتینت راحت نشدیم! و روزی چند بار باید به اتفاق هم نگاهشون کنیم.

به جارو برقی بسیار زیاد علاقه مندی!به طوری که ما مجبوریم برای اینکه بعد از جارو کردن هیچ گونه درگیری پیش نیاد تو را از خونه بیرون ببریم تا اون یک نفر دیگه بتونه خونه را جارو کنه!

از تاریکی هم ترسی نداری و با وجودی که ما شبها چراغها را خاموش می کنیم تا شما به اتاقها کمتر سر بزنی فایده ای نداره.

علاقه عجیبی داری که ما را بترسونی و ما هم باید خیلی غلو شده بگیم می ترسیم و نشون بدیم واقعا ترسیدیم!

چند وقت پیش دیدم تو به طرز مشکوکی ساکتی!اومدم بالا سرت و دیدم داری با یک سوسک مرده که گوشه اتاق افتاده بازی می کنی !و برایت عجیبه که این چی بود که تو تا حالا ندیده بودیش!البته در این زمینه من و ببا خیلی شجاعیم!!!و احتمالا تو هم این شجاعت را از ما به ارث بردی!

یک گوشه خونه هم خونه مورچه هاست که تو مثل صاحب خونه بد جنس ها روزی چند بار انگشت می کنی تو خونه مورچه ها و اسباب و اثاثیه اونها را پرت می کنی بیرون!

البته با این اوصاف بچه خیلی تمیزی هستی !چون مرتب میری یک دستمال بر می داری و همه جای خونه را دستمال می کشی!از سرامیک کف خونه گرفته تا صندلی غذایت.

به لطف خاله مهسا که صندلی ماشین کوشان را بهت داد تو دیگه تنهایی برای خودت عقب ماشین میشینی و ببا را از نعمت کمک راننده داشتن محروم کردی!

البته اگه یک ثانیه کسی را پشت فرمون نبینی شیرجه می زنی و فکر می کنی حق مسلمت هست که الان پشت فرمون باشی و رانندگی کنی!

بیشتر کلماتی را که میگی حرف "د" در اون به کار رفته شده و البته به زبون اشاره بالاخره منظورت را می رسونی.

تل و کش سر ننا را بر می داری و می زنی به موهایت و بعد به ما نگاه می کنی و عشوه میای!!و ما هم حتما باید اون لحظه باید به صورت خیلی خوشحال و متعجب بگیم :وااااااای !چه ماه شدی !چه خوشگل!

هنوز مهندس خونه ای و شدیدا به کارهای فنی علاقه مند هستی!

رقیب سر سخت ببایی تو همه چیز از خوردن گرفته تا همه کارهایی که انجام میده.

الان که اینها را می نویسم تو مختصری سرما خوردی و سرفه می کنی.

و ما بی صبرانه منتظر خوب شدنت هستیم.

پسرم کاش یک روزی برسه که تو بفهمی کلاه و جوراب و پیش بند هم جز البسه هستند و استفاده از اونها اشکالی نداره!!

و همین طوری اگه آدم شبها یک پتو یا ملافه روش بندازه و بخوابه دنیا به آخر نمی رسه!


یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 توسط ننا



کفشهایم کو!

 

بايد امشب بروم


بايد امشب چمداني راكه به اندازه پيراهن تنهايي من جا دارد، بردارم

و به سمتي بروم

كه درختان حماسي پيداست

رو به آن وسعت بي‌واژه كه همواره مرا مي‌خواند

يك نفر باز صدا زد: مانی

كفش‌هايم كو؟

 

نترسید !اول صبحی سرم به جایی نخورده!

شما هم اگه یک ببا و ننا مثل من داشتید٬تا حالا شاعر شده بودید.

داستان بر می گرده به زمان نوزادی من٬ وقتی که من فقط ۳ ماه ام بود و شروع کردم به غلت زدن.

و بعد هم همه کارها را سریعتر از بقیه دوستانم یاد گرفتم.المپیک نوزادان را که یادتون هست.

از سینه خیز رفتن و تا دست به مبل گرفتن ایستادن!

من تو همه کارها رکورد شکن بودم.القاب زیادی هم کسب کردم.مانی زرنگ٬بلا٬زبل خان و.....

ولی هر استعدادی که پشتش هیچ حمایت و تشویقی نباشه٬بالاخره یک جایی کور میشه!

این داستانها را گفتم تا بگم چرا من مانی در پایان ماه پانزدهم و در آستانه رفتن به ماه شانزده هنوز مستقل راه نمیرم!

ننا و ببا و اون ژست مثلا فرهیختگی و ساده و صمیمی بودن را که یادتون هست.

چه انتظاری برای راه رفتن من دارید!وقتی تا حالا برای من هیچ کفشی نخریدند و خودشون را کشتند و چشم بازار را کور کردند و هزار بار حساب و کتاب کردند تا برایم یک دمپایی خریدند

توقع دارید من با دمپایی برم خونه این و اون و خیابون!

وقتی هیچ کفشی ندارم ٬به چه امیدی راه برم!

این بار می خواهم یک جور دیگه رکورد بزنم.

می خواهم تا ۵ سالگی راه نرم.

تا اسمم در کتابهای رکوردهای گینس ثبت بشه!

 

باید امشب بروم!


من امشب اومدم به مطلبی که دیروز نوشتم اضافه کنم بر خلاف میل باطنی و فقط و فقط به خاطر مرام و معرفتم دل رنجور ننا و ببا را شاد کردم و اولین قدمهایم را برداشتم.(به تاریخ ۲۱ مهر ۱۳۸۸ شمسی مطابق با سن ۱۴ ماه و ۲۵ روزگی) و خانواده ای را غرق شادی و خوشی کردم.


دوشنبه بیستم مهر 1388 توسط تپل



من و ننای آشپز
 

دیدم تو پست قبلی همه خیلی از ببا تعریف کردید٬ اومدم یک افشاگری هایی راجع به ننا بکنم که دلتون بیشتر برای ببا بسوزه.

خداییش اگه یک عنصر معلوم الحال تو زندگی ببای من و جود داشته باشه ٬که هیچ هنری نداشته باشه خود همین نناست.

آشپزی اعم از درست کردن غذای ساده و شیرینی و کیک پختن و ..... در حد صفر!

خیاطی هیچ!

کارهای متفرقه افتضاح!

بیچاره ببا که تو این همه سال یک بار هم غذای درست و حسابی نخورد.

تنها چیزیه که بلده این هست یک مشت مواد را سریع بپزه و با هم قاطی کنه و یک مشت پنیر پیتزا بریزه روش که چیزی معلوم نباشه!

نه اگه تو ریگی به کفشت نیست چرا نباید اصل غذا معلوم باشه!

دیگه چقذه ببا به خاطر دست پختش جلو دوست و آشنا و فامیل و غریبه خجالت کشیده بماند!

حالا من فکر می کنید با این ننا چه کردم.

اولا که من ببا نیستم که بخواهم گذشت کنم.حالش را می گیرم اساسی.

برنج اگه شل و وارفته باشه ٬لب نمی زنم.و باید حتما قد کشیده و چرب باشه اساسی.

غذای تکراری را هر چند هم که دوست داشته باشم ٬محاله دو بار پشت سر هم بخورم.

و باید غذایی دیگه ای باشه تا من رضایت به خوردن بدهم.

غذا باید کاملا طعم و مزه واقعی خودش را حفظ کنه تا من بخورم.

خلاصه که با توجه به حساسیت ننا در غذا خوردن٬ من الان ننا را دارم تبدیل به یک آشپز بین المللی می کنم که البته به علت استعداد کم نامبرده تا الان نتیجه ای قابل توجه حاصل نشده.

ننا به جای اون همه فوتبال و فیلم دیدن می رفتی٬ یک کمی هنر یاد می گرفتی ضرر نداشت.

مامان بزرگ و بابا بزرگ خوبم که  میاین وبلاگم را می خونید٬ بیاین دست پسرتون را بگیرید و از این خونه ببرید تا از گشنگی نمرده!

هنوزم دیر نشده.حالا اون موقع جوون بوده و یک اشتباهی کرده .ولی میشه الانم جبران کرد!

یک ننای جدید که آشپزی اش خوب باشه هم برای من خوبه و هم ببا!

بزرگی کنید و ما را نجات بدید!


چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 توسط تپل



Blog Skin