تبليغاتX
خط کمرنگ
خط کمرنگ

 
درباره وبلاگ

 

آخرين نوشته ها

 

نويسندگان

 

پيوند ها

 

آرشيو مطالب

 

 



پسر فرهیخته!!!
سلام پسر کوچیک قصه ما

چند شبه وقتی برات کتاب می خونم کتاب را میارم جلوت تا تو عکساشو ببینی تو هم کلی می خندی و ذوق می کنی .مخصوصا با کتاب می می نی

پسری فکر نمی کنی یک کمی زوده برای کتاب خوندنت!!!!!!!!!!!!!!!

پسرفرهنگی من عاشق اینی که ما باهات حرف بزنیم .حالا اصلا کاری نداری ببا و ننا خسته !!!

الانم بعد از کلی دست خوردن با ناراحتی خوابیدی!

۴ شنبه هم من و تو ببا رفتیم واکسن ۲ ماهگی را زدیم.خیلی درد داشتی و تب کردی و بی حال و مریض بودی ولی خوب فعلا راحت شدیم تا ۲ ماه دیگه

دیگه از کارهای این روزهات اینه که زبون کوچیکتو در میاری و دستت را میشناسی و سرتو می چرخونی

گردنت هم دیگه میتونی تا قسمتی نگه داری

و از همه با مزه تر شبها موقع خوابه که من و ببا خودمون می خوابیم و تو هم بعد از ما خودت می خوابی

یعنی از سر ناچاری هست که می خوابی ها چون ما که خواب رفتیم و تو هم تنهایی حوصله ات سر میره و مجبور میشی بخوابی!!!!!!!!!!!


یکشنبه سی و یکم شهریور 1387 توسط ننا



من مانی 2 ماه دارم!!!
سلام سلام

بالاخره من به دنیا اومدم

گفتم میام یک حالی به این ننا و ببا میدماااااااااااااااااااااا

بذارید از اولش بگم.اولش که من تو بیمارستان دیدمشون گفتم واویلااااااااا اینها ببا و ننای من هستند

چون فکر می کردم یک کم درست و حسابی ترازاین حرفها باشند!!

بعدش هم  خواستم خودکشی کنم زردی گرفتم و عفونت گرفتم و شیر نخوردم ولی فایده ای نداشت اینقده اشک ریختند که دلم سوخت و پشیمون شدم و خوب شدم

ولی الان دارم یک حال بهشون میدم اساسی

ننا یادتونه شبهابیدار بود نودو فوتبال می دید الان اینقذه خسته هست که شبها بی هوش میشه

و اون ببا اینقذه منو تو خونه گردونده که کمر درد گرفته

تازشم من عاشق اینم که یکی منو تو ارتفاع بالا راه ببره من هم به اطراف نگاه کنم بعد هم بعضی اوقات الکی چشمام را می بندم و بعد ببا فکر می کنه خوابم

 میره یواش می شینه ولی تا رو مبل می شینه من چشمام را باز می کنم آیییییییییی ضایع میشه

ولی خداییش خیلی دوست داشتم شبها هم می تونستم نخوابم و یک حالی ازشون بگیرم ولی حیف که شبها خواب میرم ولی تا خواب میرم هم اینقدر خرزوخان میشم و سرو صداهای مبهم میدم،اينا بيدار ميشن، فكر مي كنن شير بالا آوردم و تا بدو ميان بالا سرم من خواب رفتم. اينكار هم مزه ميده.

و اون ننای ساده از نوع لوح!!!که این همه ازصبح تا شب خسته میشه ولی تا یک لبخند تحویلش میدم 

از خود بی خود میشه و یادش میره چقذه خسته هست!!

حالا ننا پپه منم یا شما

هر وقتم میرن بیرون منم می فهمم تو تنگنا هستند سریع خود زنی می کنم که دست و پاشون را گم  کنند و بهم ۲ برابر شیر بدند تا حالا که این تاکتیک جواب داده

راه به راه برام پستونک  با رنگ و طرح مختلف می خرند ولی من همشون را از دهنم میندازم بیرون

تازشم برای اون ببا تا حالا موقع تعویض پوشک چند بار برنامه های ویژه داشتم!!!

الانم جدیدا که می خوان آروغم را بگیرند اگه بغل ننا باشم خودم را به خواب می زنم

اگه هم بغل ببا باشم اونقدر دستشو می خورم که پشیمون بشه

شبها هم تا این ببا می خواهد سریال ببینه صاف تو چشماش زل می زنم تا مجبور بشه به جای تلویزیون به من نگاه کنه و باهام حرف بزنه

خلاصه خیلی دارم با این ننا و ببا حال می کنم

حالا منتظرم بزرگتر بشم و هنرهای بیشتری از خودم نشون بدم


دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387 توسط ننا



فریب
کوچولو خان

فریب و کلک را خودمون از همین اول بهتون یاد میدیم. تنبلیمون میاد وقت بزاریم، يه دونه پستونك ميزاريم توي دهن و يه آويز بالا سر و شماها هم كه به اندازه كافي خنگ، اونوقت هي لبخند ميزنين و فكر ميكنين دنيا به كامه. نه پسرم اينجوريا نيست. ما آدم گنده ها(یا لوس تَرِش میشه آدم بزرگها) برای رفع تکلیف و از سرواکردن دست به چنین خیانتی میزنیم وگرنه میشه ساعتها بشینیم بالا سر و سرگرمتون کنیم.

خلاصه کم کاری ما رو به کوچیکی خودتون ببخشین.

پ.ن: ولی ما برات وقت کافی میذاریمممممممممممممم ها.


دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387 توسط ببا



آویز
سلام پسر کوچیک و ساده خونه ما

آخه ننا قربونت بره که اینقذه ساده و پپه اییییی!!!!!!!!!!

از دیروز که برای تختت آویز خریدیم و برات روشن می کنیم تو کلی  ذوق می کنی باهاش و می خندی و به زبون خودت باهاش حرف می زنی!!!!!!!!!!!

دیروز برای سومین بار بود که با خودت رفتیم خیابون بهار برات خرید کردیم.آخه تا قبلش هر وقت می رفتیم تو توی دل ننا بودی .الان دیگه برای خودت شخصیت مستقل شدی و باهامون میای بیرون و عاشق بیرونی با تعجب از شیشه ماشین به اطراف نگاه می کنی و آخرش هم ازشدت تعجب خواب میری!!!!!!!

الان عصرشنبه هست و تو خوابی و ننا داره بازی منچستر و لیورپول را میبینه و منتظریم تا ببا از سر کار برگرده.

خوب بخوابی پسری!


شنبه بیست و سوم شهریور 1387 توسط ننا



40 روزگی
پسر ۵۶ روزه ما

یک عده ای دادسخن میدادن که بچه ۴۰ روز رو رد کنه دیگه رو غلطکه و منظم میشه و معجزه و این حرفا. شما ۱۶ روز اضافه روز داری ولی ما تغییری ندیدیم. همون روال سابق رو داری. البته درستش هم همینه ها. نه تنها حرف مرد یکیه٬ اخلاق و کردارش هم باید یکی باشه. مردکوچولو.


چهارشنبه بیستم شهریور 1387 توسط ببا



پسری!!!
پسری الان ۵۴ روزته.

دیگه کلی برای خودت آقا شدی.عاشق شیر خوردنی حتی اگه دل درد بگیری!!!!!!!!!!!!

الان وقتی باهات بازی می کنیم کلی می خندی و دست و پا می زنی و یک صدا هایی از خودت در میاری که ما را عاشق خودت می کنی

همش دوست داری بغل باشی مخصوصا بغل ببا که در ارتفاع بالا تری راهت میبره!!!!!

بعضی اوقات هم زوم میکنی رو چیزی که ما میگیم تیر تپر شدی!!!!!!!!!

فعلا صدات می کنیم آقای گمبل!!!!!!

 


یکشنبه هفدهم شهریور 1387 توسط ننا



تولد 2
فردای روز تولدت حدود ساعت ۳ بعد از ظهر از بیمارستان خارج شدیم و اومدیم خونه خودمون.تو خیلی آروم بودی و بیشتر خواب بودی و من هم سعی می کردم بهت شیر بدم با اینکه بلد نبودم.

جمعه هم خونه بودیم.تاشنبه صبح رفتیم بیمارستان خاتم برای تست غربالگری که خانمه گفت تو یک کم زردی و یک تست زردی هم بدیم

اولین بار بود که ازت خون می گرفتند و من اون قدر مضطرب شدم که نا خود آگاه اشک می زیختم تا اینکه جواب تست زردیت ۱۴ بود.بعد همگی اودیم خونه بوا

تا عصری رفتیم خانم دکتری که بیمارستان معرفی کرد.وقتی دیدت گفت باید بستری بشی به خاطر زردی و ما برگشتیم بیمارستان.

اون شب بدترین شب من و ببا بود.وقتی اون چشم بند به چشمت زدند و تو دستگاه گذاشتنت وقتی از دستهای کوچولوت خون می گرفتند وقتی بهت سرم وصل کردند و تو فقط جیغ می زدی من داشتم سکته می کردم اون قدر گریه کردم که دیگه نایی برام نمونده بود

شب من و تو موندیم و ببا رفت و صبح زود اومد و تصمیم گرفتیم تو را با میل خودمون مرخص کنیم

اومدیم خونه و تو همچنان بی حال بودی و می خوابیدی

تا اینکه سه  شنبه دوباره برای تست زردی  این بار رفتیم  بیمارستان صارم و اونجا زردیت ۱۵ شده بود و این بار خانم دکتره گفت برای عفونت و زردیت باید یک هفته مرخص بشی

نمی دونی چه روزهای سختی بود .خونه بدون تو خیلی خالی بود و دل ما شکسته و فقط اشک می ریختیم

تا اینکه بالاخره تو شنبه عصری به خونه برگشتی .

دیگه ۵ روز دیگه هم آنتی بیوتیک تزریق کردی تا خدا را شکر بهتر شدی.

الانم یاد آوری اون روزها دلم را به درد میاره.

خلاصه این جریان به دنیا اومدنت بود آقا چاقه مهربونم.

ایشالله که همیشه سالم باشی پسر گلمممممممممم


یکشنبه هفدهم شهریور 1387 توسط ننا



تولد 1

سلام آقا چاقه مهربونم.

خيلي وقته كه مي خواهم اينجا بيام و لحظه تولدت را بنويسم ولي فرصتي نميشه.

از اولش بگم .شب چهارشنبه اي كه قرار بود تو به دنيا بياي من خيلي استرس داشتم شايد ۱ ساعتم هم بيشتر نخوابيدم .هر چي دعا و قرآن كه فكر مي كردم برات خوندم.همش از خدا مي خواستم تو سالم باشي و همه چيز خوب پيش بره.

من و ببا صبح زود پا شديم اذان صبح را كه گفتند نماز خونديم و دعا و لباس پوشيديم .ببا يك كم فيلم گرفت از آخرين لحظاتي كه تو دلم بودي بعدش راه افتاديم ساعت ۵ شده بود و ما مي خواستيم اولين مريض خانم دكتر باشيم ولی با اینکه خیلی زود راه افتادیم دومین مریض شدیم.اونجا دیگه قبل از اتاق انتظار من و ببا خداحافظی کردیم .من رفتم تو لباسهامو عوض کردم و دوباره به همون اتاق ۴ تخته که ۲ سال پیش بودم رفتم.

بعد به دست ننا سرم وصل کردند و منتظر خانم دکتر شدیم.اون لحظات همه حواسم به تو بود .احساس می کردم تکون نمی خوری تو اون لحظات برای همه کسانی که یادم بود دعا خوندم تا اینکه ساعت هفت و نیم خانم دکتر امد و اول اون خانم اولیه را بردند اتاق عمل و ننا دومین نفر بود ساعت ۸ که شد بهم گفتند آماده بشم برای عمل .بعد ننا را تو برانکارد گذاشتند و تو راهرو منتظر شدیم که صدا کردند .تو راه ببا را هم دیدیم و خداحافظی کردیم و بعد رفتیم اتاق عمل که خیلی سرد بود و من فقط دعا می کردم

تا اینکه دو تا پرستار اومدند که ننا را منتقل کردند رو تخت عمل و همه وسایل را آماده می کردند که خانم دکتر هم رسید گفت به خاطر این روز عزیز صدات می کنه علی و همه منتظر دکتر بیهوشی بودیم که یک آقایی اومد و یک ماسک    گذاشت و به ننا گفت که نفس بکش و من فقط صلوات می فرستادم و بعد از سه بار نفس دیگه چیزی یادم نیومد

تا اینکه چشمهام را باز کردم بالای سرم یک عالمه مهتابی دیدم و بعد منو آوردند تو بخش که ببا را دیدم و تو نازنیم که دادند بغلم .چشمهات بسته بود و خیلی کوچولو بودی باورم نمیشد تو همونی که نه ماه تو دلم بودی و الان برای خودت به یک موجود مستقل تبدیل شدی

دیگه تونستم بهت چند قطره شیر بدم .بعد از ظهر هم چند نفری به دیدنمون اومدند.شب هم ببا با اینکه اتاق خصوصی بود نتونست پیش ما بمونه و..................

بعدا ..............  


جمعه هشتم شهریور 1387 توسط ننا



Blog Skin