تبليغاتX
خط کمرنگ
خط کمرنگ

 
درباره وبلاگ

 

آخرين نوشته ها

 

نويسندگان

 

پيوند ها

 

آرشيو مطالب

 

 



یک.....دو.....سه....تموم شد!!!
هی پسر!!

به ماه چهارم زندگیت خوش اومدیییییییییی!!!

این سه ماه به سرعت برق و باد برای من و ببا گذشت.اولش که به دنیا اومده بودی سه ماهه شدن تو برای ما  خیلی طولانی به نظر می اومد.

ما هر کار می کنیم.عکس میگیریم و خاطراتت را می نویسیم برای اینکه تمام لحظه ها ی با تو بودن را ثبت کنیم ولی زمان کار خودشو می کنه و کاری به دلتنگیهای ما نداره!

بچه که بیاد دیگه خواب تعطیل!!!!

خوراک تعطیل!!!!!!

سفر تعطیل!!!!!!

کلا زندگیتون تعطیله!!!!!

فکر می کنی اینا را کی گفته؟!!

این جمله هایی بود که قبل از تولدت همه اطرافیان به من و ببا می گفتند و ما فکر می کردیم تو سونامییییییی هستی که قراره همه زندگی ما را با خودت ببری!!!!!!!!!

عجیبه نه!!! باور نکردنیه نه!!! که همه راجع به یک نی نی کوچولو این حرفها را بزنند!!!

راستی به نظرت چرا هیچ کی نگفت تو مثل قند و نباتییییییییی!!که تو این همه شیرینی !!چطور نگفتند که تو بوی بهشت میدی !!که نازنینی .............

دلم می خواهد ساعتها نگاهت کنم و بوت کنم .تو قشنگترین دعایی بودی که اجابت شده و بهترین آرزویی که برآورده شده

پسر این کار را با ما نکن!!!!!!!!!!!!!!

من و ببا طاقت نداریمااااااااااااااااااااااااااااا

اینقذه عاشقانه تو چشمهای ما نگاه نکن!!!! از دست میریماااااااااااااااااااااا

اینقذه شیرین نباش یک وقت دیدی ننا خوردتت دوباره رفتی تو دلش هاااااااااااااا

ووووووووییییییییی! پسر من! پسر قشنگم !تو اینقذه تو این سه ماه آقا بودی و خوب بودی! گل بودی که ما را بد عادت کردی!!!!!!!!!!!!

اولا که تو از همون شب اول زندگیت مثل آقا ها همون سر شب خوابیدی تا صبح!

خدا را شکر دل درد نداشتی و بچه گریه ای و بهونه گیری هم نیستی!

صبح که پا میشی اینقذه مهربون با چشمهای نازت به همه کس و همه چی نگاه می کنی و می خندی که حد نداره

ووووووووویییی وقتی شیر می خوری (عاشق این لحظه ام) مستقیم تو چشمهام نگاه می کنی و پلک هم نمی زنی انگار که دفعه اولت منو میبینی و می خندی

 واااااااااااای دیگه تو اون لحظه من ذوق مرگ میشم!!!

اینقذه قربون صدقه ات میرم که ببا میگه دوباره قضیه سوسکه و دست و پای بلوریههههههههه!!!

اما چون تنها بچه ای هستی که تو سه ماهگی این کارها را می کنی ما می نویسیم که بقیه بچه ها و مامان و بابا ها حسرت بخورند!!!!!!!!!!!!!!!!!

اولا که دستاتو خیلی خوب کشف کردی و فهمیدی میشه ۱۰ تا انگشت هم با هم خورد!!!!!!!

پاهاتم تازه کشف کردی ولی هنوز نمی دونی اونها را میشه خورد!!!!!

عاشق این هستی که من و ببا باهات حرف بزنیم و بازی کنیم و ما که بیکار!! و حساس !! که نکنه تو دچار کمبود محبت خدای ناکرده بشی!!!! ساعتها همدمت میشیم!!

کلی به زبون خودت باهامون حرف می زنی و آواز می خونی!

عاشق آهنگ و موزیکی، از آواز اساطیر شهرام ناظری گرفته تا قیصر و منصور و بنیامین!!!!!!!

کتاب خوندن را هم دوست داری خیلییییییییییییی به شرطی که ما بخونیم و تو عکساشو ببینیییییی!

تازگیها یاد گرفتی دستهات رو باز نگه داری و سعی می کنی چیزهایی که نزدیکت هستند رو با دست بگیری و یک نیمچه غلت هم میزنی و گردنت هم که بلد شدی نگه داری!

از کلاه و جوراب و پتو خیلی بدت میاد و مثل ناقلاها به هر ترتیبی که هست میندازیشون دور!!!!

امروز هم مثل آقاها دو تایی با ببا رفتید برای خونه خرید کردید!!!

خلاصه که خیلی آقایییییییییییییییییییییییییی پسر قشنگم!!

خیلی مخلصییییییییم!!!


شنبه بیست و هفتم مهر 1387 توسط ننا



دست زدن ممنوع
هی آقا تپله

اخه اینا نمیدونن ما چقدر توی بیمارستان بابت تو خون دل خوردیم و به اسم  عفونت ، تمام دستای کوچولوی تو رو از سرنگ و سرم کبود کرده بودن، بعد به ما ميگن اينا چقدر حساسن.

خب حضار گرام روي صورت نوزاد دست نكشيد، ما كه پدر مادرش هستيم با نذر و صلوات، بوسش ميكنيم، بعد از راه نرسيده ، دست مي‌كشين روي صورت و لب و لوچه بچه . خب احساساتتون رو كنترل كنيد، به فكر قلب ما هم باشين، نازك شده به خدا ، ميشكنه ، زود ميشكنه اگه بازم بگن مريضه. عفونت داره . 

 تابلو بزنيم :" دست زدن ممنوع"

پ.ن : بي جنبه هستيم كه هستيم . ۲۷ تا بچه كه نداشتيم، دلمون بزرگ باشه.


دوشنبه بیست و دوم مهر 1387 توسط ببا



مسافر کوچولو
هی پسر!دومین مسافرت را هم به سرزمین مادری رفتی.امروز ۸۳ روزته و برای تو ۲ تا سفر آمار خوبیه!!

تو راه رفت و برگشت هم خیلی پسر خوبی بودی.

 مثل آقا چاقها تنهایی صندلی عقب نشستی و مناظر بیرون را تماشا می کردی و حواست را جمع می کردی که نخوابیییییییییی!!!

البته یک بار هم که از دستت در رفت و خوابیدی به لطف ببا که سبقت غیر مجاز گرفت و پلیس ماشین را نگه داشت بیدار شدی!!

تو شمال هم کلی خوش اخلاق بودی و با دایی و خاله حال می کردی.یک روز هم پیش ببا و دایی و گت ننا موندی و ننا و خاله رفتند خرید

ولی از دیروز که برگشتیم خیلی از عادت های قبلیت عوض شده!!!و دیگه روزها نمی خوابی!!!

و ننا احتمالا به زودی از خستگی رو به موت میشه!!!

راستی تو اولین دربی زندگیت را هم دیدی که مثل همیشه ۱-۱ تموم شد!!!


دوشنبه پانزدهم مهر 1387 توسط ننا



بباي ناقلا
ديروز عصر وقتي ببا خسته و كوفته از سركار برگشت و من رو از نناي خسته تن تر تحويل گرفت، با 2 تا چرخ الكي زدن و قربون صدقه ، تا ديد توي بغلش خوابيدم، از فرصت استفاده كرد و من رو توي كرير گذاشت . منهم  از اون چرتهاي 2 دقيقه اي ميزدم و ببا هم مجبور بود هر 2 دقيقه كرير رو تكون بده كه من از خواب بيدار نشم. بعد زيرچشمي ديدم كه ننا توي اتاق اونوري كلاً تا دم افطار بيهوش شد وببا هم رفت كتاب ِ " همه كودكان تيزهوشند، اگر..." (من سواد دارم ها) را آورد كه به خيال خودش از فرصت خواب من استفاده كنه و نكات آموزشي، تربيتي ، فرهنگي براي من ياد بگيره. منم زيرچشمي ديدم چه چيزايي رو خوند، حالا منتظرم سرفرصت اگه خواست روي من پياده اشون كنه هشيار باشم و بهش پاتك بزنم.

دوشنبه هشتم مهر 1387 توسط ببا



تعامل
هي پسر (ما عاشق اين جمله كتاب ناتوردشت هستيم و مجبوريم تو هم اينجوري صدا كنيم)
كم كم داريم باهم به تعامل مي‌رسيم. يعني اخلاق تو يواش يواش براي ما معلوم ميشه و اخلاق ما هم براي تو .
اميدوارم از اخلاق هم خوشمون بياد. ما كه بدمون نيومده. مسالمت آميز داريم زندگي ميكنيم و تو هم شايد ديگه عادت كرده باشي به ما. روزهاي اول كمي همديگه رو اذيت كرديم، اما الان اوضاع بهتره.

اين تعامل هم به ياد داشته باش بعداً ها كه بخواي سر ملت رو گول بمالي، كلمه پركاربرديه.

چهارشنبه سوم مهر 1387 توسط ببا



Blog Skin