تبليغاتX
خط کمرنگ
خط کمرنگ

 
درباره وبلاگ

 

آخرين نوشته ها

 

نويسندگان

 

پيوند ها

 

آرشيو مطالب

 

 



6 ماهگي مان خان
پسري

ببا در آستانه 6 ماهگي تو يكي از بزرگترين(حيواني دارزگوش و مهربان و باربر)يتهاي عمرش را انجام داد. همه عكسها و فيلمهايت در دل هاردي جا دارند كه فعلاً در كماست. برايش دعا كن.


سه شنبه بیست و ششم آذر 1387 توسط ببا



اعترافات يك ببا
گمبل خان

ببا روز شنبه صبح در ميان دود و مه و آتش و خون وبرف و يخ و باران برگشت و تو و ننا را جاگذاشت.

ببا و احياناً ننا (پیش خودش) فکر می کردند ببا امشب یک خواب کامل داره و ببا هزارتا کار نکرده رو مجسم کرد که در نبود تپل انجام بده . فکر میکرد الان همه اینترنت را مرور میکنه. همه کامپیوتر و عکس وفیلمهاش رو سر و سامون میده. اتاقها و در و دیوارها رو دستی میکشه . کلی کارهای عمرانی دیگه میکنه .

اما ببا وقتی پاش رو توی خونه ی سرد وخالی گذاشت، يكهو خالي شد. بي هويت، بي همه چيز(فحش نمیدم ها) ،تنها و اين بود كه دلش گرفت. چون هر روز بدو بدو مي‌رسيد خونه. در رو كه باز ميكرد  يه نناي مهربون و خسته و عاشق رو ميديد كه يه تپل سرحال و شيطون رو تو بغلش نگهداشته تا ببا برسه و اينا كلي با هم سرگرم بودن.

براي همين ببا هم مثلاً يه مجله برداشت تا از ۱۱ تا ۱۲ ونيم شب كه ال كلاسيكو شروع ميشه،سرش گرم بشه و سرش هم گرم شد ، چون تا مجله رو برداشت ، ديگه چيزي يادش نيومد تا ساعتش زنگ زد كه بلند شه بره سركار.

ديدي ببا چقدر دلتنگتون شده بود!


یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387 توسط ببا



قصه هاي من و ببا!
آقا چند وقته اين ببا كه از شركت مياد خونه بدتر از من غر غر مي كنه كه:

 آييييييي شركت اينطوريه!آييييييي اونطوريه!

چهارشنبه اي من هم بالاخره پسر اون ببام ديگه !از صبح شروع كردم به غر غر كردن كه آيييي ننا پاشو منو ببر شركت ببا ببينم چيه؟خوردنيه! چه شكليه! ببينم اونجا چه خبره ؟

كيه كه ببا را اذيت مي كنه تا من حالشو بگيرم!

ننا اولش تهديدام رو جدي نگرفت ! ولي بعد كه با غر غر هام تقريبا حالش را دگرگون كردم !سريع منو زد زير بغلش برد شركت ببا!

منم تا برسيم حسابي تو ماشين خوابيدم ٬تا اينكه با ننا از ماشين پياده شدم و من چشمهام را باز كردم ديدم دم در شركت بباييم!

با ننا كه رفتيم بالا يكهوووووو ديدم ٬يك عالمه خانم و آقا اومدند براي ديدنم!من هم فكر كردم خبريه نكنه منو با مدير عامل اشتباه گرفتند اولش خودمو براشون گرفتم اساسييييييي

بعد ديدم نه بابا اين خبرها نيست رييس كسي ديگه اس!

از خود گرفتگي در اومدم٬ دقيقتر نگاه كردم .ديدم اي بابا اينا كه همكارهاي ببا هستند كه!آشنان!  پريسا جونه كه آدرس خوب ميده براي واكسن!!

ولي خداييش از يكيشون خيلي خوشم اومد! چون ببا گفت از ديوار راست بالا ميره !!عين خودمونه!منم چپ و راست بهش لبخند مي زدم

حيف كه با اين ببا و نناي حساسم نتونستم بغل هيچ كدومشون برم و خودمو لوس كنم و يك كم درد دل كنم حيف!

رييس ببا را هم ديدم .بهم گفت با يك ذره قد و بالام كل زندگي ببا را كن فيكون كردم٬ ولي من بهش توضيح دادم٬ ما بي تقصيريم واين ببا هست كه خودش شب به بهونه وبلاگ و اينترنت شب دير مي خوابه و صبحها خواب مي مونه

آقا رفتيم پشت ميز ببا هم يك كم نشستيم و ديديم بد نيست !حالا شايد بعد از اخراج ببا من برم جاش سركار! با اين وضعيت غيبتهاش به زودي اخراج ميشه

چند شبه ننا من و ببا را مي فرسته از خونه بيرون و خودش مي مونه خونه

من و ببا هم دوتايي سوار ماشين ميشيم و ميريم خيابون گردي !اين ببا هم بعضي اوقات پيشنهادهاي غير اخلاقي ميده ميگه ماشين خالي و بوق و چراغ و..!!!

ولي من هي نصيحتش مي كنم كه ببا سن و سالي ازت گذشته! زشته اين كارها.بعدشم اگه بگيرنمون ببرند كلانتري من كه نمي تونم بدون شير بمونم!

ما داريم ميريم شمال!يك ۱۰ روزي نيستيم .به قول ننا تور سياحتي از عيد تا عيد داريم!!

اونجا يك عالمه آدم منتظرند كه منو ببينند آخه به قول داييم سوگليم ديگه!

 


شنبه شانزدهم آذر 1387 توسط تپل



آهاي !ببا...
آهاي ببا .... من لوسم؟

ببا سني ازت گذشته!بيا اين حرفها را نگو !من لوسم؟!

بباي من...بباي پير من ...لوس نديدي ببا جان

من اگه شكمم را ميدم بالا٬ براي اينكه راهم ببريد ٬مي خواهم همه جاي خونه را ببينم تا مغزم شكوفا بشه! استعداد هايم را بروز بدم! اين از هوش زيادمه!

 نمي دونم چرا اين ببا و ننا من بر عكس همه ببا و نناها هستند

همه مي خواهند به زور هم كه شده بگن كه بچه اونها خيلي باهوشه ولي اينا٬ اين همه هوش را در من نمي بينند

فكر كنم چون خودشون آخر بي استعدادند براي همينه!

مثلا اين ننا تموم هنرش تو لالايي خوندن اينه:

ماني گل گله... بله

طلا طلاهه... بله

جوجه بلاهه... بله

گرگ ناقلاست!... بله

پيش پيش پپش... لالا لالا

ترو خدا استعداد ننا را حال كرديد! بعد هم انتظار داره من با اين لالايي اش به خواب اصحاب كهف  برم

اون ببا هم كه بلده فقط صداي جك و جونور از خودش در بياره فكر مي كنه من خواب ميرم

اييييييييي چند روزه تو اين سرما پا ميشند هي منو مي برند بيرون ٬انگار نه انگار كه هوا سرده و من هم مثلا نوزادم!

هي ببا !كه به من ميگي پچيكول! خوبت شد ۳ روزه گذاشتمت سركار! معطل يك كم از توليدات كيك زردمي كه ببري آزمايشگاه

هي ننا! تو هم خوبت شد كه ديگه مجبوري با هزار تا ادا بهم شير بدي! نه ضايع شدي! مجبور شدي همه شيشه شيرها و پستونكم را جمع كني و بايگاني كني

نه حالتون جا اومد اينقذه موقع تعويض پوشك غلت مي زنم تا اشكتون در بياد

ديديد چه آقا شدم و مستقل خودم بعد از شيربا يك غلت آروغ مي زنم و موقع خواب خودم از اين پهلو به اون پهلو ميشم

حالا كه چي موقع خزيدنم بهم مي خنديد!مگه خودتون بچه نبوديد از اولش كه يكهوووو راه نمي رفتيد كه نامردا

ببا تو كه شب مياي مي خواهي به اينترنت وصل بشي ببين امشبم بازي هر شبم را در ميارم

ننا تو هم كه..........خودت مي دوني همون كاري كه ديروز ۲ بار كردمش

بعد هم يك لبخند از نوع گشادترينش تحويلتون ميدم شما كه ساده از نوع لوح

دارم براتون.............


یکشنبه دهم آذر 1387 توسط تپل



4 ماه و 10 روز
گمبل خان

از امروز انتظار داريم همه اموراتت روي روال طبيعي بيافته. اينم از اون چيزاييه که هي گفتن و ما هم چون لوحهاي ساده باور کرديم. ۴۰ روزگي و هيچ تغييري . اينم امروز ببينيم چطوري ميشه.

 ميگن بعد از ۴ ماه و ۱۰ روز از خواب پا ميشي و به همه سلام ميکني!

صبحونه ميخوري و با ننا و ببا گپ ميزني و ظهر هم يه چرت بعد از نهار و تلويزيون نگاه ميکني و شب هم ساعت ۱۰ شب بخير ميگي خودت ميخوابي. ما که باور نکرديم ولي ميگن.

راستي بعد از اون واکسن موفقيت آميزت قرار شد ماهي يه بار بهت واکسن بزنيم ، دور هم خوش بگذره!

ببا روزهاي بهتري برات آرزو ميكنه. ميدونم كه الان داري شكمت رو ميدي بالا كه ننا بغلت كنه و تو هم راحت توي بغلش خواب بري و اون قدم بزنه ولي از بباي پيرت همچين انتظاري نداشته باش. ميدونم كه ننا هم داغونه ولي چاره چيه، لوس پسرشي و بغلت ميكنه


پنجشنبه هفتم آذر 1387 توسط ببا



Blog Skin