تبليغاتX
خط کمرنگ
خط کمرنگ

 
درباره وبلاگ

 

آخرين نوشته ها

 

نويسندگان

 

پيوند ها

 

آرشيو مطالب

 

 



بر باد رفته
سلام ببا!جان ببا!پیر ببا!تولدت مبارک!

بیا شمع ها را فوت کن که ۱۰۰ سال زنده باشی!

۱۰۰ سال!وووووی چه خبره؟حالا مثلا تو این سن و سالی !چی کار کردی که تو ۱۰۰ سال بخواهی انجام بدی؟!

نه !خداییش برگشتی ببینی تو زندگی ات چی کاره ای؟چه کارهایی کرده ای؟بهره ات از عمر درازت چی بوده؟

الان مدیری یا رییسی یا که چی؟کارمند جزمی! هستی؟واقعا !آدم می شناسم که از ۲۱ سالگیش مدیر بوده!

نه!تو زندگی ات چی داری که بهش افتخار کنی!فقط بلدی ساعت چهار و نیم که شد بدویی بیای خونه که چی بشه!با ننا پر حرفی کنی!عمرت را به باد فنا بدی!

هی آت و آشغال بخورید و فیلم و سریال ببینید!

این هم نتیجه عمر طولانی ات!!

میبینم که این روزها بد جور با ننا دپرس هستین!حالا یک رای دادین دیگه چقدر پیگیری می کنید که رای چی شده و کجا رفته!

می خواهی بدونی رای ها کجاست؟پیش منه!

من رفتم وزارت کشور جمعه شب که از شمال بر می گشتیم !گریه آی گریه !که من می خواهم رییس جمهور بشم !پام را کردم تو یک کفش که حتما من باید!رییس جمهور بشم!

اونها هم که خب مهربون و دلشون نیومد که من این همه اشک بریزم !گفتند: ما اینجا سی میلیون رای بی خودی داریم همش مال تووووو!فقط تو گریه نکن!

من هم رای ها را گرفتم و خوشحال برگشتم خونه!حالا تو و ننا دارید دنبال چی می گردید؟!

من الان رییس جمهور این مملکتم و همین و بس!


چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388 توسط تپل



دندون
من امروز دارم دوتا دندون دیگه در میارم برای همین یک کمی بی حوصله ام!

ببا و ننا هم در جو شدید انتخاباتی به سر می برند!

و این شده که نمیان اینجا یک سری بزنند و وبلاگم را بنویسند!

من امروز کشف جدیدی به عمل آوردم و اون دکمه خاموش و روشن کردن تلویزیون بود که حال ننا را موقع دیدن فوتبال ایران و کره شمالی را باهاش گرفتم!

تمام چراغ های خونه را من باید روشن کنم!!

ننا امروز از بس بهش چسبیدم ٬ اشک شوق می ریخت!

دیروز در راستای رقابت تنگاتنگ با ببا تمام آب هویجی که مامانش براش آورده بود را خوردم!

و شب موقع خوابم در پوشکم بسته بندی کرده و تحویلش دادم!

ببا و ننا روز به روز لاغرتر میشند و فقط این خوش تیپی را مدیون من هستند!

مدارک تحصیلی ببا و ننا را پیدا کردم و به زودی حقایق را برای شما رو می کنم!

در ضمن فهمیدم ننا و ببا تو مافیا قاچاق پفک و شکلات دست دارند!

به زودی ناگفته هایی زیادی از ببا و ننا را براتون خواهم گفت!

منتظر باشید!


شنبه شانزدهم خرداد 1388 توسط تپل



من و مریضی

من مریض بودم!سرما خورده بودم و اشک می ریختم!

از دست ننا و ببا و غم روزگار!از دست خون دل خوردنها!آخرش مریض شدم!

ننا و ببای من آخر بچه داری اند!(باز هم جون عمه نداشته ام!)

اولش که من به دنیا اومده بودم!فکر می کردند من را تو اون گرمای تابستون باید هی پتو بپیچند!

من هم تند تند گرمازده می شدم و این با هوشها نمی فهمیدند که دلیلش چیه!

بعد یک شب مامان صبا اومد خونه ما و گفت دمای خونه باید ۲۵ درجه باشه برای بچه و من نجات پیدا کردم!

بعدا دیگه بزرگتر شدم و خودم از خودم نگهداری می کردم!کلاه و جوراب نمی پوشیدم!

یعنی نمی ذاشتم کسی کلاه سرم بذاره!شبها هم هر پتویی روم می انداختن من با یک حرکت ضربتی دورش می انداختم!

این شد که من کل پاییز و زمستون را بی لحاف و پتو سر کردم!

دیگه ننا و ببا هم بی خیال شدن!لباس کم تنم می کردن و تا اینکه هوا بهاری شد و من گول خوردم و سرما خوردم!

ولی تو این ۱۰ روز مریضی آیییی حال ننا و ببا را گرفتم!

اول که سریع ویروس را دادم به ننا و اون هم سرما خورد!

بعد غذا نمی خوردم مثلا چون اشتها نداشتم!

همش می رفتم بغل ننا و ببا که راهم ببرند !تازگی ها دیگه شاهی نمیرم!میرم رو گردن ببا سوار میشم تا علاوه بر کمر درد آرتروز گردن هم به دردهاش اضافه بشه!

یک روز هم دلشون سوخت که مریض بودم برام چند تا اسباب بازی خریدند!

سر دارو خوردن یک  جنجالی به پا می کردم که خودشون پشیمون میی شدند از دوا دادن!

دماغم را هم با لباس ببا و ننا پاک می کردم!

به هر حال می خواستند از من خوب مواظبت کنند مریض نشم!

به هر چیز ممنوعه هم دست می زدم!

خلاصه که از من نصیحت !بعضی اوقات مریض بشید !بد نمی گذره!


دوشنبه چهارم خرداد 1388 توسط تپل



Blog Skin