من مریض بودم!سرما خورده بودم و اشک می ریختم! 
از دست ننا و ببا و غم روزگار!از دست خون دل خوردنها!آخرش مریض شدم! 
ننا و ببای من آخر بچه داری اند!(باز هم جون عمه نداشته ام!)
اولش که من به دنیا اومده بودم!فکر می کردند من را تو اون گرمای تابستون باید هی پتو بپیچند!
من هم تند تند گرمازده می شدم و این با هوشها نمی فهمیدند که دلیلش چیه! 
بعد یک شب مامان صبا اومد خونه ما و گفت دمای خونه باید ۲۵ درجه باشه برای بچه و من نجات پیدا کردم! 
بعدا دیگه بزرگتر شدم و خودم از خودم نگهداری می کردم!کلاه و جوراب نمی پوشیدم!
یعنی نمی ذاشتم کسی کلاه سرم بذاره!شبها هم هر پتویی روم می انداختن من با یک حرکت ضربتی دورش می انداختم!
این شد که من کل پاییز و زمستون را بی لحاف و پتو سر کردم! 
دیگه ننا و ببا هم بی خیال شدن!لباس کم تنم می کردن و تا اینکه هوا بهاری شد و من گول خوردم و سرما خوردم! 
ولی تو این ۱۰ روز مریضی آیییی حال ننا و ببا را گرفتم! 
اول که سریع ویروس را دادم به ننا و اون هم سرما خورد! 
بعد غذا نمی خوردم مثلا چون اشتها نداشتم! 
همش می رفتم بغل ننا و ببا که راهم ببرند !تازگی ها دیگه شاهی نمیرم!میرم رو گردن ببا سوار میشم تا علاوه بر کمر درد آرتروز گردن هم به دردهاش اضافه بشه! 
یک روز هم دلشون سوخت که مریض بودم برام چند تا اسباب بازی خریدند!
سر دارو خوردن یک جنجالی به پا می کردم که خودشون پشیمون میی شدند از دوا دادن! 
دماغم را هم با لباس ببا و ننا پاک می کردم! 
به هر حال می خواستند از من خوب مواظبت کنند مریض نشم!
به هر چیز ممنوعه هم دست می زدم!
خلاصه که از من نصیحت !بعضی اوقات مریض بشید !بد نمی گذره! 
|