تبليغاتX
خط کمرنگ
خط کمرنگ

 
درباره وبلاگ

 

آخرين نوشته ها

 

نويسندگان

 

پيوند ها

 

آرشيو مطالب

 

 



یک روز من و مانی
 

سلام بر پسر کوچولوی خونه ما٬ که داره کم کم مردی میشه برای خودش.

اینقذه این روزها تغییرات شگرفی کردی که دیگه خیلی  از کارهایت یادم نمی مونه که بنویسم.

انگار هر دقیقه یک کار جدید رو می کنی!و همش در حال غافلگیرکردن من و ببایی.

اول از همه بگم با اون سی دی های بیبی انیشتینت٬ تقریبا من و ببا را دیوونه کردی.چون تا صبح از خواب بیدار میشی کنترل دی وی دی را بر میداری!!(جالب اینجاست که هر ۴ کنترل موجود در خونه را می شناسی و می دونی چی به چیه!)

و میذاری کف دستم و انواع صداهای مار و سگه موجود را تو سی دی را برایم اجرا می کنی ٬که دیگه آدم مجبور میشه تو رو در وایسی هم که شده ٬تلویزیون را برایت روشن کنه و تو خوشحال از دیدن دوستانت!

شروع به همراهی می کنی!

در همین حال سه تار ارث رسیده از ببا را بر میداری و شروع به نواختن می کنی!که من و ببا میگیم استاد صبا!!کارش را شروع کرد و وسطش هم چشمت به عکسهایت روی دیوار میفته و کلی ابراز احساسات نسبت به خودت می کنی!

بعد یک سری به همه اتاقها می زنی و اسباب بازیهات را بر میداری و معمولا خیلی توجهی نشون نمیدی!و میری سراغ تلفن و شروع می کنی به شماره گرفتن و الو گفتن و صحبت کردن!

از ۱۱۰ گرفته تاشماره هایی را که تو حافظه گوشی تلفن ذخیره شده را تماس می گیری٬ تا از همه آدمها مطمئن بشی که سر جای خودشون هستند یا نه!این وسطها اگه موبایل را هم پیدا کنی یک سری هم با اون تماس بر قرار می کنی!و بدبخت اسمهایی که با "آ" شروع بشند مثل آژانس یاس و......

این میونه ننا اگه بتونه صبحانه را بهت بده روزش را خیلی خوب شروع کرده! معمولا بعدش تو هم به همراه ننا به آشپزخونه میای و تقریبا از اونجا با کمی اعمال خشونت!از جانب ننا بیرون میای!

چون ماشالله تو نه اینکه خیلی کنجکاوی!به همه چی کار داری.

با اینکه تو در همه چیز نسبت به بچه های همسنت جزء اولین ها بودی٬ اما تو راه رفتن جزء آخرین ها شدی!هنوز مستقل راه نمیری البته در حد یک قدم میری.

ولی حتما باید دست ما را بگیری برای راه رفتن.بعد مثل کارتون زهره و زهرا قدمهای درشت بر میداری!

خیلی اصرار داری وقتی می ایستی حتما یک سری چیزها را هم از روی زمین با خودت مثل وزنه برداری و بلند کنی!

وقتی می خواهی خودت را برای ما لوس کنی صدایت را نازک می کنی٬ ولی وقتی بخواهی برایت کاری را انجام بدیم صدایت را کلفت و مردونه می کنی و ما هم محو ابهتت میشیم!

از صبح تا شب هم اگه ببا خونه باشه (ب ب) گویان یا (با   با )گویان دنبالشی که یک وقت خدای ناکرده کاری انجام بده و تو جا بمونی.

عصرها هم با ببا معمولا یک پیاده روی کاملا مردونه و به همراه خرید کردن و  گاهی اوقات هم پارک رفتن با کالسکه دارید.

آآآآآآآآآامااااااااا

از غذا خوردنت بگم که سلیقه ات حرف نداره!تو کاملا یک مرد ایرانی هستی اون هم از نوع سنتی اش!

عاشق حلیمی!به خاطرت ما مشتری هر روزه حلیم فروشی محل شدیم.

غذا باید کاملا رسمی٬ جا افتاده!چرب !و اصیل باشه تا تو بخوری اش!مثل فسنجون و باقالی پلو و......

چایی که نگو تو به خاطر خوردنش حاضری همه کس را فدا کنی!

و حلوا و پسته و تخمه آفتاب گردون و ..........

میوه ها را هم خیلی دوست داری.البته دوست داری همه چیز را درسته بخوری و غذا نباید به هیچ وجه مایع باشه و میوه هم رنده شده نباشه!

قد پسر خاله کلاه قرمزی همیشه نون دستت هست و در حال خوردنش.

به هر حال هنوز ما در مورد غذا خوردن به نقطه نظر مشترک نرسیدیم!

به خوابت هم خیلی حساسی!دوست نداری اصلا از ساعات خوابت به هر دلیل اومدن مهمون و یا رفتن به مهمونی و یا خرید و یا هر چی کم بشه!

در کل بذار برایت یک اعترافی بکنم !تو ۱۴ ماه گدشته به نظرم اگه بخواهیم نسبت بگیریم.به نسبت این که تو بچه خیلی خوبی برای ما بودی ٬ما اون قدر ببا و ننای خوبی برایت نبودیم!!!


پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388 توسط ننا



خنده
هی پسر !بزرگ شدی ببین به چه چیزها می خندیدی!

 

۱-چسب نواری را که باز میشه غش می کنی از خنده

۲-ببا که می پره بالا که دریچه کولر را درست کنه

۳-در نوشابه که باز میشه با صدای گازش!

۴-ببا که با پنبه سبیل میذاره

۵-ننا که ظرف از دستش می افته

۶-وقتی عطسه می کنیم.

۷-وقتی ببا دو تا پاهاش را به هم می کوبه!

۷-و خیلی چیزهای دیگه.

اینا را برات نوشتم که اگه بعدا بزرگ شدی دنیا بهت سخت گرفت بدونی میشه در هر شرایطی خندید!به شرطی که خودت هم بخواهی بخندی!

 


چهارشنبه یازدهم شهریور 1388 توسط ننا



اعتراف
 

من اعتراف می کنم که این ببا و ننای من خیلی خوب هستند و مهربون.

من اعتراف می کنم تمام مطالب قبلی که اینجا می نوشتم سیاه نمایی بود .

و مظلوم نمایی برای این که خودم را تو دل همه شما جا کنم.

من اعتراف می کنم که ببا و ننا از همه زندگی و خوشی ها خودشون گذشتند تا من خوش باشم.

من اعتراف می کنم که ببا به خاطر من به زودی شغلش را از دست میده .از بس که صبح ها من را می بره پشت بوم و دیر می رسه سرکار.

من اعتراف می کنم ببا و ننا هر روز به خاطر من پیرتر و خسته تر از روز قبل میشند.

من مسئولیت هر گونه اغتشاش وسایل در خونه !سوختن بخچال و ماشین لباسشویی!منفجر کردن اجاق گاز٬ انهدام هر گونه ضبط و دی وی دی و انواع وسایل صوتی و تصویری٬

کندن گچ دیوار و گلهای گلدون و پاره کردن انواع  مجله و کتاب و جلد سی دی

متلاشی کردن گوشی تلفن و مویایل و جارو برقی را به عهده می گیرم.

من نادمم و پشیمان.و طلب عفو و بخشش از ببا و ننا دارم.

من گول خوردم.گول خواص (شیطان!)را خوردم.من فکر می کردم با این اغتشاش ها یک کودتای مخملی

تو خونه را می اندازم و خودم همه امور را به دست می گیرم.

من خیلی هم با ننا و ببا دوستم!و حتی به من اجازه می دهند که خودم  وبلاگم را آپدیت کنم!

تمامی این اعترافها تحت شرایط آرمانی ایجا نوشته شده و هر گونه اعمال زور و فشار و شکنجه را از جانب ببا و ننا شدیدا تکذیب می کنم.

(عجب خواب بدی دیدم ها.کدوم خواب ؟همین ها که اینجا نوشتم!)


جمعه ششم شهریور 1388 توسط تپل



Blog Skin