تبليغاتX
خط کمرنگ
خط کمرنگ

 
درباره وبلاگ

 

آخرين نوشته ها

 

نويسندگان

 

پيوند ها

 

آرشيو مطالب

 

 



کاسپر *

 

آفای مانی

عکس بالا که در حین استحمام شادی بخش شما گرفته شد و در پايگاه تروريستي و وابسته به بيگانگان  ِ فيس بوك قرار داده شد، واكنشهاي متفاوتي را در بين هواداران گرامي‌تان برانگيخت. برخي شاد ، برخي ناراحت و برخي هم خيلي ناراحت شدند. در يكي از جالبترين اظهار نظرها (خاله شهرزاد) ، براي پدر ومادر شما تقاضاي عاجل ِ صحت و سلامت عقل از بارگاه خداوند شده كه با توجه به شناختي كه از اين خاله مهربان داريم ، اطمينان داريم كه فقط خير و سلامتي ببا ونناي شما را خواسته است.

اما همچنانكه شما آقاي چاق و مهربان نمي‌دانيد ، در دستور زبان شيرين فارسي ، "ك" اي وجود دارد كه  در دو باب تحبيب و تصغير به كار مي‌رود  و مردم  بر حسب نياز آنرا بكار مي‌بندد مثل واژه منفور و مطرود ِ "پيامك" كه اين از نوع تصغير و بدبخت شده ي واژه ي "پيام" مي‌باشد و در مقابل ، "ك" در كلمه "بابك" از نوع تحبيب است. (ببا تحقيقاتي هم در مورد واژه‌ي "كودك" انجام داد ولي نتيجه ي رضايتبخشي نداشت!)

اما آنچه كه موضوع هاي بيربط بالا را به هم ربط ميدهد ، اين است كه بسياري از كلمات و عبارات و عكسهاي مبتذل و مفرح و غيرشرعي و غيرعرفي كه ما والدين گرامي شما ، آنها را در اينجا قرار ميدهيم نه از باب تصغير كه از باب تحبيب است، اصلاً از باب زيادي ِ تحبيب است . شما آنرا حمل بر ترور شخصيتي بزرگواري (با تلفظ BOZORGAVARI)چون خود ندانيد.

ببا ونناي شما ضمن احترام به شخصيت ِ بزرگوار(همان تلفظ بالا) شما ، دوست دارند همه نوع خاطرات محترمتان را ثبت نمايند.

(* : همه با كاسپر آشنا هستند و نيازي به توضيح نيست!)


سه شنبه سیزدهم مرداد 1388 توسط ببا



WC
توی هر خونه، یه فضا،یه گوشه، یه محل امنی هست برای فکر کردن، برای غار تنهایی آدما، برای راحت بودن و شایدم کمی استراحت. اصلاً اسمش هم از همین استراحت کردن میاد. جای بزرگی نیس ولی همه بزرگا حتماً بهش سری میزنن!

حالا یه بابایی هست که هر موقع از فشار زندگی و خروارها درددل اونجا میره تا دقایقی بیاسایه، تمام مدت، حضور یه "ماهی پلنگ صورتی" که بطور پیوسته و ریتمیک اونو صدا میکنه، اینقدر اونو دچار استرس میکنه که برای جلوگیری از تجمع همسایه ها و انجمن حمایت از کودکان و اورژانس اجتماعی، ترجیح میده قید فکر کردن و راحتی رو بزنه و به اتاقهای فکر عمومی سر بزنه.

پسرم مواظب باش . ممکنه ببا یه روزی از بس تو خودش میریزه ،مجبور شه خودکشی کنه ها. بزار اون چند دقیقه رو توی تنهایی خودش بی اضطراب بگذرونه .جبران میکنم


پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388 توسط ببا



اي پسر ارشد خانواده

هي پسر!

ما از اينكه تو فرزند ارشد خانواده هستي ، به خود مي‌باليم و دليلي هم بر اين باليدن خود نمي‌بينيم.

ما كلاً از عبارت " فرزند ارشد" يا "پسر ارشد" خوشمان مي‌آيد.

در خانواده ببا٬ پدر دختر عمو نقش ارشد را بازي مي‌كرد و در اين نقش همواره حامي ببا و عمو سامي بود. اصولاً ارشدها هميشه به نوعي حيف مي‌شوند، چون تمام تست و آزمون و خطاهاي ننا وبباهاي صفر كيلومتر روي آنها تست مي‌شود. آنها اصولاً ، فداكار، حامي و از خود گذشته مي‌شوند و با تمام صفات ِ خوبِ ديگري(صبر٬ مظلومیت و خوشرویی) كه ما از تو سراغ داريم ٬ تو یک ارشد نمونه برای خواهران و برادران آینده خود خواهی شد. (لشگر ِ ما سرلشگري غيور مي‌خواهد)

ما از تو مثل همه ببا و نناهای دیگر که پزشک شدن ارشدشان را خواهانند٬ نمی خواهیم که پزشک شوی (اگر بشوی بد هم نیست!) ٬ اما در کنارش حتماْ تار زدن را یاد بگیر تا تمام عقده های فروخورده کل دوران زندگی ببا که صرف حسرت یادگرفتن این ساز ِ باشكوه شده است و عقده هاي فروخورده کل دوران زندگی ننا كه صرف حسرتِ شنيدن ِ نواختن آن توسط ببا شده است ٬ فروكش كند. در اين راه از دوستت كورش هم مي‌تواني كمك بگيري!


چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387 توسط ببا



6 ماهگي مان خان
پسري

ببا در آستانه 6 ماهگي تو يكي از بزرگترين(حيواني دارزگوش و مهربان و باربر)يتهاي عمرش را انجام داد. همه عكسها و فيلمهايت در دل هاردي جا دارند كه فعلاً در كماست. برايش دعا كن.


سه شنبه بیست و ششم آذر 1387 توسط ببا



اعترافات يك ببا
گمبل خان

ببا روز شنبه صبح در ميان دود و مه و آتش و خون وبرف و يخ و باران برگشت و تو و ننا را جاگذاشت.

ببا و احياناً ننا (پیش خودش) فکر می کردند ببا امشب یک خواب کامل داره و ببا هزارتا کار نکرده رو مجسم کرد که در نبود تپل انجام بده . فکر میکرد الان همه اینترنت را مرور میکنه. همه کامپیوتر و عکس وفیلمهاش رو سر و سامون میده. اتاقها و در و دیوارها رو دستی میکشه . کلی کارهای عمرانی دیگه میکنه .

اما ببا وقتی پاش رو توی خونه ی سرد وخالی گذاشت، يكهو خالي شد. بي هويت، بي همه چيز(فحش نمیدم ها) ،تنها و اين بود كه دلش گرفت. چون هر روز بدو بدو مي‌رسيد خونه. در رو كه باز ميكرد  يه نناي مهربون و خسته و عاشق رو ميديد كه يه تپل سرحال و شيطون رو تو بغلش نگهداشته تا ببا برسه و اينا كلي با هم سرگرم بودن.

براي همين ببا هم مثلاً يه مجله برداشت تا از ۱۱ تا ۱۲ ونيم شب كه ال كلاسيكو شروع ميشه،سرش گرم بشه و سرش هم گرم شد ، چون تا مجله رو برداشت ، ديگه چيزي يادش نيومد تا ساعتش زنگ زد كه بلند شه بره سركار.

ديدي ببا چقدر دلتنگتون شده بود!


یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387 توسط ببا



4 ماه و 10 روز
گمبل خان

از امروز انتظار داريم همه اموراتت روي روال طبيعي بيافته. اينم از اون چيزاييه که هي گفتن و ما هم چون لوحهاي ساده باور کرديم. ۴۰ روزگي و هيچ تغييري . اينم امروز ببينيم چطوري ميشه.

 ميگن بعد از ۴ ماه و ۱۰ روز از خواب پا ميشي و به همه سلام ميکني!

صبحونه ميخوري و با ننا و ببا گپ ميزني و ظهر هم يه چرت بعد از نهار و تلويزيون نگاه ميکني و شب هم ساعت ۱۰ شب بخير ميگي خودت ميخوابي. ما که باور نکرديم ولي ميگن.

راستي بعد از اون واکسن موفقيت آميزت قرار شد ماهي يه بار بهت واکسن بزنيم ، دور هم خوش بگذره!

ببا روزهاي بهتري برات آرزو ميكنه. ميدونم كه الان داري شكمت رو ميدي بالا كه ننا بغلت كنه و تو هم راحت توي بغلش خواب بري و اون قدم بزنه ولي از بباي پيرت همچين انتظاري نداشته باش. ميدونم كه ننا هم داغونه ولي چاره چيه، لوس پسرشي و بغلت ميكنه


پنجشنبه هفتم آذر 1387 توسط ببا



ببای 5 ماهه
هي پسر (طبق معمول)
من ببا ، 5 ماه دارم.
من ببا از آخر ماه ديگه ميتونم خوردن رو شروع كنم. 6 ماهم تموم ميشه.
ميدونستي كه 26 ام هر ماه اول تولد ببائه بعد ريكا؟!
شنيدم كه 4 ماهت تموم شده.  يه نگاه دور و برت بنداز. چيزي عوض نشده ؟ من يا ننا؟ نه چيزي عوض نشده پسرم. اينو گفتم كه حواست باشه با هر چيز سر كار نري . آخ ايكاش سركار مي‌رفتي و نون خونواده اي رو تامين ميكردي. ديگه بباي پيرت لازم نبود هر روز اينهمه راه بكوبه بره سركار و آخر روز هم همش نگران نون گرفتن باشه. هي راستي كي بزرگتر ميشي بري نون بگيري؟ اينهم يكي از دغدغه هاي بباته. مي بيني چه دغدغه هاي بزرگي داريم؟
پسري، ما اصلاً براي واكسن فرداي تو اضطراب نداريم ها. ميدونيم كه يكروز بايد مرد باشي و تحمل كني. راستي براي دخترا كه اين واكسن رو ميزنن چطوري ميشه؟ اونا كه مث يه مرد نميتونن تحمل كنن ؟ يادم باشه از ببات بپرسم.
ما اينقدر ريلكس هستيم كه ببا فردا رو باز از مرخصي هاي نداشته اش گرفته و نميره سركار. اصلاً حالت بحراني نيس. همه چيز تحت كنترله . فقط نميدونم اين واكسن رو كدوم بشري اختراع كرد،‌انگار خودش خانواده نداشته ها.  راستي اين 2 ماه ها چرا اينقدر زود ميرسن.؟!
ميشه ديرتر 6 ماهت بشه اينبار؟

یکشنبه بیست و ششم آبان 1387 توسط ببا



لوسو
خوبي ما، يك كرماني اصيل هست و اصطلاحات خيلي شيرين و مخصوص به خودش را دارد.

يكي از اين اصطلاحات" لوسو" است كه ماني براي كمك به فهم آن ، در اينجا آنرا براي ما اجرا كرده است.

از ماني بخاطر همكاريش در گسترش فرهنگ و لهجه شيرين كرماني، تشكر مي‌كنيم.

Image and video hosting by TinyPic


دوشنبه ششم آبان 1387 توسط ببا



دست زدن ممنوع
هی آقا تپله

اخه اینا نمیدونن ما چقدر توی بیمارستان بابت تو خون دل خوردیم و به اسم  عفونت ، تمام دستای کوچولوی تو رو از سرنگ و سرم کبود کرده بودن، بعد به ما ميگن اينا چقدر حساسن.

خب حضار گرام روي صورت نوزاد دست نكشيد، ما كه پدر مادرش هستيم با نذر و صلوات، بوسش ميكنيم، بعد از راه نرسيده ، دست مي‌كشين روي صورت و لب و لوچه بچه . خب احساساتتون رو كنترل كنيد، به فكر قلب ما هم باشين، نازك شده به خدا ، ميشكنه ، زود ميشكنه اگه بازم بگن مريضه. عفونت داره . 

 تابلو بزنيم :" دست زدن ممنوع"

پ.ن : بي جنبه هستيم كه هستيم . ۲۷ تا بچه كه نداشتيم، دلمون بزرگ باشه.


دوشنبه بیست و دوم مهر 1387 توسط ببا



بباي ناقلا
ديروز عصر وقتي ببا خسته و كوفته از سركار برگشت و من رو از نناي خسته تن تر تحويل گرفت، با 2 تا چرخ الكي زدن و قربون صدقه ، تا ديد توي بغلش خوابيدم، از فرصت استفاده كرد و من رو توي كرير گذاشت . منهم  از اون چرتهاي 2 دقيقه اي ميزدم و ببا هم مجبور بود هر 2 دقيقه كرير رو تكون بده كه من از خواب بيدار نشم. بعد زيرچشمي ديدم كه ننا توي اتاق اونوري كلاً تا دم افطار بيهوش شد وببا هم رفت كتاب ِ " همه كودكان تيزهوشند، اگر..." (من سواد دارم ها) را آورد كه به خيال خودش از فرصت خواب من استفاده كنه و نكات آموزشي، تربيتي ، فرهنگي براي من ياد بگيره. منم زيرچشمي ديدم چه چيزايي رو خوند، حالا منتظرم سرفرصت اگه خواست روي من پياده اشون كنه هشيار باشم و بهش پاتك بزنم.

دوشنبه هشتم مهر 1387 توسط ببا



تعامل
هي پسر (ما عاشق اين جمله كتاب ناتوردشت هستيم و مجبوريم تو هم اينجوري صدا كنيم)
كم كم داريم باهم به تعامل مي‌رسيم. يعني اخلاق تو يواش يواش براي ما معلوم ميشه و اخلاق ما هم براي تو .
اميدوارم از اخلاق هم خوشمون بياد. ما كه بدمون نيومده. مسالمت آميز داريم زندگي ميكنيم و تو هم شايد ديگه عادت كرده باشي به ما. روزهاي اول كمي همديگه رو اذيت كرديم، اما الان اوضاع بهتره.

اين تعامل هم به ياد داشته باش بعداً ها كه بخواي سر ملت رو گول بمالي، كلمه پركاربرديه.

چهارشنبه سوم مهر 1387 توسط ببا



فریب
کوچولو خان

فریب و کلک را خودمون از همین اول بهتون یاد میدیم. تنبلیمون میاد وقت بزاریم، يه دونه پستونك ميزاريم توي دهن و يه آويز بالا سر و شماها هم كه به اندازه كافي خنگ، اونوقت هي لبخند ميزنين و فكر ميكنين دنيا به كامه. نه پسرم اينجوريا نيست. ما آدم گنده ها(یا لوس تَرِش میشه آدم بزرگها) برای رفع تکلیف و از سرواکردن دست به چنین خیانتی میزنیم وگرنه میشه ساعتها بشینیم بالا سر و سرگرمتون کنیم.

خلاصه کم کاری ما رو به کوچیکی خودتون ببخشین.

پ.ن: ولی ما برات وقت کافی میذاریمممممممممممممم ها.


دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387 توسط ببا



40 روزگی
پسر ۵۶ روزه ما

یک عده ای دادسخن میدادن که بچه ۴۰ روز رو رد کنه دیگه رو غلطکه و منظم میشه و معجزه و این حرفا. شما ۱۶ روز اضافه روز داری ولی ما تغییری ندیدیم. همون روال سابق رو داری. البته درستش هم همینه ها. نه تنها حرف مرد یکیه٬ اخلاق و کردارش هم باید یکی باشه. مردکوچولو.


چهارشنبه بیستم شهریور 1387 توسط ببا



تولدت مبارک
پسر آقا

امروز صبح ساعت ۹ به دنیا اومدی. تو با اومدنت من رو بطور واقعی در روز پدر ، پدر كردي. فعلاً گوش شيطون كر كه خواب و آروم هستي تا ببينيم خدا چي ميخواد.

تو راحت اومدي اما مامان طفلكي الان داره درد زخمهاي عملش رو تحل ميكنه ، اما ميدونم اينقدر دوستت داره كه اصلاً دردهاش يادش ميره تا تو رو ميبينه.

فعلاً زياده عرضي نيست. نور بارونمون كردي پسرم.

يا علي


چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387 توسط ببا



هفته های پایانی
آقا پسر آروم و مظلوم (البته تا این لحظه)

بدجوری چشم انتظارتیم. سخت شده گذر این روزها. فقط مجبوریم حرکات نامرئی ات رو ببینیم آقا پسر گل.مامان که همش دل به هوله که نکنه بلیط زودتر بگیری بیای و ما هنوز هیچکاری نکرده باشیم،ایضطیراب داره یکسره .منم که علی بیخیال فقط لبخند میزنم و تا جایی که میدونم قول همه کارها رو به مامان دادم حتی در زمینه پی پی

به نظر خودم که خیلی کاری نداره، حالا تو چقدر راضي باشي ، بماند.

خب ما تا ۱۷ روز ديگه بايد صبر كنيم. انشاالله.


یکشنبه نهم تیر 1387 توسط ببا



تپل بیحال
پسری

امروز از صبح تا عصر در راه رفت وآمد به آزمایشگاه برای قند مامان گذشت و هر دو تاتون بیحال بیحال بودین. اما عصر یک دلی از عزا برای هندوانه درآوردیم و دچار زلزله های شکمی شدیم.

و اما رهنمود ۲ پدرانه - پسرانه

پدرش باش،نه دوستش.اگر قادربه درک این تفاوت نیستی،بایدمنتظر گیج شدنش به هنگام تربیت او باشی.


شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 توسط ببا



هشت ماهگی

پسر عزيز ما

امروز روزيست كه تو دقيقاً 8 ماه را به كمك مامان، پشت سر گذاشتي و در كل موجود آرام و بي آزاري براي مادر بودي . مامان امروز بايد يك آزمايش شيرين بدهد كه تكليفش براي خوردن شيرينيجات و نشاسته جات در يكماه باقيمانده روشن شود. گرچه مامان در طول اين مدت رعايت همه چيز را كرد ولي حالا مشكوك به يك ديابت پنهان هست. خيلي پنهان.

پسرم يك كتابي هست به نام پدر و پسر(نوشته ي هري اچ.هريسون) كه يكسري رهنمودهاي پدرانه را براي پسرها نوشته است و گرچه خودمان همه‌اش را بلديم ولي سعي ميكنم براي ثبت در تاريخ و يادآوري خودم هر روز يكي از آنها را اينجا برايت بنويسم.

مقدمه كتاب اينطور شروع مي‌شود: "تبديل پسر به مرد،وظيفه‌ي مردانه است. از همان ابتدا وظيفه‌ي پدر است كه پسرش را مسوول، مهربان، شجاع، شريف وبا آبرو تربيت كند. پسران كوچك با رهنمودها همراه نمي‌شوند، بلكه فقط با عشق بيكران و روح ماجراجويي همراهي مي‌كنند. سفر به دنياي مردانگي بسيار زودتر از آنچه تصور مي‌كني  شروع ميشود.از همان زماني كه او به پدرش نگاه مي‌كند وبا خودش مي‌گويد: مي‌خواهم مثل او باشم."

 

رهنمود (1): در كنارش باش.


شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 توسط ببا



پایان تعطیلات
پسرکوچولو

الان که ننا داره بازی ترکیه وپرتقال از جام ملتهای اروپا ۲۰۰۸ رونگاه میکنه دیگه تعطیلات ۵ روزه مون هم تموم شده و تو و مامان از فردا باز هم باید ساعتهای زیادی با هم تنها باشین. دیگه این انتظار ماه آخر خیلی سخته پسر.

دوست دارم یه روزی برسه که خودت شروع کنی به ادامه دادن نوشتن توی این وبلاگ. اونوقت میشه یه وبلاگ برای یکی که از اول شروع زندگیش ثبت شده. از روزی که یه نقطه یا یک خط کمرنگ بوده.

راستی بار فرهنگی وسایلت هم خیلی زیاد شده. امیدوارم خوشت بیاد.

چشمهای ببا الان قرمز رو به زرشکیه و از خواب داره میمیره.

 


شنبه هجدهم خرداد 1387 توسط ببا



هی پسر
هی پسر خوبی

دیگه داریم یواش یواش می بینیمت ها .گرچه مامان رو از کت و کول انداختی ولی اینقذه روزها میشینه و تکونهات رو تماشا میکنه و لذت میبره اونوقت تا من میام که خوب ببینمت یا تو تکون نمی خوری یا من خواب رفتم دیگه. امیدواریم قسمت خواب تو هم به ببا بره و ایکی ثانیه ای ولو شی.

پریشب ها هم که داشتی موج میزدی و شیکم مامان رو سفره کردی بودی ببا اومد از نزدیک و دم گوشت باهات حرف زد و تو  دیگه تا فرداش تکون نخوردی

اینروزها هم به خوندن کتاب میگذرونم و اومدی برات کلی کتاب میخونم.راستی ما دکتر سرخوشت رو هم دور زدیم و کمی عذاب وجدان داشتیم ولی حالا دیگه نداریم.

خب فعلاْ پسرجان تا بعد.

(در ۳۱ هفته و ۵ روزه گی آقا چاقه)


سه شنبه هفتم خرداد 1387 توسط ببا



ببای دیر به دیر
پسر آقای ما

همیشه خدا رو شکر می کنیم که تو به نسبت همه دوستات ٬ چقدر کمتر مامانت رو اذیت کردی ولی یک سوال دارم آقای چاق٬ شما در سمت راست مامان چه مشکلی داری که وقتی اونوری میخوابه اینقدر اعتراض میکنی. پسر خوب ٬ مامان از بیخوابی داغون شد از بسکه سمت چپ خوابید٬ فلج شد بابا. حالاوقتی اومدی بیرون بگو برامون حرف حسابت چی بوده.

پسر مهربون ما ٬ فکر وذکر روز ما شده ٬ اومدن تو . خیلی باشکوهه٬ زندگی ۲ نفره ما میشه سه نفر با یه آقای کوچولوی جدید مهربون. دوست داریم ببینیمت. فقط ۸۰ روز مونده.

خیلی آقایی٬ ما مخلصیم!


دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387 توسط ببا



سال نو مبارک
پسر ببا

روز اول فروردین با یک دسته گل زشت ترا به خانواده ببا معرفی کردیم. همه خیلی خوشحال شدند. با اینکه اسم داری ولی به کسی نگفتیم. ما نازک نارنجی هستیم٬ ترسیدیم نظرات دیگران را نتوانیم تحمل کنیم. ولی خوشحالیم که رسمیت داری. روز جمعه دوم فروردین هم به خانواده ننا (البته به غیر از گت ببا) معرفی شدی. ولی همه چون قبلاْ خواب ترا دیده بودند خیلی ابراز احساسات نکردند. که البته ننا همین را هم پیش بینی میکرد.


چهارشنبه هفتم فروردین 1387 توسط ببا



خمول
پسر خمول من

تو که میدونی مامانت اقیانوسی از استرس و اضطرابه، حداقل هر 2-3 ساعت یه بار مشتی لگدی ، ویبره ای ازخودت در کن تا دلش آروم بشه. دل مامان مهربونت گرچه انداره یه دریاست اما وقتی نوبت تو بشه ، از نگرانی مث یه گنجشک میشه. تمام چشماش میشه موج بیم و نگرانی. پس به هوش باش که اینجوری اذیتش نکنی! ای پسر ۱۴۴ روزه کوچولو.


دوشنبه بیستم اسفند 1386 توسط ببا



از ببا به پسر
پسر جان تو الان دیگه یه آقا چاقه واقعی شدی. تو الان دیگه برای ما یه هویت مستقل داری.
شکوه صحنه های دیروز رو هیچوقت فراموش نمیکنم. لحظاتی رو که تو به عنوان پسر ما معرفی شدی. خلق دقایقی که مسوولیت لحظه ای از آن برابر عظیمترین لحظات زندگی ماست. گرچه ما از دیروز دچار تکانهای شدیدی (یا همان تحول)  شدیم ولی مطمئن باش اونقدر جدی نیستیم . راحت باش.
ما فقط لحظه لحظه های با تو بودن رو شکر می گوییم.
فتبارک الله احسن الخالقین.

چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386 توسط ببا



ادامه بده تپل
تپل پدر

این چند روزه که مامان از حرکات ورزشیت میگه ٬ کلی ذوق میکنیم. اما به نظر میرسه که تو هم به ببا رفتی. یعنی تا غذا بهت میرسه حرکات ژانگولریت شروع میشه و وقتی از غذا خبری نیست مثل خاله ات٬ "میم بزو" میشی.

بابا جان کمی تحمل هم خوبه. تو ممکنه روزهایی رو در پیش داشته باشی که بجای ۳ وعده یک وعده غذا اونم سرد بخوری .

پس صبور باش. صبور.


سه شنبه شانزدهم بهمن 1386 توسط ببا



ببا برگشت
سلام ... (مامان از این کلمه خوشش نمیاد)

بالاخره با تلاشهای فراوون ننا(Nena) این وبلاگ اینجا اومد. اصلا دوست نداشتیم اون مطالب قبلی رو که همشون تمام حسهای ما به تو بود رو از دست بدیم. ببا فکر میکرد خیلی وارده و از همه امکانات اینترنت میخواست استفاده کنه ولی یه جا سوتی داد و ...

خب خوبی خوشی سلامتی هو...

فعلا خدا رو شکر اوضاعت خوبه . هوای خودتو داشته باش .


شنبه ششم بهمن 1386 توسط ببا



Blog Skin