تبليغاتX
خط کمرنگ
خط کمرنگ

 
درباره وبلاگ

 

آخرين نوشته ها

 

نويسندگان

 

پيوند ها

 

آرشيو مطالب

 

 



ورود به ماه هجدهم
سلام بر پسر پر انرژی خونه ما.

۱۷ ماهه شدنت مبارک.امید دارم که همیشه این همه شاد و پر انرژی باشی.

من و ببا را واقعا به خاطر افتضاح کردن موهایت ببخش!باور کن تا چند ساعت بعدش دچار افسردگی شدیدی شده بودیم.کلا به خاطر این موضوع دست زدن به قیچی را تو خونه تا اطلاع ثانوی تعطیل اعلام کردیم!

تو دیگه کاملا مرد مستقلی شدی.وقتی بیرون میریم حتما باید خودت تنها راه بری !و اگه ما بخواهیم دستت را بگیریم خیلی به غرورت بر می خوره!و ما هم سعی می کنیم به این همه استقلالت احترام بذاریم و به طور نامحسوس فقط کلاه کاپشنت را بگیریم تا غرورت را جریحه دار نکنیم!

بسیار بچه خونگرم و خوشرویی هستی!به طوری که ما برای دیدن یک پاساژ کوچولو که ۱۰ دقیقه ای میشه دید ٬ به خاطر اینکه تو میری توی تک تک مغازه ها و با مغازه دارها خوش و بش می کنی را یک ساعت طول می کشه تا می بینیم!

خواستم بگم بالاخره تو صاحب ۲ جفت کفش شدی و از جمع کودکان پا برهنه دنیا خارج شدی!

خطرناکترین کار ماه پیشت این بود که با سرعت از روی مبل بالا میری و خودت را به پشت پنجره می رسونی و بیرون را نگاه می کنی و هی میگی د د - با با!

در این لحظات که تو در حالت بسیار ناپایداری هستی من و ببا تقریبا در آستانه سکته هستیم و البته سعی می کنیم مزاحم لذت بردن جنابعالی هم نباشیم!

حرف زدنت هنوز به حالت اشاره هست و فقط من و ببا می فهمیم که چی میگی!کلماتی که میگی بیشتر حول و حوش حرف دال هست که بر حسب زمان و مکان ما متوجه منظورت میشیم!

آده به معنی آب در اینجا "د" را کاملا محکم میگی و بعدش صدای خفه شدن را هم در میاری!

بابا کلمه مورد علاقه ات که شامل بابا و مامان و هر چیزی که دوست داری میشه!

د د (با فتحه) به معنی ددر و گردش که با تاکید فروان رو حرف "د" همراه با برداشتن شلوار جینت برای بیرون رفتن!

گیق کلمه محبوبت به معنای جارو برقی!

وووپ به معنای توپ -فوتبال بازی کردن.شوت زدن.

کوواک به معنای اردک.

این نه  به معنای این را به من بده!!!و اگه ندی من بسیار ناراحت میشم!!

ههمممم با قورت دادن های فروان!به معنی که به من غذا بدید!

بع بع به معنای گوسفند و مشابه اش قدقد قدا و هاپ هاپ برای مرغ و سگ.

داااااا با صدایی که از ته گلو میاد و خیلی خشن ادا میشه! به معنی سی دی بیبی انیشتین و اون مار توش!

اییییییییییییی با صدایی کاملا زیر و نازک بعد از دیدن هر نی نی و ابراز احساسات به خاله و عموهای تلویزیونی!

مممممممم کلمه ای فرا گیر به معنی من ٬ مهر ٬نماز!!

جالبترین کارت رقصیدنت با هر آهنگی هست به صورت کاملا حماسی و عارفانه!طوری که دو دستات بالاست و بسیار نرم و آروم می چرخی٬ تو حالتهای سماع!و از من و ببا هم می خواهی که همراهی ات کنیم.

اما کاری که من خیلی دوست دارم و تو انجام میدی٬ بسیار زیبا دعا خوندن زیر لب هست ٬که از ۱۰ ماهگی انجامش میدی!و هر جا که باشی صدای قرآن خوندن و اذان را بشنوی سریع شروع می کنی تند تند دعا خوندن.

از نماز خوندن هم فقط سجده می کنی و به بقیه واجباتش کاری نداری!!

عزیزترین ننا خداوندمهربون همیشه نگهدارت باشه و از تو و همه بچه های دنیا مراقبت کنه٬ که ما ببا و ننا ها هر چقدر هم تلاش کنیم نمی تونیم خوب مراقبتون باشیم!

 

 


پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388 توسط ننا



ورود به ماه هفدهم
 

عزیزترین ننا امروز به سلامتی -ماه شانزدهم -را هم پشت سر گذاشتی و اگه بگم در بامزه ترین ماههای زندگی ات هستی اغراق نکردم.

شاید یک زمانی بود که وقتی به ماه گرد تولدت می رسیدیم ٬می تونستیم کارهای بارزی را که تو اون ماه انجام می دادی را بشماریم و بنویسیم.

ولی الان به زمانی رسیدیم٬ که تو تقریبا در هر دقیقه یک کار جدیدی از خودت رو می کنی و ما دیگه کم کم باید عادت کنیم که غافلگیر نشیم.

دیگه خیلی مسلط راه میری ٬ گر چه هنوز کفش نداری و ما فرصت خریدن کفش را برایت پیدا نکردیم٬ ولی قول میدیم تا قبل از این که مجید مجیدی٬ فیلم- بچه های آسمان ۲ -را از روی زندگی تو بسازه ٬ حتما برایت کفش بخریم!

چون بچه خیلی مهربونی هستی ٬ و علاقه به سلامتی من و ببا داری!ما هر روز برنامه پیاده روی و بیرون رفتن و کالسکه سواری را خیلی جدی اجرا می کنیم!

خدا را شکر غذا خوردنت به لطف شربت مولتی ویتامین و قطره آهن خیلی بهتر شده.ولی الویت اولت هنوز شیر هست و بعد میوه و بعدش هل و هوله و آخر از همه غذای درست و حسابی!

روابط عمومی و اجتماعی ات محشر شده!وقتی میریم بیرون کافی هست بچه و یا گربه و یا کبوتر ببینی اون قدر ابراز احساسات می کنی که نگو.کلا هر کی را می بینی چایی نخورده ٬ پسر خاله میشی!

به اذان و قرآن خیلی علاقه مندی ٬و از هر جا بشنوی سریعا شروع می کنی به زیر لب دعا خوندن!

بچه بسیار مرتبی هستی!از صبح تا شب یک دستمال بر می داری و کل خونه را تمیز می کنی.عاشق شونه سرت و حوله صورتت هستی!

به کارهای فنی همچنان علاقه مندی!و هنوز عاشق سیم و کابلی!

تو اسباب بازی هات می تونی حلقه های رنگی ات را درست رو هم بچینی.و همین طور خیلی دوست داری بشینی مجله ها را ورق بزنی.

لاک پشتی هنوز عروسک محبوبته و توپ و لیوانهای رنگی ات هم همین طور.

مفهوم همه حرفهای ما را می فهمی٬ ولی ما برای فهمیدن حرفهای تو هنوز احتیاج به چلنگر داریم!

هیچی تو را به اندازه شنیدن صداي باز کردن در توسط ببا و برگشتنش از سر کار به خونه خوشحال نمی کنه٬

گر چه تا موقع خوابیدنت٬ درگیری های بسیار مردونه شدیدی با هم پیدا می کنید!

آآآآممممممما هر کاری بکنی٬ هر چی هم شیطون باشی٬ چی کار کنیم که عاشقتیم پسر!


سه شنبه بیست و ششم آبان 1388 توسط ننا



ورود به ماه شانزدهم
عزیزترین مامان ٬امروز دقیقا روزی هست که ۱۵ ماهگی را تمام می کنی و قدم در ماه شانزده میذاری.

پیشرفتهایت در ماه گذشته در همه چیز عالی بوده و ما از این بابت خدا را شکر می کنیم.

با زحمات بی دریغ ننا و کمک ببا و حلیم فروشی محل و در و همسایه!شما در پایان ماه پانزدهم وزنت ۱۰ کیلو و ۸۰۰ شده و قدت هم ۸۳ .که ما بسیار راضی و خرسند هستیم.

البته پسرم خیلی کارت درسته ها!همین که مثل بقیه بچه ها تو کار سوپ و سرلاک و فرنی و این جور چیزها نیستی و ما فقط به خاطر ابهتت و سبیلت!برایت غذای کاملا رسمی می پزیم و تو می خوری اش خیلی بهت افتخار می کنیم!!

شاید بزرگترین اتفاق ماه پیش راه رفتنت بود٬ که بسیار ما را هیجان زده کرد و هر بار که راه میری ٬بسیار ذوق مرگ میشیم. و فکر کنم وقتش شده واقعا برایت یک کفش رسمی بخریم!

اسباب بازی هایت را خیلی خوب می شناسی و می دونی هر کدوم به چه درد می خوره.دیگه تا ۳ تا مکعب را راحت رو هم میچینی و با لیوانهایت هم برج درست می کنی.

ولی ما هنوز از شر این سی دی های بیبی انیشتینت راحت نشدیم! و روزی چند بار باید به اتفاق هم نگاهشون کنیم.

به جارو برقی بسیار زیاد علاقه مندی!به طوری که ما مجبوریم برای اینکه بعد از جارو کردن هیچ گونه درگیری پیش نیاد تو را از خونه بیرون ببریم تا اون یک نفر دیگه بتونه خونه را جارو کنه!

از تاریکی هم ترسی نداری و با وجودی که ما شبها چراغها را خاموش می کنیم تا شما به اتاقها کمتر سر بزنی فایده ای نداره.

علاقه عجیبی داری که ما را بترسونی و ما هم باید خیلی غلو شده بگیم می ترسیم و نشون بدیم واقعا ترسیدیم!

چند وقت پیش دیدم تو به طرز مشکوکی ساکتی!اومدم بالا سرت و دیدم داری با یک سوسک مرده که گوشه اتاق افتاده بازی می کنی !و برایت عجیبه که این چی بود که تو تا حالا ندیده بودیش!البته در این زمینه من و ببا خیلی شجاعیم!!!و احتمالا تو هم این شجاعت را از ما به ارث بردی!

یک گوشه خونه هم خونه مورچه هاست که تو مثل صاحب خونه بد جنس ها روزی چند بار انگشت می کنی تو خونه مورچه ها و اسباب و اثاثیه اونها را پرت می کنی بیرون!

البته با این اوصاف بچه خیلی تمیزی هستی !چون مرتب میری یک دستمال بر می داری و همه جای خونه را دستمال می کشی!از سرامیک کف خونه گرفته تا صندلی غذایت.

به لطف خاله مهسا که صندلی ماشین کوشان را بهت داد تو دیگه تنهایی برای خودت عقب ماشین میشینی و ببا را از نعمت کمک راننده داشتن محروم کردی!

البته اگه یک ثانیه کسی را پشت فرمون نبینی شیرجه می زنی و فکر می کنی حق مسلمت هست که الان پشت فرمون باشی و رانندگی کنی!

بیشتر کلماتی را که میگی حرف "د" در اون به کار رفته شده و البته به زبون اشاره بالاخره منظورت را می رسونی.

تل و کش سر ننا را بر می داری و می زنی به موهایت و بعد به ما نگاه می کنی و عشوه میای!!و ما هم حتما باید اون لحظه باید به صورت خیلی خوشحال و متعجب بگیم :وااااااای !چه ماه شدی !چه خوشگل!

هنوز مهندس خونه ای و شدیدا به کارهای فنی علاقه مند هستی!

رقیب سر سخت ببایی تو همه چیز از خوردن گرفته تا همه کارهایی که انجام میده.

الان که اینها را می نویسم تو مختصری سرما خوردی و سرفه می کنی.

و ما بی صبرانه منتظر خوب شدنت هستیم.

پسرم کاش یک روزی برسه که تو بفهمی کلاه و جوراب و پیش بند هم جز البسه هستند و استفاده از اونها اشکالی نداره!!

و همین طوری اگه آدم شبها یک پتو یا ملافه روش بندازه و بخوابه دنیا به آخر نمی رسه!


یکشنبه بیست و ششم مهر 1388 توسط ننا



یک روز من و مانی
 

سلام بر پسر کوچولوی خونه ما٬ که داره کم کم مردی میشه برای خودش.

اینقذه این روزها تغییرات شگرفی کردی که دیگه خیلی  از کارهایت یادم نمی مونه که بنویسم.

انگار هر دقیقه یک کار جدید رو می کنی!و همش در حال غافلگیرکردن من و ببایی.

اول از همه بگم با اون سی دی های بیبی انیشتینت٬ تقریبا من و ببا را دیوونه کردی.چون تا صبح از خواب بیدار میشی کنترل دی وی دی را بر میداری!!(جالب اینجاست که هر ۴ کنترل موجود در خونه را می شناسی و می دونی چی به چیه!)

و میذاری کف دستم و انواع صداهای مار و سگه موجود را تو سی دی را برایم اجرا می کنی ٬که دیگه آدم مجبور میشه تو رو در وایسی هم که شده ٬تلویزیون را برایت روشن کنه و تو خوشحال از دیدن دوستانت!

شروع به همراهی می کنی!

در همین حال سه تار ارث رسیده از ببا را بر میداری و شروع به نواختن می کنی!که من و ببا میگیم استاد صبا!!کارش را شروع کرد و وسطش هم چشمت به عکسهایت روی دیوار میفته و کلی ابراز احساسات نسبت به خودت می کنی!

بعد یک سری به همه اتاقها می زنی و اسباب بازیهات را بر میداری و معمولا خیلی توجهی نشون نمیدی!و میری سراغ تلفن و شروع می کنی به شماره گرفتن و الو گفتن و صحبت کردن!

از ۱۱۰ گرفته تاشماره هایی را که تو حافظه گوشی تلفن ذخیره شده را تماس می گیری٬ تا از همه آدمها مطمئن بشی که سر جای خودشون هستند یا نه!این وسطها اگه موبایل را هم پیدا کنی یک سری هم با اون تماس بر قرار می کنی!و بدبخت اسمهایی که با "آ" شروع بشند مثل آژانس یاس و......

این میونه ننا اگه بتونه صبحانه را بهت بده روزش را خیلی خوب شروع کرده! معمولا بعدش تو هم به همراه ننا به آشپزخونه میای و تقریبا از اونجا با کمی اعمال خشونت!از جانب ننا بیرون میای!

چون ماشالله تو نه اینکه خیلی کنجکاوی!به همه چی کار داری.

با اینکه تو در همه چیز نسبت به بچه های همسنت جزء اولین ها بودی٬ اما تو راه رفتن جزء آخرین ها شدی!هنوز مستقل راه نمیری البته در حد یک قدم میری.

ولی حتما باید دست ما را بگیری برای راه رفتن.بعد مثل کارتون زهره و زهرا قدمهای درشت بر میداری!

خیلی اصرار داری وقتی می ایستی حتما یک سری چیزها را هم از روی زمین با خودت مثل وزنه برداری و بلند کنی!

وقتی می خواهی خودت را برای ما لوس کنی صدایت را نازک می کنی٬ ولی وقتی بخواهی برایت کاری را انجام بدیم صدایت را کلفت و مردونه می کنی و ما هم محو ابهتت میشیم!

از صبح تا شب هم اگه ببا خونه باشه (ب ب) گویان یا (با   با )گویان دنبالشی که یک وقت خدای ناکرده کاری انجام بده و تو جا بمونی.

عصرها هم با ببا معمولا یک پیاده روی کاملا مردونه و به همراه خرید کردن و  گاهی اوقات هم پارک رفتن با کالسکه دارید.

آآآآآآآآآامااااااااا

از غذا خوردنت بگم که سلیقه ات حرف نداره!تو کاملا یک مرد ایرانی هستی اون هم از نوع سنتی اش!

عاشق حلیمی!به خاطرت ما مشتری هر روزه حلیم فروشی محل شدیم.

غذا باید کاملا رسمی٬ جا افتاده!چرب !و اصیل باشه تا تو بخوری اش!مثل فسنجون و باقالی پلو و......

چایی که نگو تو به خاطر خوردنش حاضری همه کس را فدا کنی!

و حلوا و پسته و تخمه آفتاب گردون و ..........

میوه ها را هم خیلی دوست داری.البته دوست داری همه چیز را درسته بخوری و غذا نباید به هیچ وجه مایع باشه و میوه هم رنده شده نباشه!

قد پسر خاله کلاه قرمزی همیشه نون دستت هست و در حال خوردنش.

به هر حال هنوز ما در مورد غذا خوردن به نقطه نظر مشترک نرسیدیم!

به خوابت هم خیلی حساسی!دوست نداری اصلا از ساعات خوابت به هر دلیل اومدن مهمون و یا رفتن به مهمونی و یا خرید و یا هر چی کم بشه!

در کل بذار برایت یک اعترافی بکنم !تو ۱۴ ماه گدشته به نظرم اگه بخواهیم نسبت بگیریم.به نسبت این که تو بچه خیلی خوبی برای ما بودی ٬ما اون قدر ببا و ننای خوبی برایت نبودیم!!!


پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388 توسط ننا



خنده
هی پسر !بزرگ شدی ببین به چه چیزها می خندیدی!

 

۱-چسب نواری را که باز میشه غش می کنی از خنده

۲-ببا که می پره بالا که دریچه کولر را درست کنه

۳-در نوشابه که باز میشه با صدای گازش!

۴-ببا که با پنبه سبیل میذاره

۵-ننا که ظرف از دستش می افته

۶-وقتی عطسه می کنیم.

۷-وقتی ببا دو تا پاهاش را به هم می کوبه!

۷-و خیلی چیزهای دیگه.

اینا را برات نوشتم که اگه بعدا بزرگ شدی دنیا بهت سخت گرفت بدونی میشه در هر شرایطی خندید!به شرطی که خودت هم بخواهی بخندی!

 


چهارشنبه یازدهم شهریور 1388 توسط ننا



13 نکته از یک سالگی ات
۱-پنج تا دندون داری.

۲-هنوز راه نمیری.

۳-عروسکهات را که دوست داری با یک صدای خوشحال میگی هییییییممممممم !همینطور بچه ها را که میبینی و یا تبلیغاتی مثل برنج محسن و یا عکس خودت را رو دیوار.

۴-تو خونه هر کاری تاکید می کنم! هرکاری انجام بشه یه سرش تو دست توست.

۵-گوش پاک کن را بر میداری می کنی تو گوشت و همین طور شونه را می زنی به سرت.

۶-تو حمام باید حتما تو وان بایستی تا آخرش!

۷-عصرها صدای کلید و باز کردن در ببا را که می شنوی از خود بی خود میشی.

۸-به ننا می چسبی !با غلظت بسیار.مخصوصا بیرون خونه.

۹-عاشق شیر خوردنی و موقع اش باید حتما موی ننا تو دستت باشه و حتما باید شیر بخوری تا بخوابی.

۱۰-وقتی خوابت میاد میشینی٬ خیلی جدی با اسباب بازی هات بازی می کنی٬ ولی در بقیه موارد همه خونه را متر می کنی.

۱۱-لباس چرکها را از تو سبدش در میاری و میدی دست ما که بشوریم!

۱۲-عاشق کبریت روشن ٬ماشین لباس شویی٬و وسایل آشپز خونه ای!

۱۳-هر کانال تلویزیونی را که ما نگاه می کنیم تو با نظر خودت عوضش می کنی!

 


جمعه نهم مرداد 1388 توسط ننا



یک ساله شدن چه طعمی داره!
 

سلام پسر! تولدت مبارک!

عزیزترین ننا چه بی خبر بزرگ شدی!چه زود ۴ فصلی که با هم بودیم تموم شد.

نمی تونم بگم این روزها چقدر با ٬ ببا خاطرات پارسال ٬روزهای آخر٬ روز و ساعت و شب تولدت را یاد آوری کردیم!

چقدر زود همه اینا خاطره شد. چطوری تونستی به تنهایی این همه ثانیه و لحظات قشنگ برای من و ببا به وجود بیاری!

چطوری تونستی این همه عشق تو قلب و روح و زندگی ما به وجود بیاری!

وای که چقدر تو این یک سال برای ما صبور بودی!صبورترین بچه ای که دیدم!حتی بالاتر ازهمه دعاهایی که قبل از تولدت می کردم!

حسرت شنیدن صدای گریه ات به دل همسایه ها موند!

عزیز دل ننا ٬ نمی دونم تو این لحظات برایت چی بنویسم٬ که نشانگر تمام احساسم باشه ٬که اگه روزی دورترها وقتی بزرگ شدی٬خوندی تمامی آن را بفهمی.

این حس ٬این عشق بالاتر و برتر از هر چی هست که ما تا حالا تو این دنیا تجربه کردیم!

من واقعا الان می فهمم که چرا خدا بارها تو قرآنش گفته که شما را با مال و فرزند امتحان می کنیم!

تمام زندگی ما!

 بابت همه خنده هایی که رو لب ما آوردی!

بابت همه روزهایی قشنگی که برامون رقم زدی!

بابت عشق بزرگی که به ما هدیه دادی!

بابت همه خستگی هایی که به خاطر پدر و مادر شدن به ما دادی!

بات همه شادی هایی که به دل ما دادی!

ازت سپاسگزاریم!

از تو که با دستان کوچیکت دستهای ما را گرفتی!

از تو که با نوازش کردنت دلمون را لرزوندی!

اشکها ما را جاری ساختی و خنده رو لبمون آوردی!

آغوشت را برای ما گشودی!

و گذاشتی کلمه مقدس پدر و مادر را با تمامی وجود لمس کنیم!

که همه وجودمون را قلب کردی ٬برای همه همه همه چیز ممنون و مدیونتیم!

 

 " حاشیه نویسی ببا"

من آمدم که این اخلاق را عوض کنم. من آمدم تا از حق همه ی کودکان مظلوم دفاع کنم. من برای این با کفش به صحنه آمدم تا نبینم کودکی نگرانِ "گول مالیده شدن ِکلّه گِرد و مداد جادویش" از طرف پدران و مادران دیکتاتور باشد.

من پس از مدتها پا به صحنه گذاشتم تا اعلام کنم ، اگر حضور کمرنگی در این خط کمرنگ داشتم نه از سر بی قیدی و بی تفاوتی که از سر تنبلی و کله گندگی بوده است.(که از این کله گنده بدذات همه چیز برمی آید)

من آمدم تا بگویم که این یکسال، که قرار بود از من پدری بسازد،مَردوار، نساخت و من همان کودکم ، شاید فقط چند ماهی بزرگتر از "کلّه گرد بابا".

 از آن صبر ِصبورانه ی پدرهای زعفرانی قدیم هم خبری نیست . هرچه هست به حکم وظیفه است، آنهم از نوع پدری.

قراردادم، پاره وقت در سمت ِ پدر با سابقه کار یکسال .

من آمدم که این الگو را عوض کنم. من آمدم تا ثبت کنم یکسالی که از قراردادم گذشت، در کوله پشتی تجربه ،جا گرفت. به من گفت که جنس این عشق ، قراردادپذیر نیست ، جنس این عشق که از جان  و روح ما شکل گرفته، از آسمان آمده است ، نه ریزگردِ غبار بیابانهاست و نه خس و خاشاک خیابانها. همه نور است و نور است و نور (بدون هاله) وبه من گفت که باید "چیز"هایی عوض شود. باید در کلّه گنده ات،"چیز"هایی فراتر از فرندفید و فیس بوک و سریال و همشهری جوان و سینما ، گنجانده شود و کلّه ی تو به اندازه کافی گنده هست که مفاهیم متعالی تری را در خود جای دهد.

این یکسال "چیز"هایی به من نشان داد تا راه ، قشنگتر پیموده شود ، آزموده تر ، پدرانه تر. به من نشان داد با مهرورزی(بدون باتوم و گازاشک آور)، صبر، ازخود گذشتگی،دل گندگی،مسوولیت پذیری با گرید A، محکمی و ... ادامه راه دهیم و هزاران بار شکر گوییم تا چون تویی، بی منت بر دل ما قدم گذاشتی.

صبورانه ما را تحمل کردی،معصومانه ما را نگریستی و مهربانانه تا اینجای راه همراهیمان کردی.

بدینوسیله از ماه و فلک و خورشید و تمامی دست اندرکاران و خصوصاً خانواده محترم رجبی که در این یکسال همراهیمان کردند، صمیمانه متشکریم.


شنبه بیست و هفتم تیر 1388 توسط ننا



ماه دوازدهم
پسر کوچیک خونه ما!

گزارش ماه دوازدهم را با یک هفته تاخیر برایت می نویسم.هفته ای که گذشت ننا و ببا در شوک انتخاباتی به سر می بردند!

فکر می کنم یک قسمت از تاریخ زندگی ات در حال شکل گیری هست!شاید که در آینده حقیقتی که امروز همه به دنبالش هستند برای تو و نسل تو آشکار بشه!از ما که گذشت!

این ماه برای قد و وزنت دکتر نرفتیم.ولی بالاخره آمپول ویتامین دی را تزریق کردی٬ اون هم بعد از ماههای  تاخیر زیاد!این را هم به حساب تنبلی بیش از حد ننا و ببا بگذار.

از کارهات بگم که از اعضای بدن چشم و زبان و دست و پا را می شناسی و چشمک هم بلدی بزنی!البته فقط چشمت را باز و بسته می کنی!ولی ننا لال شد و مرد و فکش افتاد پایین! خواست بهت مو را هم یاد بده ولی تا می گم مو مو !تو به گاوت نگاه می کنی و فکر می کنی منظورم همون ما ما هست!

تا حالا ۳ تا دندون کامل داری و چهارمی اش هم تو راهه!عاشق مسواک زدن بعد از قطره آهنی!و دوست داری هی برات مسواک کنم!

با اینکه همه از دندون درآوردن بچه ها قصه های زیادی گفتند!ولی خدا را شکر دندون هات تا الان بی هیچ اذیتی در اومده.

از غذاهایی خودت دوست نداری!ولی کافیه ما چیزی بخوریم تا تو بهش حمله کنی!مخصوصا هندوانه و پفک و بستنی!یا هر چیزی که ببا بخوره!

اگه دیدی این روزها بی ننا و ببا شدی و ما سکته را زدیم٬ بدون فقط به خاطر غذا خوردنته که هیچی نمی خوری!و در حد یک نوزاد شیر می خوری!هر چی هم ما بهت بگیم دیگه بزرگ شدی!سبیل هات در اومده!که شاید غیرتی بشی و شیر را بذاری کنار فایده نداره!

کلماتی هم میگی ماما و بابا هست و ننه!!کلا نمی تونی مامان را کامل بگی !یا ماما میگی یا ننه!

ببا را هم ..ینا.. صدا می زنی!تو خونه ببا هر جا بره تو ینا ینا راه می اندازی و جلوتر از اون حاضر میشی!

دد و آبه و م م م (یعنی من) و او (یعنی الو) و یک حرفهایی تو مایه های ددرر دودرر میگی و با همه اشارات دست و انگشت بالاخره مفهوم و منظورت را می رسونی!

مهندس کوچیک ما تو همه کارهای فنی سر رشته داری!سی دی را به زور تو دستگاهش می خواهی جا بدی !کابل آنتن می کنی!می دونی تلفن برای صحبت کردن و گوش دادن هست!دکمه خاموش و روشنش را بلدی !

کنترل را رو به روی تلویزیون میگیری و ادای ما را در میاری!فیش دی وی دی را به تلویزیون وصل می کنی!

و هر کار فنی که تو خونه انجام بشه یک سرش تو دست تو هست!

می دونی به نظر ما تو متفاوت ترین و باهوش ترین بچه روی زمینی!(می دونی که در این مورد همه ننا و ببا ها دچار توهم شدید هستند!تو جدی نگیر!)

هنوزم موقع خواب باید موهای ننا را تو دستت بگیری!به خاروندن همه چیز علاقه داری از جون دار و بی جون!باید بخارونی اش!

عاشق دمپایی آشپزخونه ای!و در یخچال وقتی باز میشه!هیچی را تو دهنت نمیذاری!حتی اگه ما هم اصرار کنیم!

با توپ خیلی خوب بازی می کنی و خودت با خودت فوتبال بازی می کنی!اگه برنامه ای از تلویزیون را دوست داشته باشی سریع خودت را به صفحه اش می چسبونی!

گفتم چسب!هنوز هم چسب ننا و ببایی!از دستشویی گرفته تا حموم و آشپز خونه ما را همراهی صمیمانه می کنی!

یک کتاب مزرعه حیوانات داری که عکس مرغ و سگ و گاو داره .و مرغه را تا میبینی میگی گد گد گدا (قد قد قدا)و گاوه را می دونی ما ما میگه و سگه هاپ هاپ!

عزیز دل ما کمتر از ۲۳ روز دیگه به اولین تولد زندگی ات مونده و این یک سال زندگی من و ببا را کن فیکون کردی!

به امید روزی که بزرگ بشی و خودت از خاطراتت اینجا بنویسی.

 


چهارشنبه سوم تیر 1388 توسط ننا



ماه یازدهم
پسر کوچولوی دوست داشتنی من !

امروز در حالی به ماه یازدهم پا می گذاری که روزهای خیلی سختی را پشت سر می گذاریم.

تو از دوشنبه پیش اولین سرمای سخت زندگیت را خوردی .البته یک بار تو ۵ ماهگی ات هم یک مریضی کوچولو داشتی.

ولی این بار حالت خیلی خوب نیست.سرفه های شدید دست از سرت بر نمی داره و چند روزه که لب به غدا نزدی و غذاها دست نخورده دوباره به آشپز خونه بر می گرده.

بی حال و بی اشتها شدی و ننا در حالیکه خودش از سرما خوردگی داره می میره!کلی دلواپسته!

چهارشنبه تو خونه ما یک فاجعه انسانی داشت اتفاق می داد!چیزی تو مایه های غزه!!

چون من و تو ببا هر سه تایی حالمون بد بود و کسی را هم برای کمک نداشتیم تا اینکه ببا با یک سری قرص زرد و آبی دوپینگ کرد و ما نجات پیدا کردیم!

عزیز دل مامان تو ٬توی ماه دهم که تموم شد یک دندون دیگه هم در آوردی.بالاخره دست از سینه خیز رفتن هم که خیلی دوست داشتی برداشتی!و چهار دست و پا میری با سرعت برق!

تو هر وضعیتی هم باشی می تونی بشینی!دس دسی و بای بای هم می کنی و با هر آهنگی فکر می کنی وظیفه داری که برقصی!حتی با نوحه های تلویزیون!

به زبون خودت خیلی حرف می زنی با ما!و فقط مشکل من و ببا اینه که چلنگر نداریم که بفهمیم منظورت چیه!

به جای اینکه تو روروئک بشینی خودت اون را هل میدی و راهش میبری!و بیشتر به عنوان واکر ازش استفاده می کنی!

کسی اگه تو خونه از دورترین فاصله هم بخواهد رد بشه که  کاری انجام بده!تو ردش را می زنی!

کلا در زمینه شنوایی و بینایی!یک چیزی تو مایه های خداییییی!

تمام سی دی بیبی انیشتین را که داری حفظی!و قبل از رسیدن صحنه های خوشایند و نا خوشایند عکس العمل نشون میدی!

از دارو خوردن بیزاری و مطب دکتر!و ترازوش!وزنت هم امروز ۹۸۵۰ بود!

عاشق شیر خوردنی!اگه خوشحالی فکر می کنی باید شیر بخوری!اگه ناراحت هم همینطور!فکر می کنی همه دردهای دنیا با شیر خوردن حل میشه!

موقع شیر خوردن هم باید به مطالعه صورت ننا بپردازی!چشم و ابرو و دماغ و دهن و مو و را باید حتما دست بکشی!

ولی موقع خوابیدن حتما باید یک قسمت از موی ننا تو دستت باشه!

عزیز دل ننا و ببا امیدوارم زود زود خوب بشی!و سر حال و سلامت دوباره همون پسر کوچولوی شیطون خونه ما باشی.


یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388 توسط ننا



ماه دهم
هی پسر ! ۹ ماه هم تموم شد رفت دنبال زندگیش به همین زودی!

یک .. دو..سه..چهار..پنج..شش..هفت..هشت..نه!باورت میشه به این سرعت تموم شده باشه!!

پسرک من که الان خوابیدی !که از دیشب ساعت هشت و نیم خوابیدی!که الان یک ماه و نیمه که مثل روستاییان راستین!!سر شب می خوابی و من و ببا هنوز از شوک این حادثه خارج نشدیم!!

خب ننا گزارش ماه نهم را هم بنویسه!اولا که دیروز ما را شرمنده کردی و این ماه ۴۰۰ گرم وزن گرفتی!!

و شدی یک پسر ۹۳۰۰ کیلویی و قد ۷۴ و دور سر ۴۶ !ننا قربون اون کله گنده ات بره!!

و دیگه اینکه از بس غذا نمی خوری !ننا تصمیم گرفته دیگه حرص نخوره!چون به زودی سکته می کردم و مجبور بودی بی ننا زندگی کنی!!

حدود ۱ ماه بیشتر هم هست که مثل فرفره همه چی را میگیری و می ایستی!از مبل و تخت و پرده!و پاهای من و ببا و هر چی که به دستت بیاد و الان چند وقتی هم هست در حالیکه دستت به این وسایله چند قدم هم راه میری!

بعضی اوقات هم که اعتماد به نفست خیلی بالا می زنه! دستت را ول می کنی می خواهی خودت به تنهایی بایستی یا راه بری که در نتیجه چون غرور کاذب!!خوب نیست می خوری زمین!

از همه با مزه تر رو دو زانو میشینی مثل آقاها!!

و اینکه غروب سیزده به در ما فهمیدیم یک دندونت در اومده و سه تا دیگه هم تو نوبتند!

عاشق هر نوع اخبار ورزشی مخصوصا اگه مجری اش خانم باشه!!و تبلیغ پفک لینا هستی!(فکر کنم این مورد ارثیه!)

هر روز تمرین فوتبال می کنی شدید!مخصوصا با ببا و ننا هم فعلا توپ جمع کنه!

تا میری تو اتاقت سریع می خواهی در را ببندی!من نمی دونم چه کار یواشکی داری که می خواهی ما نفهمیم!

تو کار نانای و دس دسی و این جور قرتی بازی ها نیستی!و بیشتر به کارهای فنی!علاقه مندی!به انواع سیم و کابل و تلفن و کنترل و کامپیوترو...

من و ببا پیش بینی کردیم در آینده یک چیزی بین برق کار! و یا شاید هم مهندس چیزی بشی!!

البته چند روزه تعصبت را گذاشتی کنار و دست می زنی !ولی دو دستت موقع دست زدن به هم نمی رسه!

سریع همه کارها و صداها را تقلید می کنی و از همه بیشتر گ گ و کلا یک سری کلمات که توش خیلی گ داره میگی!!و از صبح تا شب هم هی میگی :Ohhhhhh  Ohhhhhhh

ما نمی فهمیم تو از دیدن چی این همه تعجب می کنی!

مانی همش یک روزی را تصورمی کنم که تو بزرگ شدی و به من میگی مامان واقعا من کوچولو بودم این کارها را می کردم؟!!

 


پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388 توسط ننا



ماه نهم
سلام بر پسرک خسته من!

که از صبح تا حالا ننا و ببا را در کار خونه تکونی کمک کرده!!بدون اینکه ساعتی استراحت کنه و تمام روز را بیدار در صحنه حضور داشته!و الان از خستگی غش کرده و خوابیده و هر چی هم ببا تو آشپز خونه سر و صدا می کنه بیدار نمیشه!!

پسر کوچولوی ما تو فردا وارد ماه نهم زندگی ات میشی!تمام زحمات ننا برای وزن گرفتنت تو این ماه هدر رفت و نشد که تو ماه نهم ٬ نه کیلو بشی و ما را خوشحال کنی!

البته خدا را هزار مرتبه شکر که سالمی و سرحال!حتی با وزن ۸۹۰۰ و قد ۷۴!

عزیز دل برادر!روزهای پایانی سال ۱۳۸۷ را سپری می کنیم.سالی که هیچ وقت تو زندگی من و ببا فراموش نمیشه.سال خوبی که خدا تو را به ما داد و یک عالمه لحظات قشنگ با اومدن تو به ما هدیه داد

خیلی خوشحالیم که تو هستی ٬ که تو را داریم ٬ که امسال عید را ۳ نفری می گذرونیم.

گر چه شاید من و ببا خیلی خسته باشیم٬ ولی مطمئن باش همه این خستگی ها  به داشتنت می ارزه!

پسرکم خیلی بزرگ شدی!کم کم معنی کارها را می فهمی!کارهای بد را تشخییص میدی و میزان جدیت من و ببا را آزمایش می کنی!!

وقتی رادیو روشن می کنیم فکر می کنی اتفاق عجیبی در حال وقوعه و تند تند میگی  ohhh! ohhh

عاشق دستگاه بخور هستی و سعی می کنی بخارهاش را با دست بگیری!!!

عصرها حتی قبل از اینکه ببا قفل در را باز کنه با هیجان منتظرشی و از دیدنش حسابی ذوق زده میشی!

عاشق بیرونی و دوست داری در را باز کنیم که تو با سرعت از خونه خارج بشی!

علاقه خاصی داری که موقع خواب موهای ننا تو دستت باشه!!

و تلفن که هر کی زنگ می زنه خونه باید با آقا چاقه خونه هم یک سلام و احوال پرسی انجام بده!

و دیگه ننای خسته خیلی چیزها را یادش نمیاد!

شبت به خیر پسرک کوچیک قصه ما!


یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387 توسط ننا



ورود به ماه هشتم
پسر نازم خیلی خوبه که تو داری بزرگ میشی!

خیلی خوبه که تو از امروز ماه هفتم هم تموم کردی و وارد ماه هشت شدی!(می دونی که ننا به عدد ۸ خیلی علاقه داره!)

خیلی خوبه که دیگه من و ببا را می شناسی و ما را به اسم صدا می کنی!چهار دست و پا میری و میشینی !با اسباب بازیهات بازی می کنی !غذا می خوری !غریبه ها را تشخیص میدی!خوشحال که میشی جیغ می زنی و بلد شدی اعتراض کنی!

همه اینها خیلی خوبه ولییییییییییییی

من الان یک ننای غمگینم!وقتی فکر می کنم که تو فقط تو ماه پیش ۱۵۰ گرم وزن گرفتی حس بدی بهم دست میده!حس اینکه شاید مامان خوبی برات نباشم.حس اینکه شاید خوب بهت نمی رسم

همه اینها ناراحتم می کنه!

ولی به قول ببا خدا را شکر که سالمی و رو نمودار!رشدت درستی!!

با اینکه فکر کردیم از شر واکسن زدن راحت شدیم ولی تو باید هفته بعد یک آمپول ویتامین d تزریق کنی

من الان یک ننای غمگین با کلی حس بدم!!!


یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387 توسط ننا



از ننا به پسر
هی پسر !

گمبل آقا کاه از خودت نیست کاهدون که از خودت هست!

خب مگه مجبوری اینقذه بخوری که بعد از ظهرها چشمات سنگین بشه و بخوابی!

خب بچه امی!دوستت دارم! نمی خواهم بگم شبها ساعت ۱ می خوابی !

نمی خواهم بگم از خستگیه که بی هوش میشی نه از سرلاک و فرنی!

تازه نمی خواهم بگم حافظه ات اینقذه کوتاه مدته که وقتی میرم حموم و بر می گردم دیگه منو

نمی شناسی و شیر نمی خوری!

و فکر می کنی ننا کسی هست که همیشه یک لباس تنشه!

ولی پسر می دونی که با همین حافظه ات هم عاشقتمممممممممممممممم!


چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387 توسط ننا



نیم سالگی
عزیز دل مامان ٬ پسر قشنگم !نیم سالگی ات مبارک!

پسرم انگار همین دیروز بود٬ که همچین شبی منتظر بودیم که تو فرداش به دنیا بیای و الان ۶ ماه گذشته!

پسرکم تو وقتی به دنیا اومدی٬ فقط چند تا مژه داشتی!ولی الان مژه هات ما را کشته!

چقدر منتطر بودیم چشمهای همیشه بسته ات را باز کنی !تا ما یک لحظه رنگ چشمانت را ببینیم!

چقدر تو خواب و بیداری چشم انتظار یک لبخند کوچیک غیر ارادی ات بودیم ٬ولی الان خنده های صدادارت تو همه خونه می پیچه و ما را غرق خوشی و شادی می کنه!

من و ببا فکر می کردیم سخت ترین کار بغل کردنته و می گفتیم یعنی میشه تو هم یک روز گردن بگیری!

و حالا تو حتی می تونی برای دقایقی خودت تنها بشینی!

کدو قل قل زن من دلم می خواهد ثانیه به ثانیه ات و لحظات قشنگی را که با هم داریم به ذهن بسپارم

چقدر زود داری بزرگ میشی!فکر ما را نمی کنی که چقدر دلتنگت میشیم!

از فردا دیگه می تونی حتی غذا هم بخوری!

عاشقتیم وقتی که سرفه های الکی می کنی تا جلب توجه کنی!وقتی که از شوق دیدنمون دست و پای کوچولوتو را با هیجان تکون میدی !

وقتی دنیا به کامت هست صدای جیغ های خوشحالی ات هم خونه خودمون و هم خونه همسایه ها !!

را در بر می گیره!

شک نکن پسر که اگه تو دنیا یک ببا و ننا پیدا بشند که عاشقانه تو را دوست داشته باشند ماییم!

ذوق مرگ میشم وقتی که داری شیر می خوری٬ دستهای تپلت را رو دستم میزاری و اون لحظه برای تو امن ترین جا آغوش منه و برای من لحظاتیه که تو آسمونها سیر می کنم!

پسرکم ! عزیز دل ننا و ببا خاطرت را می خواهیم اون هم نا فرم!!


پنجشنبه بیست و ششم دی 1387 توسط ننا



نی نی سایت
یادم میاد پارسال تا بیبی چکم  مثبت شد چون خیلی هیجان زده بودم از همون روز اول تمام اینترنت را زیر و رو کردم تا خدای ناکرده اطلاعاتی نباشه که من ندیده باشم!!

فارسی و انگلیسیش هم فرقی نمی کرد .هر چی که راجع به بارداری و جنین الان تو چه هفته ایه !حالا چی کار می کنه!چی کار نمی کنه برام جذاب بود!!

ولی همون روز اول تو جستجوهام سایتی پیدا کردم که کلا از پارسال تا الان شده جز تفکیک ناپذیر زندگی ما و دیگه در حد یکی از اعضای خانواده ما به حساب میاد!!

نی نی سایت 

یک سایت کامل راجع به بارداری و بچه داری هست که مشابه سایت مشهور babycenter هست.

من روز اول فقط بخش خاطرات سایت را می خوندم٬ ولی بعدش توجه ام به بخش تبادل نظرش جلب شد

که راجع به هر موضوعی که می خواستی تبادل نظر داشت از خرید جوراب و پوشک گرفته تا انتخاب بیمارستان و دکتر!

و مهمترین بخشش که من تا امروز عضو فعالشم کانون متولدینه که از متولدین ۸۲ تا الان متولدین ۸۸ را هر ماه جداگانه داره.

من به قسمت متولدین مرداد ۸۷ رفتم.چون طبق محاسبات نی نی سایت مانی باید به طور طبیعی ۲ مرداد به دنیا می اومد.

آذر پارسال بود که من عضو شدم و تا الان یکی از اعضای اصلی و قدیمی مرداد ۸۷ به حساب میام!!

هر روز به تعدادمون اضافه می شد. اولش من بودم و ریحانه و سوده و شمیم و فاطمه و بهار ولی دیگه به ۲۵ نفر ثابت رسیدیم که همگی ما بچه هامون را بین ۱ تا ۳۰ مرداد قرار بود به دنیا بیاریم.

دیگه کار هر روز ما شده بود رفتن تو نی نی سایت و گفتگو کردن راجع به وضع و اوضاعمون.

شاید در روز حول و حوش هفت تا هشت ساعت تو سایت بودم.چه جایی بهتر برای ما که باردار بودیم و با یک سری مامان دیگه که دقیقا تو هفته های نزدیک هم بودیم و حس و حال مشترکی داشتیم!!

 تازه این شانس را هم داشتیم که بریم سری به تاپیک جلوتر تیر و خرداد و ......۸۷ بزنیم و پیشاپیش ببینیم که چی تو انتظارمونه!!

از لحاظ عاطفی خیلی به هم وابسته شدیم.وقتی کسی مشکلی داشت همه براش نگران می شدیم وقتی یک روز بود که یکیمون می خواست بره سونو گرافی همه اضطراب داشتیم !

وقتی برای نی نی ها خرید می کردیم ٬ همه با هم ذوقش را می کردیم! انگار که داریم همزمان صاحب ۲۵ تا بچه می شدیم!

روزهای تنهایی بارداریم را با این دوستان به خاطره خیلی خوش زندگیم تبدیل شد. خیلی از تجارب هم استفاده کردیم راجع به خرید و انتخاب دکتر و بیمارستان و...

برای همه ما که تجربه بار اول بچه دار شدن بود و ناشی بودیم این تبادل نظر خیلی خیلی جالب بود.

دیگه هر روز که می گذشت وابستگی ما هم بیشتر می شد. از رد و بدل کردن آی دی مسنجر تا شماره موبایل تا قرار گذاشتن تو بارداری کشید.تا اینکه سال ۸۷ شد و به زمان زایمان ما نزدیک.

 اولین بچه تاپیک ۲۳ تیر به دنیا اومد که نیلوفر بود وبعد ۲۴ تیر بردیا و ۲۵ تیر هانیه و ۲۶ تیر که مانی بود و همینطور بقیه بچه ها که به ترتیب به دنیا اومدند.

وای که چه روزهایی بود! انگار ۲۵ بار زایمان کردیم اضطراب و هیجان و دلشوره و همه و همه

دیدن اولیم عکسهای بچه ها که ۹ ماه هر روز حرفشون زدی٬ همه و همه روزهای خیلی شیرینی برامون رقم زد.این دوستی و گفتگو هنوز که هنوره هر روزه ادامه داره بچه ها را به کمک هم بزرگ می کنیم

می دونیم که اگه برای بچه ای مشکلی پیش بیاد طبیعیه !چون ۲۴ تا دیگه هم تو این سن همین طوریند خلاصه که من شاید روزهایی بشه که از خانواده ام بی خبر باشم٬ ولی حتما هر روز از دوستهای نی نی سایتم خبر دارم!!

پارتی قبلی مانی اولین قرارمون بعد از به دنیا اومدن بچه ها بود که مانی دوستانش را دید.

این پنج شنبه دومین قرار بچه هاست که خونه یکی از همین مامانها بر گزار میشه!

دلم می خواهد اسمهاشون را بنویسم که یادم نره. در حال حاضر بهترین دوستام هستند و دوران بارداری و بچه داری ام با هاشون به شیرینی هر چه تمامتر گذشت.

سوده-مرضیه-صنم-پرند-کتی-تی تی-مریم(۴)-فاطمه-فاطیما-شیوا-فرمهر-باران-بهار۱و۲-شمیم ۱و۲-ملیکاومشتاق و سانی و الناز-افسانه ومعصومه و ریحانه و مهتاب وثمین وعالیه و آزاده و نگار و میتی.

این هم عکس همه بچه ها


دوشنبه نهم دی 1387 توسط ننا



گمبل نگو...
سلام گمبل ننا!

آخه الان این چه طرز خوابیدنه!به جای این که کریر را تکون بدم تا بخوابی باید به جلو و عقبش بکشم!!

چطوریایی آقا چاقه خونه ما؟!!خوب برای خودت هر سازی دوست داری می زنی ها!!

آخ که چقدر من و ببا دوست داریم تو سازبزنی ...نوازنده بشی...ولی تو خودشو ناراحت نکن!!تو هر کاری که دوست داری انجام بده ...ما ببا و ننا ها عادت داریم آرزوهای خودمون را به زور به بچه هامون بدیم!!

پنج شنبه و جمعه خوبی با ببا داشتیم!خوشحالیمون رازیاد کردیم!حالا دوباره هفته جدید و شنبه و ببا سر کار و من و تو خونه منتظرش...

دیشب یک کارجالب می کردی و اون وقتی ببا داشت شاهی راهت می برد ٬حرکت که نمی کرد ٬تو صداهای جالبی از خودت در می آوردی! انگار که مسابقه هست و هر جا که ببا می ایستاد آهنگ میزدی!

پسرک کوچیکم که صبح ها میری رو ویبره!! امسال شب یلدا با تو چه خوش گذشت!امسال دو تا شب یلدا داشتیم. یکیش شنبه که واقعی بود٬ که من و تو ببا ۳ تایی گرفتیم و کلی با خانواده کوچولو مون خوش گذرندیم و اولین شب یلدا زندگی ات بود.

یکیش هم به رسم هر ساله خونه بوا گرفتیم٬ که به دلایلی ۳ شنبه بر گزارشد٬ به قول مامان ببا اینقذه شب یلداش دیر شده بود که بو میداد!!!

ولی اون هم خیلی خوش گذشت.هر جا که تو باشی خوش می گذره پسرک خوش اخلاق و خوش خنده من!

من و ببا هم برای اولین شب یلدات یک گل مهربون!!و مکعبهای رنگی خریدیم.البته خیلی ارزش مادی نداره! ولی دوست داشتیم تو این شب بهت یک هدیه داده باشیم!

من و ببا خیلی دوست داریم تو خوب بزرگ بشی ٬بتونی درک کنی همیشه نمی تونی هر چیزی که می خواهی داشته باشی.

 دوست داریم پسرک ما لوس و متوقع از دنیا نباشه.دوست داریم بدونی که تو دنیا خیلی بچه ها هستند که آرزوی داشتن خیلی چیزها را دارند ولی امکانش را ندارند.

دوست داریم تو اون بچه ها را هم بتونی درک کنی!

می دونی که ما یک خانواده ساده و صمیمی هستیم!!


شنبه هفتم دی 1387 توسط ننا



پنج شنبه شبی...
سلام بر پسر کوچولو ناز خونه ما!

امشب شب جمعه هست و تو و ببا الان مشغول صحبت پدر و پسری هستید اساسی!!!

البته ببا دوباره در حال دیدن فیلمهای مزخرف شبکه ۳ هم هست!

امروز دوباره بعد از یک هفته بردیمت حموم و نتیجه اش این شد که تو بعدش از ساعت ۱ خوابیدی تا ۵ غروب!!!حتی ما وسطش تو را بردیم بیرون و کارهامون را انجام دادیم ولی تو تمام مدت خواب بودی!

ننا هم طبق معمول اینترنت بازی و...... دیگه الان مشغوله.این روزها همش به پارسال این موقع ها فکر می کنم که تازه فهمیده بودیم توی دل ننایی .

باورم نمیشه اینقذه زود گذشته !!!پسرکم تو چند روزه با ذوق هات ما را بدجوری ذوق زده می کنی و پر حرف هم که ماشالله!!!

واکسنت هم خدا را شکر به خیر و خوشی تموم شد.البته به لطف پریسا جون که یک جای خوب را معرفی کرد که بی درد و جیغ و گریه واکسنت را زدند٬ بعد  از تب و درد بار قبل هم خبری نبود.

خب پسرکم با یک شیر چطوری!!!

اومدم....................


پنجشنبه سی ام آبان 1387 توسط ننا



عاشقانه ترین نگاه را تو چشم تو میبینم
سلام خط کمرنگ زندگی من!

به دنیای تنهایی ما خوش اومدی!تو تا چند روز پیش فقط یک خط کمرنگ بودی.

ولی امروز برای خودت یک خط خوشرنگ شدی!

مواظب خودت باش تا هر روز پر رنگتر بشی!


سلام عزیز دل ننا.

امروز ۲۶ آبانه و تو دقیقا ۴ ماهگی ات تموم شده.پارسال دقیقا تو همچین روزی ننا فهمید٬ تو هم هستی و شدی خاطره شیرین زندگی من و ببا

تو شدی خط کمرنگ زندگی ما.نوشته بالا اولین پست این وبلاگه که از اولین لحظه های حضورت ثبت شده

و حالا تو خط کمرنگ زندگی ما تبدیل شدی به یک نوزاد ۴ ماهه!

دقیقا از ۲۶ آبان پارسال تا ۲۶ آبان امسال ٬مطمئن باش که من و ببا به کس دیگه ای جز تو فکر نکردیم

تو همه زندگی ما هستی!

الان دلم برای همون خط کمرنگ هم تنگه.همونطور که یک روزی دلم برای یک نوزاد هفت و نیم کیلویی که فقط قان قان می کنه هم تنگ میشه.

پسر خوش اخلاق و خوش خنده من٬ که سریع با همه چایی نخورده پسر خاله میشی !!!ورودت به ماه پنجم زندگیت مبارک!گر چه شادی این ورود همراه با یک واکسن دردناک همراهه!

امروز از صبح زود بیدار شدی و یک کم بازی کردی ٬ولی الان دوباره خوابیدی.امروز می خواهم حسابی بهت خوش بگذره تا اگه فردا این موقع تبدار و مریض بودی دلم نگیره

کچلکم بهترین آرزوها را برات دارم ....... 


یکشنبه بیست و ششم آبان 1387 توسط ننا



مهربونترين بباي دنيا!
سلام پسركم

كه الان تو كرير مثلا خوابيدي!ولي هر ثانيه تكون مي خوري!كه من حواسم بهت باشه!

قربون اون كله كچلت بشم كه موهات همه داره ميريزه و بايد بريم برات مو بكاريم!

امروز تو سه ماه و نيمه كه با من و ببا زندگي مي كني.نمي دونم همونقدر كه تو براي ما بچه خوبي بودي ما هم برات ننا و بباي خوبي بوديم يا نه؟!

از روابط حسنه اي كه با من و ببا داري معلومه ما هم زياد بد نبوديم!همون كه تا حالا از دستمون جون سالم به در بردي خودش خيليه!!!

بچه ها وقتي بزرگ ميشند٬ همه بيشتر زحمات مامانها را هي بهشون ياد آوري مي كنند!

 البته اميدوارم من از اون نناها نشم كه راه به راه بخواهم منت سرت بذارم و شيرمو هي حلال و حرومت كنم!!!!!!

امروز مي خواهم برات از زحمات ببا هم بنويسم كه اگه بزرگ شدي و ننا خواست سرت منت بذاره !!سريع جواب داشته باشي كه تحويلم بدي!

يادته قبل از اينكه به دنيا بياي گفتم چقذه تنهاييم!ولي تو اين سه و ماه ونيم ببا اصلا نذاشت من و تو تنهايي را احساس كنيم .از كارش و از همه برنامه هاش به خاطرمون زد كه من و تو بهمون خيلي سخت نگذره .

وقتي از شركت مياد٬ خودت كه مي دوني شركتشون چه خبره!!من ديگه تورو جز براي شير دادن نميبينم و همه كارهاتو ببا مي كنه خيلي با هم رفيقيد٬ مخصوصا موقع شام خوردن !

ساعت كاريهاش و مرخصي هاي شركتش هم كه ديگه ته كشيده!

اينا را برات گفتم كه بدوني دوست داشتني ترين بباي دنيا را داري!تا بعدا خودتم يكي بشي مثل ببا!

يادت نرفته كه ببا خمول بود و تو خمولك!

(هي ببا ممنون كه بطري آبم را شبانه پر آب كردي! مي دونم اين بالاترين نشونه محبته توخونه ما!!

امضا:ننا!)


شنبه یازدهم آبان 1387 توسط ننا



یک.....دو.....سه....تموم شد!!!
هی پسر!!

به ماه چهارم زندگیت خوش اومدیییییییییی!!!

این سه ماه به سرعت برق و باد برای من و ببا گذشت.اولش که به دنیا اومده بودی سه ماهه شدن تو برای ما  خیلی طولانی به نظر می اومد.

ما هر کار می کنیم.عکس میگیریم و خاطراتت را می نویسیم برای اینکه تمام لحظه ها ی با تو بودن را ثبت کنیم ولی زمان کار خودشو می کنه و کاری به دلتنگیهای ما نداره!

بچه که بیاد دیگه خواب تعطیل!!!!

خوراک تعطیل!!!!!!

سفر تعطیل!!!!!!

کلا زندگیتون تعطیله!!!!!

فکر می کنی اینا را کی گفته؟!!

این جمله هایی بود که قبل از تولدت همه اطرافیان به من و ببا می گفتند و ما فکر می کردیم تو سونامییییییی هستی که قراره همه زندگی ما را با خودت ببری!!!!!!!!!

عجیبه نه!!! باور نکردنیه نه!!! که همه راجع به یک نی نی کوچولو این حرفها را بزنند!!!

راستی به نظرت چرا هیچ کی نگفت تو مثل قند و نباتییییییییی!!که تو این همه شیرینی !!چطور نگفتند که تو بوی بهشت میدی !!که نازنینی .............

دلم می خواهد ساعتها نگاهت کنم و بوت کنم .تو قشنگترین دعایی بودی که اجابت شده و بهترین آرزویی که برآورده شده

پسر این کار را با ما نکن!!!!!!!!!!!!!!

من و ببا طاقت نداریمااااااااااااااااااااااااااااا

اینقذه عاشقانه تو چشمهای ما نگاه نکن!!!! از دست میریماااااااااااااااااااااا

اینقذه شیرین نباش یک وقت دیدی ننا خوردتت دوباره رفتی تو دلش هاااااااااااااا

ووووووووییییییییی! پسر من! پسر قشنگم !تو اینقذه تو این سه ماه آقا بودی و خوب بودی! گل بودی که ما را بد عادت کردی!!!!!!!!!!!!

اولا که تو از همون شب اول زندگیت مثل آقا ها همون سر شب خوابیدی تا صبح!

خدا را شکر دل درد نداشتی و بچه گریه ای و بهونه گیری هم نیستی!

صبح که پا میشی اینقذه مهربون با چشمهای نازت به همه کس و همه چی نگاه می کنی و می خندی که حد نداره

ووووووووویییی وقتی شیر می خوری (عاشق این لحظه ام) مستقیم تو چشمهام نگاه می کنی و پلک هم نمی زنی انگار که دفعه اولت منو میبینی و می خندی

 واااااااااااای دیگه تو اون لحظه من ذوق مرگ میشم!!!

اینقذه قربون صدقه ات میرم که ببا میگه دوباره قضیه سوسکه و دست و پای بلوریههههههههه!!!

اما چون تنها بچه ای هستی که تو سه ماهگی این کارها را می کنی ما می نویسیم که بقیه بچه ها و مامان و بابا ها حسرت بخورند!!!!!!!!!!!!!!!!!

اولا که دستاتو خیلی خوب کشف کردی و فهمیدی میشه ۱۰ تا انگشت هم با هم خورد!!!!!!!

پاهاتم تازه کشف کردی ولی هنوز نمی دونی اونها را میشه خورد!!!!!

عاشق این هستی که من و ببا باهات حرف بزنیم و بازی کنیم و ما که بیکار!! و حساس !! که نکنه تو دچار کمبود محبت خدای ناکرده بشی!!!! ساعتها همدمت میشیم!!

کلی به زبون خودت باهامون حرف می زنی و آواز می خونی!

عاشق آهنگ و موزیکی، از آواز اساطیر شهرام ناظری گرفته تا قیصر و منصور و بنیامین!!!!!!!

کتاب خوندن را هم دوست داری خیلییییییییییییی به شرطی که ما بخونیم و تو عکساشو ببینیییییی!

تازگیها یاد گرفتی دستهات رو باز نگه داری و سعی می کنی چیزهایی که نزدیکت هستند رو با دست بگیری و یک نیمچه غلت هم میزنی و گردنت هم که بلد شدی نگه داری!

از کلاه و جوراب و پتو خیلی بدت میاد و مثل ناقلاها به هر ترتیبی که هست میندازیشون دور!!!!

امروز هم مثل آقاها دو تایی با ببا رفتید برای خونه خرید کردید!!!

خلاصه که خیلی آقایییییییییییییییییییییییییی پسر قشنگم!!

خیلی مخلصییییییییم!!!


شنبه بیست و هفتم مهر 1387 توسط ننا



مسافر کوچولو
هی پسر!دومین مسافرت را هم به سرزمین مادری رفتی.امروز ۸۳ روزته و برای تو ۲ تا سفر آمار خوبیه!!

تو راه رفت و برگشت هم خیلی پسر خوبی بودی.

 مثل آقا چاقها تنهایی صندلی عقب نشستی و مناظر بیرون را تماشا می کردی و حواست را جمع می کردی که نخوابیییییییییی!!!

البته یک بار هم که از دستت در رفت و خوابیدی به لطف ببا که سبقت غیر مجاز گرفت و پلیس ماشین را نگه داشت بیدار شدی!!

تو شمال هم کلی خوش اخلاق بودی و با دایی و خاله حال می کردی.یک روز هم پیش ببا و دایی و گت ننا موندی و ننا و خاله رفتند خرید

ولی از دیروز که برگشتیم خیلی از عادت های قبلیت عوض شده!!!و دیگه روزها نمی خوابی!!!

و ننا احتمالا به زودی از خستگی رو به موت میشه!!!

راستی تو اولین دربی زندگیت را هم دیدی که مثل همیشه ۱-۱ تموم شد!!!


دوشنبه پانزدهم مهر 1387 توسط ننا



پسر فرهیخته!!!
سلام پسر کوچیک قصه ما

چند شبه وقتی برات کتاب می خونم کتاب را میارم جلوت تا تو عکساشو ببینی تو هم کلی می خندی و ذوق می کنی .مخصوصا با کتاب می می نی

پسری فکر نمی کنی یک کمی زوده برای کتاب خوندنت!!!!!!!!!!!!!!!

پسرفرهنگی من عاشق اینی که ما باهات حرف بزنیم .حالا اصلا کاری نداری ببا و ننا خسته !!!

الانم بعد از کلی دست خوردن با ناراحتی خوابیدی!

۴ شنبه هم من و تو ببا رفتیم واکسن ۲ ماهگی را زدیم.خیلی درد داشتی و تب کردی و بی حال و مریض بودی ولی خوب فعلا راحت شدیم تا ۲ ماه دیگه

دیگه از کارهای این روزهات اینه که زبون کوچیکتو در میاری و دستت را میشناسی و سرتو می چرخونی

گردنت هم دیگه میتونی تا قسمتی نگه داری

و از همه با مزه تر شبها موقع خوابه که من و ببا خودمون می خوابیم و تو هم بعد از ما خودت می خوابی

یعنی از سر ناچاری هست که می خوابی ها چون ما که خواب رفتیم و تو هم تنهایی حوصله ات سر میره و مجبور میشی بخوابی!!!!!!!!!!!


یکشنبه سی و یکم شهریور 1387 توسط ننا



من مانی 2 ماه دارم!!!
سلام سلام

بالاخره من به دنیا اومدم

گفتم میام یک حالی به این ننا و ببا میدماااااااااااااااااااااا

بذارید از اولش بگم.اولش که من تو بیمارستان دیدمشون گفتم واویلااااااااا اینها ببا و ننای من هستند

چون فکر می کردم یک کم درست و حسابی ترازاین حرفها باشند!!

بعدش هم  خواستم خودکشی کنم زردی گرفتم و عفونت گرفتم و شیر نخوردم ولی فایده ای نداشت اینقده اشک ریختند که دلم سوخت و پشیمون شدم و خوب شدم

ولی الان دارم یک حال بهشون میدم اساسی

ننا یادتونه شبهابیدار بود نودو فوتبال می دید الان اینقذه خسته هست که شبها بی هوش میشه

و اون ببا اینقذه منو تو خونه گردونده که کمر درد گرفته

تازشم من عاشق اینم که یکی منو تو ارتفاع بالا راه ببره من هم به اطراف نگاه کنم بعد هم بعضی اوقات الکی چشمام را می بندم و بعد ببا فکر می کنه خوابم

 میره یواش می شینه ولی تا رو مبل می شینه من چشمام را باز می کنم آیییییییییی ضایع میشه

ولی خداییش خیلی دوست داشتم شبها هم می تونستم نخوابم و یک حالی ازشون بگیرم ولی حیف که شبها خواب میرم ولی تا خواب میرم هم اینقدر خرزوخان میشم و سرو صداهای مبهم میدم،اينا بيدار ميشن، فكر مي كنن شير بالا آوردم و تا بدو ميان بالا سرم من خواب رفتم. اينكار هم مزه ميده.

و اون ننای ساده از نوع لوح!!!که این همه ازصبح تا شب خسته میشه ولی تا یک لبخند تحویلش میدم 

از خود بی خود میشه و یادش میره چقذه خسته هست!!

حالا ننا پپه منم یا شما

هر وقتم میرن بیرون منم می فهمم تو تنگنا هستند سریع خود زنی می کنم که دست و پاشون را گم  کنند و بهم ۲ برابر شیر بدند تا حالا که این تاکتیک جواب داده

راه به راه برام پستونک  با رنگ و طرح مختلف می خرند ولی من همشون را از دهنم میندازم بیرون

تازشم برای اون ببا تا حالا موقع تعویض پوشک چند بار برنامه های ویژه داشتم!!!

الانم جدیدا که می خوان آروغم را بگیرند اگه بغل ننا باشم خودم را به خواب می زنم

اگه هم بغل ببا باشم اونقدر دستشو می خورم که پشیمون بشه

شبها هم تا این ببا می خواهد سریال ببینه صاف تو چشماش زل می زنم تا مجبور بشه به جای تلویزیون به من نگاه کنه و باهام حرف بزنه

خلاصه خیلی دارم با این ننا و ببا حال می کنم

حالا منتظرم بزرگتر بشم و هنرهای بیشتری از خودم نشون بدم


دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387 توسط ننا



آویز
سلام پسر کوچیک و ساده خونه ما

آخه ننا قربونت بره که اینقذه ساده و پپه اییییی!!!!!!!!!!

از دیروز که برای تختت آویز خریدیم و برات روشن می کنیم تو کلی  ذوق می کنی باهاش و می خندی و به زبون خودت باهاش حرف می زنی!!!!!!!!!!!

دیروز برای سومین بار بود که با خودت رفتیم خیابون بهار برات خرید کردیم.آخه تا قبلش هر وقت می رفتیم تو توی دل ننا بودی .الان دیگه برای خودت شخصیت مستقل شدی و باهامون میای بیرون و عاشق بیرونی با تعجب از شیشه ماشین به اطراف نگاه می کنی و آخرش هم ازشدت تعجب خواب میری!!!!!!!

الان عصرشنبه هست و تو خوابی و ننا داره بازی منچستر و لیورپول را میبینه و منتظریم تا ببا از سر کار برگرده.

خوب بخوابی پسری!


شنبه بیست و سوم شهریور 1387 توسط ننا



پسری!!!
پسری الان ۵۴ روزته.

دیگه کلی برای خودت آقا شدی.عاشق شیر خوردنی حتی اگه دل درد بگیری!!!!!!!!!!!!

الان وقتی باهات بازی می کنیم کلی می خندی و دست و پا می زنی و یک صدا هایی از خودت در میاری که ما را عاشق خودت می کنی

همش دوست داری بغل باشی مخصوصا بغل ببا که در ارتفاع بالا تری راهت میبره!!!!!

بعضی اوقات هم زوم میکنی رو چیزی که ما میگیم تیر تپر شدی!!!!!!!!!

فعلا صدات می کنیم آقای گمبل!!!!!!

 


یکشنبه هفدهم شهریور 1387 توسط ننا



تولد 2
فردای روز تولدت حدود ساعت ۳ بعد از ظهر از بیمارستان خارج شدیم و اومدیم خونه خودمون.تو خیلی آروم بودی و بیشتر خواب بودی و من هم سعی می کردم بهت شیر بدم با اینکه بلد نبودم.

جمعه هم خونه بودیم.تاشنبه صبح رفتیم بیمارستان خاتم برای تست غربالگری که خانمه گفت تو یک کم زردی و یک تست زردی هم بدیم

اولین بار بود که ازت خون می گرفتند و من اون قدر مضطرب شدم که نا خود آگاه اشک می زیختم تا اینکه جواب تست زردیت ۱۴ بود.بعد همگی اودیم خونه بوا

تا عصری رفتیم خانم دکتری که بیمارستان معرفی کرد.وقتی دیدت گفت باید بستری بشی به خاطر زردی و ما برگشتیم بیمارستان.

اون شب بدترین شب من و ببا بود.وقتی اون چشم بند به چشمت زدند و تو دستگاه گذاشتنت وقتی از دستهای کوچولوت خون می گرفتند وقتی بهت سرم وصل کردند و تو فقط جیغ می زدی من داشتم سکته می کردم اون قدر گریه کردم که دیگه نایی برام نمونده بود

شب من و تو موندیم و ببا رفت و صبح زود اومد و تصمیم گرفتیم تو را با میل خودمون مرخص کنیم

اومدیم خونه و تو همچنان بی حال بودی و می خوابیدی

تا اینکه سه  شنبه دوباره برای تست زردی  این بار رفتیم  بیمارستان صارم و اونجا زردیت ۱۵ شده بود و این بار خانم دکتره گفت برای عفونت و زردیت باید یک هفته مرخص بشی

نمی دونی چه روزهای سختی بود .خونه بدون تو خیلی خالی بود و دل ما شکسته و فقط اشک می ریختیم

تا اینکه بالاخره تو شنبه عصری به خونه برگشتی .

دیگه ۵ روز دیگه هم آنتی بیوتیک تزریق کردی تا خدا را شکر بهتر شدی.

الانم یاد آوری اون روزها دلم را به درد میاره.

خلاصه این جریان به دنیا اومدنت بود آقا چاقه مهربونم.

ایشالله که همیشه سالم باشی پسر گلمممممممممم


یکشنبه هفدهم شهریور 1387 توسط ننا



تولد 1

سلام آقا چاقه مهربونم.

خيلي وقته كه مي خواهم اينجا بيام و لحظه تولدت را بنويسم ولي فرصتي نميشه.

از اولش بگم .شب چهارشنبه اي كه قرار بود تو به دنيا بياي من خيلي استرس داشتم شايد ۱ ساعتم هم بيشتر نخوابيدم .هر چي دعا و قرآن كه فكر مي كردم برات خوندم.همش از خدا مي خواستم تو سالم باشي و همه چيز خوب پيش بره.

من و ببا صبح زود پا شديم اذان صبح را كه گفتند نماز خونديم و دعا و لباس پوشيديم .ببا يك كم فيلم گرفت از آخرين لحظاتي كه تو دلم بودي بعدش راه افتاديم ساعت ۵ شده بود و ما مي خواستيم اولين مريض خانم دكتر باشيم ولی با اینکه خیلی زود راه افتادیم دومین مریض شدیم.اونجا دیگه قبل از اتاق انتظار من و ببا خداحافظی کردیم .من رفتم تو لباسهامو عوض کردم و دوباره به همون اتاق ۴ تخته که ۲ سال پیش بودم رفتم.

بعد به دست ننا سرم وصل کردند و منتظر خانم دکتر شدیم.اون لحظات همه حواسم به تو بود .احساس می کردم تکون نمی خوری تو اون لحظات برای همه کسانی که یادم بود دعا خوندم تا اینکه ساعت هفت و نیم خانم دکتر امد و اول اون خانم اولیه را بردند اتاق عمل و ننا دومین نفر بود ساعت ۸ که شد بهم گفتند آماده بشم برای عمل .بعد ننا را تو برانکارد گذاشتند و تو راهرو منتظر شدیم که صدا کردند .تو راه ببا را هم دیدیم و خداحافظی کردیم و بعد رفتیم اتاق عمل که خیلی سرد بود و من فقط دعا می کردم

تا اینکه دو تا پرستار اومدند که ننا را منتقل کردند رو تخت عمل و همه وسایل را آماده می کردند که خانم دکتر هم رسید گفت به خاطر این روز عزیز صدات می کنه علی و همه منتظر دکتر بیهوشی بودیم که یک آقایی اومد و یک ماسک    گذاشت و به ننا گفت که نفس بکش و من فقط صلوات می فرستادم و بعد از سه بار نفس دیگه چیزی یادم نیومد

تا اینکه چشمهام را باز کردم بالای سرم یک عالمه مهتابی دیدم و بعد منو آوردند تو بخش که ببا را دیدم و تو نازنیم که دادند بغلم .چشمهات بسته بود و خیلی کوچولو بودی باورم نمیشد تو همونی که نه ماه تو دلم بودی و الان برای خودت به یک موجود مستقل تبدیل شدی

دیگه تونستم بهت چند قطره شیر بدم .بعد از ظهر هم چند نفری به دیدنمون اومدند.شب هم ببا با اینکه اتاق خصوصی بود نتونست پیش ما بمونه و..................

بعدا ..............  


جمعه هشتم شهریور 1387 توسط ننا



پسر نگو عسل بگو!!!
سلام آقا چاقه مهربونم!!!

پسر گلم تو الان رو پاهای ننا لالا کردی و مثل فرشته ها معصومانه بعد از خوردن یک وعده شیر که خیلی به خاطرش بی قراری !!! می کنی خوابیدی.

الان ۳ هفته و ۱ روزه که تو به دنیا اومدی تو این ۳ هفته تمام زندگی و عمر و جون من و ببا شدی.

دیگه همه زندگی ما و دلواپسی و دل خوشی ما تویی پسر کوچیک و نازم

تو خیلی شبیه ببایی

دلم می خواهد ساعتها فقط بشینم نگاهت کنم و خدا را به خاطر داشتن پسری مثل تو شکر کنم.

دیشب هم رفتیم دکتر که خدا را شکر همه چیز خوب بود.

گر چه تو این ۳ هفته خیلی اذیت شدی

الهی ننا قربون پسر مهربون و صبورش بشه.


پنجشنبه هفدهم مرداد 1387 توسط ننا



لحظه ديدار
سلام پسر كوچيك ومهربونم!

باورت ميشه به پايان راه رسيديم.به اميد خدا تو تا چند ساعت ديگه به دنيا ميايي!!!

مي دونم خيلي دلتنگت ميشم .دلتنگ تمام تكونهات و كش و قوسهات و موج رفتنات

ولي هيجان ديدارت من را بي تاب ميكنه

اميدوارم امروز كه روز تولد حضرت علي هم هست خداوند براي من و تو و ببا يكي از بهترين روزهاش را رقم بزنه

الان ساعت ۳ صبحه و من از شوق ديدارت بي خوابم.قراره بعد از نماز ساعت ۵ بريم بيمارستان تا تو پسر چاق و مهربونم را خانم دكتر به دنيا بياره.

مواظب خودت باش.

به اميد خدا پسرم...................


چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387 توسط ننا



می دونی 7 روز یعنی چه!!!
سلام آقا چاقه مهربونم.

اگه خدا بخواهد تو چهار شنبه ديگه اين موقع پيش مايي.

اينقذه تو اين مدت پسر خوب و مظلوم و آرومي بودي كه اصلا ننا نفهميد بارداره!

اميدوارم وقتي اومدي ما هم برات جبران كنيم و ننا و ببا ي خوبي برات باشيم.

اين روزها ديگه داريم همه كار مي كنيم تا تو بياي همه چيز آماده باشه برات

به اميد ديدار پسرم!!!


چهارشنبه نوزدهم تیر 1387 توسط ننا



بین ما فقط 11 روز فاصله هست!
تو مثل یک خواب میمونی که داره تعبیر میشه

تو مثل یک رویا میمونی که چیزی نمونده که حقیقت پیدا کنه

تو مثل یک دعا می مونی که داره مستجاب میشه

تو مثل یک آرزوی می مونی که داره بر آورده میشه

پسرکم  اگه خدا بخواهد تو چهارشنبه هفته بعد تو یکی از بهترین روزهای خدا پیش مایی

ببا به معنی واقعی کلمه تو روز پدر ٬ پدر میشه

کارهای خونه را هم دیروز ببای مهربونت تقریبا تموم کرده و فقط مونده چند تا کار کوچولو دیگه

همه چیز برای ورودت آماده هست پسر گلم

داریم به پایان این راه طولانی نزدیک میشیم.

امروز هم نوبت دکتر داریم و اگه خدا بخواهد شنبه هفته بعد آخرین نوبت دکتر هست.

سه شنبه من و تو ببا رفتیم سونو گرافی .وزنت ۲۹۰۰ گرم بود و مثانه ات طبق معمول پر جیش!!

تازه خانم دکتره هم گفت کچل نیستی و مو هم داری!!!!!

این هفته مامان و بابای ببا دارند میرن شمال .ما هم امیدواریم تو یکههههههههههووووو ما را غافلگیر نکنی و این هفته بیای.

تازشم پنج شنبه فهمیدیم اون شب تو بیمارستان ببا نمی تونه پیشمون بمونه و من خیلی غصه خوردم

آخه می دونی که چقذه ما تنهاییم و من و تو ببا به جز همدیگه هیچ کسی را نداریم .ولی همه امیدم به خداست که دست من و تو و ببا را بگیره

قربون اون دل پاکت برم ننا.دعا کن همه چیز به بهترین شکل پیش بره پسر چاق و قشنگ و مهربونم.


شنبه پانزدهم تیر 1387 توسط ننا



هی پسر!دلتنگت میشم.
سلام پسری

بابا تو که داری میای!فقط ۲۳ روز دیگه مونده !

وسایلتو جمع و جور کردی ؟چمدونت را بستی؟حتما یک تیکه از کبد ننا که خیلی دوست داری با خودت یادگاری بیار !

پسری آخه تو که از دل ننا بیای بیرون من خیلی دلتنگت میشم!

دلتنگ صبح های زودی که با هم پا میشیم نماز می خونیم و دعا می کنیم با آواز گنجشکها .

دلتنگ تلاشی که می کنی که صبح زود با ببا سه تایی صبحونه بخوریم!

دلتنگ وقتی که با ببا چت می کنیم خودتو میاری بالا تا صفحه کامپیوتر را ببینی!!!!!!!

دلتنگ شبهایی که با هم فوتبال میبینیم!!

دلتنگ تک تک کش و قوسهات و موج رفتنات و شکم ننا را کج کردنات!

دلتنگ صحبت کردن با هات و دلتنگ جوابهات.

آخه من دیگه از تو مهربونتر را کی می تونم تو دلم پیدا کنم؟!

پسر نازنینم خریدهات تموم شده دیشب هم ببای مهربونت همه لباسهات را شسته گر چه الان خیلی بوی بدی گرفته!!! به خاطر پودر صابونه بد بو !

قراره سه شنبه که روز مادر ساکت را ببندیم که تا به امید خدا روز پدر به دنیا بیایی!

با همه دلتنگیها بی صبرانه منتظرتیم پسرکم چون می دونم با اومدنت زندگی ما را شیرین و شیرینتر می کنی

قربونت برم  پسر چاق و مهربونم!!


دوشنبه سوم تیر 1387 توسط ننا



ببا تولدت مبارك!
سلام جان ببا

ننا گفت امروز تولدته ! تولدت مبارك!

مي دونم اين ننا جشنمون را خراب كرد و با اون ديابت پنهانش  نذاشت با هم يك كيك بي بي بزنيم تو رگ

ولي قراره به افتخارت يك شام خوب درست كنه كه با هم از خجالت شكممون در بيايم.

فكر نكن خودت فقط ۲۶ خردادي هستيها من هم قراره ۲۶ تيري بشم!!تازه ننا گفته قراره تو روز تولد يكي از بزرگترين مردهاي دنيا به دنيا بيام

ننا گفته خيلي دوست داره من شبيه تو بشم هم قيافه ام هم اخلاقم هر روز به عكسات نگاه مي كنه كه شبيه ات بشم

آخه مي دونم خيلي آقايي خيلي مهربوني و خيلي كارت درسته .دستت درد نكنه كه مياي هر شب اينجام برام مي نويسي و رهنمودهاي پدرانه مي كني

خيلي دوستت دارم ببا اندازه ۱۰ تا آخه همينقدر بلدم بشمرم

من هم اينجا با كبد و روده و معده تو شكم ننا برات يك جشن مختصر گرفتيم تا بيام بيرون با هم تولد بگيريم و من بشينم وسط كيكت

راستي ممنونم از همه وسايل ماركداري كه برام خريدي!

مي دوني من هم مثل خودت عاشق ماركم.

ايشالله هزار سال زنده باشي و سايه ات بالاي سر من و ننا باشه

خيلي مخلصم بهترين بباي دنياااااااااااااا

 


یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387 توسط ننا



اولين تعطيلات در خانه!!
سلام پسركم .

امروز رفتيم تو هفته ۳۳ .به اميد خدا چيزي به اومدنت نمونده.اميدوارم اين دنيايي كه قراره توش بياي به اندازه كافي برات قشنگ باشه.

از ديروز يك تعطيلات پنج روزه شروع شده.ولي ننا و ببا به خاطر تو پسرم اولين باره كه تو زندگي ۱۰ ساله اين تعطيلات را خونه موندند و مسافرت نرفتند!!

البته بهت بگم تا حالا كه خدا را شكر بد نگذشته.ديروز بباي فداكارت كلي كار انجام داده و دكور خونه را عوض كرده و همه چيز را براي ورودت آماده كرده.

امروز براي تو آقا چاقه يك لوبيا پلو درست كرده كه منتظريم دم بكشه تا بخوري و چاق بشي !!!!!!!

خلاصه كه قراره اين چند روزه كه ببا هم خونه هست كلي كار نكرده انجام بديم و برات خريد كنيم!

قربون پسر گلم برم كه اينقذه آرومي و به خودت كش و قوس ميدي و ياواش ياواش حركت مي كني!!!

ببا رفته تو كار كتاب و كتاب خوني و حسابي داره تاريخ فرانسه را زير و رو مي كنه !!!

منتظرتيم پسر كوچيك قصه ما!!!!!!


چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387 توسط ننا



خمولك فرهيخته!!!
سلام پسر كوچيك و مهربونم.

ما فردا به اميد خدا وارد هفته ۳۱ ميشيم .ديگه خيلي نمونده به اومدنت.از خدا مي خواهم تو اين هفته

هاي آخر هم به ما كمك كنه تا همه چيز به خوبي و سلامتي بگذره.

چهارشنبه پيش هم تو يك هواي باروني و بهاري و زيبا رفتيم شمال.گت ببا هم كه موضوع ترا فهميده

حسابي سفارشهاي لازم را مي كرده طبق معمول هميشه!!!!!!!!!!

ببا هم كه شبها همش برات شعر هاي سنگين مي خونه تا تو حسابي فرهيخته بشي!!!!!!!!

خيلي دوستت داريم .حركاتتو و تكونهاتو و موجهاتو .

چقذه آروم و نرم حركت مي كني پسركم !

ننا تا حالا فقط ۷ كيلو وزن اضافه كرده .هر روز دعا مي كنم تا تو حسابي رشد كني و كوچولو نموني.

اين هفته ميريم يك دكتر جديد .دعا كن هر چي خيره همون پيش بياد و يك دكتر و بيمارستان خوب پيدا كنيم

مواظب خودت باش .پسر كوچيك قصه ما.

 


چهارشنبه یکم خرداد 1387 توسط ننا



خمولک تپل شو
سلام پسر کوچیک ونازم.

پسرم چرا کم غذا می خوری ؟اینجوری که دیگه آقا چاقه نمیشی آخه!

چهارشنبه دوباره رفتیم دکتر سرخوشت.ننا اصلا وزنش زیاد نشده بود همون ۶ کیلو تا حالا.می دونی چقذه غصه می خورم

ترو خدا تو نگاه به ننا نکن که کم می خوره .تو هر چی می تونی بخور تا گامبو بشی حسابی.

بعدش دکتر چون ننا خیلی نگران بود برات سونو گرافی نوشت که ببا همه سعی اش کرد تا در آخرین لحظات قبل از بسته شدنش رسیدیم

بعدش تو را دیدیمیت که داشتی شستتو می خوردی و برای خودت استراحت می کردی و مثانه ات هم پر جیش بود!!!

ولی یک هفته از سنت کوچولو تر بودی .پسرم خیلی مواظب خودت باش .دیگه زیاد نمونده به اومدنت

قربونت برم پسر کوچیک خونه ما.


شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 توسط ننا



سلام ببای دیر به دیر!
سلام ببا.

چه عجب از اینورا !

از اینکه من خیلی آقام٬ که توش هیچ شکی نیست!ولی تو هم خیلی آقایی .من هم مخلصتم.

اونقذه هم که فکر می کنی٬ من عوضی نیستم که بخواهم ننا را خیلی اذیت کنم .

چون من از تو خیلی نزدیک دلشم٬ می دونم تو دلش چی می گذره .می دونم به خاطر من چقذه نگرانه

و خیلی چیزها را به خاطرم رعایت می کنه.خیلی چیزها را که دوست داره را نمی خوره و خیلی کارها نمی کنه و خوب من هم که دیگه از سنگ نیستم ببا !!! برای همینه هواشو دارم

تازشم میبینم چقذه تنهاست و من هم که بی غیرت نیستم که اذیتش کنم!

پرسیدی چرا هی میرم سمت راست ننا خوب دلیل داره برای اینکه سمت چپش خیلی شلوغ و پر سر و صداست اون قلبش اینقذه صدا میده و طپش داره که نمی ذاره آدم شبها یک خواب درست و حسابی بکنه

تازه هم کشف کردم سمت راست ننا صفرا نداره

اینه که جام بیشتره میام سمت راست و خوب وقتی اون شبها رو پهلوی راستش می خوابه برای همینه که من اعتراض می کنم

من هم دوست دارم زودتر بیام بیرون ببینمت ببا

 با هم شبها تخمه بخوریم و دلمون درد بگیره و بعدش هم خواب بریم

چند تا هفته دیگه بشماری تمومه من میام و همدیگرو میبینیم

باز هم خیلی مخلصم ببای مهربون و خمولم


سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387 توسط ننا



پسر کوچولو
سلام پسر کوچیک قصه ما.

چطوریایی؟ میبینی چقذه کم مونده به دیدنت ؟فقط ۸۲ روز دیگه !تازه چون ننا می خواهد تو را به زور زودتر از تو دلش در بیاره یک ۱۰ روزی هم زودتر میایی !فقط ۷۲ روز دیگه مونده تا تو از اون دنیایی که هستی بیا پیشمون.بی صبرانه منتظر دیدنتیم.

این روزها حسابی تو دل ننا موج میری و دیگه خیلی هنر نمایی می کنی خیلی وقته کبد ننا را جراحی نکردی!

دلم می خواد ساعتها بشینم و ساکت و آروم همه تکونهات را  نگاه کنم و تک تکشون را تو ذهنم ثبت کنم

می دونم دلم خیلی برای این روزها تنگ میشه و دیگه امکان نداره من و تو اینقذه بهم نزدیک باشیم.

مواظب خودت باش پسر کوچیک من.ننا سعی می کنه دیگه از امروز به خاطر تو هم شده بیشتر بخوره تا تو حسابی بزرگ بشه و برای خودت یک آقا چاقه واقعی بشی

ببا هم می خواد بره نمایشگاه کتاب برات کتابهای خوب بخره

فعلا خدا حافظ پسر کوچیک و مهربونم.


شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387 توسط ننا



من خمولک 27 و 5 روزمه!!!
سلام ننا .سلام ببا.

میدونم حتما الان توقع دارید٬ بیایم اینجا و ازتون حسابی تشکر کنم به خاطر اینکه بالاخره دیروز چشم بازار را کور کردید و برای من خرید کردید!!!!!!!!

ولی ایها الناس من می خواهم بگم اینها چی خریدند که شما هم مثل من چشمهاتون گرد بشه

اول از همه که فکر می کنند خیلی ببا و ننا فرهیخته ای هستند و به هر کی می رسند میگن بچه ما ساده و صمیمیه !چیز زیادی نمی خواهد.

آخه مگه شما تو دل من هستید که خبر دارید ؟!

والله تا دنیا دنیا بوده همیشه اولش بچه ها تو دل مامانشون بودند

از دیشب هم که من اعتراضم را به صورت انقلاب مخملی تو دل ننا شروع کردم همش میگن:

 واااااااای میبینی چقذه خوشحاله !به خاطر اینکه براش خرید کردیم !چقذه عقده ایه! دوست داره براش خرید کنیم !چقذه ندید و بدیده! چه شادی می کنه برای خودش

باور کنید این ننا و ببا من تو توهمم .

حالا فکر می کنید چی خریدن .اولا بگم با اینکه خونه ما دو تا اتاق داره .میگن بچه کوچولو اتاق می خواهد چی کار!!!!!!

این از اتاقم که دودرش کردن

بعدش کل چیزهایی که خریدن یک دست رختخوابه که وقتی اومدم می خواهم هی توش جیش کنم و لاک پشتهاشو بکنم

و یک سری لباس که فقط منو از بیمارستان لخت تا خونه نیارند

و حوله حموم و وان و یک پشه بند چتری و یک پستونک و ناخنگیر و چند تا ظرف غذا

باورتون میشه !همین!

تازشم فکر می کنند خیلی خرید کردن و می خواهن عکسش را بذارم تو یک سایتی که همه دوستهای ننا ببینند !

بابا اگه شما آبرو ندارید من که آبرومو از سر راه نیاوردم که !خدا به من صبر بده  با این ننا و ببا

البته من کم نمیارم که مثلا همین پریروز ننا هر کاری کرد من تکون نخوردم اون هم اینقذه اشک ریخت که نزدیک بود خونه را آب ببره من هم دیگه دیدم داره کامل سکته می کنه شبش از اعتصاب در اومدم

تا دیروز برام رفتن همون چند تیکه را خریدن

امروز هم دارم ناف ننا را از جا در میارم

فعلا از این تو فقط زورم به ننا می رسه تا بعدا که بیام بیرون برای اون ببا هم برنامه های ویژه دارم


سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 توسط ننا



این روزها...
سلام پسر کوچک من

میبینی چقذه کم مونده به دیدنت؟شاید فقط ۱۲ هفته دیگه و شاید هم کمتر.

باور کردنش سخته که ممکنه تو ۱۲ هفته دیگه پیش ما باشی!

یک احساسی آمیخته از ترس و هیجان و نگرانی و اضطیراب! برای دیدنت دارم.

نمی دونم این روزها چرا اینطوری شدم.تنهایی خیلی اذیتم می کنه و ثانیه ها برام به کندی می گذره دلم می خواهد همش گریه کنم!حتی بعضی اوقات که خودم را تو آینه می بینم چشمام پر اشک میشه

و حتی یکی که می پرسه اسمت چیه ؟اشکهام در می آد!!!!!!

نمی دونم .احساس وحشت همه وجودم را گرفته و فکرهای زیاد مغزم را مختل کرده!به اینکه که اگه خونه تنها باشم و تو یهو به دنیا بیای و یا وقتی که به دنیا بیای من بلد نباشم ازت نگهداری کنم

آخه ننا اینجا خیلی تنهاست .دعا کن پسرم که از این نگرانی ها خلاص بشم

شاید هم به افسردگی بارداری دچار شدم

دعا کن که سربار و مزاحم هیچ کی نباشیم و خدا مثل همیشه با ما باشه و کمکمون کنه.

از امروز شروع کردم برات یک دور قرآن خوندن که تا به دنیا نیومدی ختمش کنم.ایشالله که همیشه قرآن پشت و پناهت باشه پسر کوچیک و چاق من.

راستی چند شب پیش بالاخره من برای اولین بار خوابتو دیدم.تو خوابم یک بچه چاق و آروم و تپلی و سفید بودی که خودت خود به خودی می خوابیدی مثل ببا!

خلاصه خیلی ناز بودی و من از همیشه بیشتر عاشقت شدم.تا حالا هم برات ۵ تا کتاب خریدیم و یک کمی لباس و شیشه شیر!

می بینی من و ببا چشم بازار را کور کردیم از بس خرید کردیم!!!

دیروز برای اولین بار تو دل ننا یک کار جدید کردی و اون هم حرکات موجی وار بود که سر بازی فوتبال استقلال و راه آهن از خودت نشون دادی که خیلی جالب بود.

چاق من نکنه تو هم عاشق فوتبالی؟!


چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387 توسط ننا



من چه سبزم امروز!
از ننا خمولک به ببا خمولک:

سلام پسر.سلام برادر مقصدی.سلام عمو سین...

باورت میشه !امروز ۱۰ سال می گذره.۱۰ سال از روزی که من و تو در فاصله یک نماز ظهر و عصر به عقد هم در اومدیم.به قشنگی یک روز بهاری .به سادگی پهن کردن سفره ناهار به جای سفره عقدمون!

با یک قرآن و یک جفت حلقه!

چقدر تو تمام این سالها خاطره داریم.از روز عقدمون٬از قطار شمال تهران٬از عکسهای ساده ای که الانم که می بینیم خودم این همه سادگی را باور نمی کنم!

از اولین سفر مشهدمون ٬ از خونه ۳ طبقه توحیدمون ٬ از جارو زدنمون که مثل خادمهای حرم بود!

از اولین کسوف زندگیمون ٬ از پول گرویی شیشه نوشابه مون که پول سفر شمال باهاش جور شد!

از اون هندونه ای که برام خریدی برای روز زن ٬ از اون پیرزنه تو قطار٬ و دوده زدن ما تو مسیر٬ از ساعت کاریهامون که همیشه حسابش می کردیم.از اینکه یک روز ۳ کیلو سبزی خریدیم و تو به خاطر پاک کردنش اون روز مرخصی گرفتی!

از خریدهامون تو خیابون جمهوری و تصمیم گرفتن لب جو ی

از خونه سبزمون٬ از علافیهامون ٬ از خنده و گریه هامون و..........................

و من چقدر در تمام این روزها با تو خوشبخت بودم. این قدر خوشبخت که حتی اگه قراره دوباره زندگی کنم و اگه تمام تقدیر به دستم بود دوباره همین زندگی را با همه بالا و پایینش انتخاب می کردم

و هر روز به خاطر این نعمت خدا را شکر می کنم و هر روز از خدا می خواهم پسری به من بده که مثل تو باشه و این دعای من تو هر نمازمه.

و تو خمول بزرگ همیشه سالم باشی و من و خمولک زیر سایه ات...


سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387 توسط ننا



پسر غیرتی!
سلام خمولک ۲۵ هفته ای من!

پسر! دیروز ببا زود اومد دنبالمونا و حتی به خاطر تو پیاده رویش را هم کنسل کردا و با هم رفتیم دکتر سرخوش که ساعت ۶و نیم وقت داشتیما ولی خیلی زود رسیدیما و ننا ازت خواست دعا کنیا که معطل نشیما و عوضش قول داد اگه دعات بر آورده بشه بریم شهروندا!!!!!!

ولی چون تو خیلی چاق و مهربونی خدا هم زود دعات را مستجاب کرد و ما هنوز نرسیده دکتر گفت مریض ساعت پنج و نیمش نیامده و ما همون موقع به جاش رفتیم داخل مطب.

خلاصه که خدا را شکر همه چیزت خوب بود و از همه جالبتر موقعی بود که دکتر دستگاه گذاشت تا صدای قلب کوچیکت را بشنوه تو غیرتی شدی و دو تا ضربه محکم زدی به دستگاه دکتره!!!!!!!

تا دکتره دیگه یارو نکنه هااااااااااااا

بعد هم من و تو و ببا رفتیم شهروند و خلاصه اومدیم خونه و ننا قصه شنگول و منگول را برات گفت ولی به جای تو ببا خواب رفت و بی هوش شد تا صبح!!!!!!!!!!!

ننا شه وچه دور !!!!!!!!!!!!!!!


پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387 توسط ننا



سلام پسر!!!
چطوری پسر؟!!

عیدت مبارک!خوبی چاق؟

سال نو شده .سال جدید اومده.تو هم جدید شدی!کارهات جدید شده .تکونهات و بازیهات همه همه جدید شده.

چقذه پر زور شدی پسرم!خودتی ؟باورم نمیشه.خیلی فرق کردی با اون موقعی که فقط حباب می ترکوندی!

عید اومد و رفت و تعطیلات هم تموم شد.ببا هم رفت سر کار و دوباره من و تو تنها شدیم.

می دونم امسال یک سال کاملا متفاوت برای من و بباست.آخه ما دقیقا ۱۰ روز دیگه ٬ده ساله که با هم زندگی می کنیم اون هم تنهای تنها ولی می دونم تو میای و دیگه برای ما همه چیز عوض میشه

باور کردنش سخته !!!

می دونم شاید عید خیلی خسته ات کردیم.همش تو راه و جاده و مسافرت.بالاخره این هم از

درد سرهای ببا و ننا بی خود داشتن دیگه!خودشو زیاد ناراحت نکن!!!

قربونت برم چاق. دیدی نصف راه را  هم رد کردیم داریم به سه ماه اخر نزدیک میشیم دیگه چیزی نمونده به دیدنت

قشنگترین پسر چاق دنیا!!!!!!!


شنبه هفدهم فروردین 1387 توسط ننا



پسرم عید اومده
پسرک قشنگ و چاق من.

بهار داره میادو چیزی به شروع سال نو نمونده.می دونم سالی که داره میاد بهترین سال برای من و بباست.آخه شوخی که نیست تو داری توش به دنیا میای!!

تو به این مهمی و چاقی و معروفی!!مگه کم کسی هستی!

کارهای خونه تکونی را ببا تنهایی انجام داده.ایشالله سال دیگه تو هستی و کمکش میکنی!

قراره روز پنج شنبه براي خانواده ببا از تو رونمايي كنيم و روز جمعه هم تو شمال براي خانواده ننا

تا ديگه همه بدونن تو هم هستي براي خودت الان ديگه چاقي شدي!

لباسهاتو ديدي برات خريديم خوشت اومد؟

فربون تو چاقم بشم.دوستت دارم خيلي زياد 

  خيلي به توان N ٬وقتي N به سمت بي نهايت ميره!!

عيدت مبارك پسر چاق و مهربون و صبور من.


سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386 توسط ننا



خمول نامه
واااااااای که اگه من الان نیایم اینجا درددل کنم از دست ننا و ببا می ترکم!

مردم از گشنگی.دستهام داره می لرزه.همه ننا و ببا ها این جورین یا فقط شانس من این دو تا اینطورین؟

از چی بگم براتون.ار این ننا بگم که تا نصفه شب میشینه پای تلویزیون برنامه نود میبینه ٬صبح تا ساعت ۱۰ می خوابه و نمیگه من قندم میاد پایین٬ باید زود صبحانه بخورم .بعد هم چی پا میشه یک لقمه نون و پنیر می خوره میشینه پای اینترنت و کامپیوتر هی با اون ببا برای هم آیکون می فرستن!

آخه مگه شما همدیگرو را کم می بینید که باید تو مسنجر هم با هم چت کنید

بعد سر ظهر هم برای اینکه داره از عذاب وجدان می میره پا میشه یک تخم مرغی و سیب زمینی و یا ماستی می خوره که مثلا جون خودش به من ناهار داده باشه

آخه نمیگین بابا من هم آدمم! من هم دل دارم! غذای خوب دوست دارم!

چرا هیچ کی منو دوست نداره.

حالا خوبه هفته ای یک بار میرن خونه بوا تا من اونجا یک غذای گرم و چرب به بدن بزنم!

بی انصافها به کسی هم نمیگن جریان منو تا حداقل بقیه یک کاری برام بکنند.

بابا من از دست شما به کی شکایت کنیم به یونیسف٬ به سازمان ملل٬ به سازمان جهانی غذا!!!

اون از ببا که معلوم نیست چی کار می کنه! فقط بلده غذاهای منو هم بخوره٬ الکی زنگ می زنه میگه وای وای من دلم برای خمولک می سوزه

آخه مرد حساب! دلسوزی تو به چه درد من می خوره؟ مجبوری اونقدر بخوری که هر روز برای اینکه شکمت کوچیک بشه بدوی؟

هر شب میاد قول میده آب هویج برام بگیره و بعد میشینن با ننا به خوش تعریفی آب هویج و منو وهمه چی یادشون میره

همین دیشب ننا دلش برام سوخت و بعد از صد سال یک شام درست کرد فکر می کنید ببا چی کار کرد؟

هم شام را خورد و هم بعدش در حالیکه داشت از سیری می ترکید لوبیا ها را هم به زور خورد!

خوب پدر من مگه مجبوری٬ همون لوبیا را می خوردی می ذاشتی من هم امروز ناهار داشته باشم

شب هم با دل درد نمی خوابیدی

دست رو دلم نذارید خونه .همین دیشب گفتن وقت بذاریم برای من اسم انتخاب کنند .رفتند چند تا اسم انتخاب کردند گفتن یکیش را میذارن بعد سریع پرونده اش را بستن چون ننا گفت به ببا بدو سریال شروع شد!

آخه خمولک هم اسم شد منو صدا می کنید!

یک نگاه به شناسنامه هاتون کردید ببینید چند سالتونه بابا کی می خواهید بزرگ بشید؟

سونو گرافی هم که  میریم٬ من دارم به دکتره با حرکاتم شکایتشون را می کنم که منو از دست اینا نجات بده

میگن دیدی تا یکی دیگه را دید چه خودشو لوس کرد! عقده کم توجهی داره! داره جلب توجه می کنه!

میبینید چه چیزهایی که پشت سر ادم میگن!

آخه ننا جان بارسلونا ببره یا ببازه برای من شام و ناهار میشه؟

یا تو ببا فکر کردی هنر می کنی هر شب میای کد پیدا می کنی؟ کد الجزیره برای من آب هویج میشه

خدایا تو خودت منو از دست این دوتا نجات بده.

بیخود نبود داداشم خود کشی کرد حالا می فهمم چرا.

ولی من میام حالشون را می گیریم. حالا ببینید!

همین الان دو روزه زیاد تکون نمی خورم خون به دل ننا کردم!

و میام حال اون ببا را هم می گیرم که فقط بلده برای خودشون خرید کنه

همش وعده و قول الکی که میریم خرید٬ دریغ از یک جوراب اگه بگی اینا برای من خریدن.

بذاز من بیام بیرون٬ ببینید من عوضی ترم یا شما دوتا


سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386 توسط ننا



ماجرای آقا چاقه
سلام آقای تپل.چطوری پسر؟!!!

بالاخره دیروز اومد و تموم شد و مثل همه روزهای دیگه خدا رفت دنبال کار و زندگیش.

برات بگم دیروز ببا مرخصی گرفته بود و قرار بود هزار تا کار انجام بدیم که طبق معمول نشد!

بعدش ساعت ۲ من و ببا با کلی دلواپسی رفتیم بیمارستان مهر که تو چاقم را ببینیم.بعد از ۳ ساعت منتظر نشستن نوبتمون شد و ننا هنوز رو تخت درست و حسابی قرار نگرفته بود که خانم دکتره گفت:

 به به چه پسری!!!!!!!!!!!!

تپلم !آقا چاقه مهربون من .ممنون که دیروز برای من و ببا کلی شیرینکاری کردی و خوش تعریف شده بودی و هر چی حرکات ژانگولر بلد بودی نشون دادی!!!!!!

همه جات سالم بود .وزنت ۲۹۰ گرم بود و قدت ۲۲ سانتی متر بود.

تازه یک چیز عجیب!!!تو ۱۰ تا انگشت هم داشتی .چون تو تنها بچه ای هستی که تا حالا تونستی ۱۰ تا انگشت داشته باشی!!!!!!!!!!!!!!!

و یک کف پا کوچولو که ننا عاشقش شد

فردا من و تو میریم تو هفته بیستم .ببا حدس زده تو شبیه اونی!!قربونت برم گامبو که عاشقتم!!!!!


چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386 توسط ننا



تو که هستی...
سلام چاق نوزده هفته ای و دو روز من.

آفتاب از کدوم طرف در اومده امروز سحر خیز شدی.البته می دونم بیشتر خوشحالیت به خاطر خوردن کیک بباست!!!

می دونی قراره سه شنبه ببینیمت.ببینیم چی کار داری که اینقذه در می زنی؟

امروز داشتم به تو فکر می کردم .البته چند وقته از وقتی که تو هستی من به چیز دیگه ای غیر تو تپل نازم  فکر نمی کنم

می خواستم بهت بگم تو که هستی٬ ننا دیگه خیلی وقته فکر نمی کنه سمت چپ و راستش درد  می کنه

تو که هستی٬ ننا دیگه به کبد و صفرا و طحال و معده فکر نمی کنه

تو که هستی دیگه چربی خون و آنزیمهای کبد همه برای ننا بی معنی شده

میدونی تو شدی همه دنیای من. و تکونهات همه زندگی من.

ازت ممنونم چاق قشنگم برای  لذتی که نصیبم کردی  تو این دنیا که دیگه هیچ چیزیش برام لذت بخش نبود

برای همه شادی که به قلب نا امید ننا دادی و

برای همه امیدی که به زندگی من و ببا دادی.


شنبه یازدهم اسفند 1386 توسط ننا



کیه کیه در می زنه من دلم می لرزه!!
بله بله کاری داری چاق من که در می زنی؟!!!

سلام تپلکم که همش این روزها در میزنی به شکم ننا.

قربونت برم هر کاری داری بگو تعارف نکن ما دربست در اختیارتیم!

چهار شنبه رفتیم دکتر سرخوشت.این جلسه پنجم بود که می رفتیم.صدای قلب کوچولوت را شنیدیم که هیچ چیز الان تو دنیا به اندازه شنیدن صدای قلبت برام لذت بخشتر نیست و خوشحالم نمی کنه.

خلاصه که مادر جون قراره سه شنبه هفته بعد بریم سونو گرافی و اگه تو من و ببا را سر کار نذاری شاید بفهمیمم آقا چاقه هستی یا خانم چاقه!

پنج شنبه شب هم تولد دختر عموت بود که خودش خیلی تولدش را دوست نداشت

وبعد از ظهرش کلی اسباب بازی فروشی رفتیم که دوست دارم بیایی و خیلی از اونها را برات بخرم.

ایشالله من و تو و ببا سال دیگه با هم میریم خرید و برای تو هم اسباب بازی می خریم و بعد میاریم خونه من و ببا با هاش بازی می کنیم!!!!!!!!!!!!

یه چیز جالب که اون شب تو مهمونی کلی آدم با تجربه و دنیا دیده بودند!! ولی باز هم هیچ کی نفهمید تو دل ننا داری یواشکی همه را دید می زنی و دستگاه شنود داری!!!

تا حالا که خودتو نشون ندادی پس تا عید صبر کن تا ما دیگه یک دفعه به همه عیدی خبر اومدنت را بگیم.

امروز که اینها را برات می نویسم هجده هفته و دو روزته و ما داریم به وسطهای راه می رسیم

ایشالله یک روز ۱۸ سال و دو روزت بشه و خودت همه اینها را بخونی و بدونی چقدر ننا و ببا دوستت داشتند و چشم به راهت بودند.


شنبه چهارم اسفند 1386 توسط ننا



تپل میم زده!!!
سلام تپل میم زده من!!!!!!!

می دونم.حق داری امروز میم بزنی و اصلا تکون نخوری.ناهار خوبی نداشتی.آخه تو گامبو مگه مثل ببا رژیم داری که فقط نون و ماست بخوری!!!

عوضش می خوام برات امشب یک شام خوب درست کنم چاق من.

تپل من فردا وارد هفته هفدهم میشیم .دعا کن این هفته ها تندتر بگذره تا من هم از استرسم کم بشه همش یاد داداشت میافتم که تو این هفته ما را تنها گذاشت.

همه اعتماد به نفسم تو اون چهارشنبه تو مطب دکتر٬ وقتی که داداشت دیگه ضربان نذاشت جا گذاشتم و حالا بعد از اون همه روزامو با دلواپسی می گذرونم

به قول شاعر بیا و دلواپسی هامو بگیر از من!!!

راستی می دونی ببا این روزا رابین هود شده .همش پیاده روی می کنه و به فقرا ناتینگهام کمک می کنه!!

شبها هم میاد خونه مثل رابین هود دارت می زنه و ننا هم با این وضع الانش نقش جان کوچیکه را بازی می کنه!!!!!!

پریشب هم تولد بوا بود .تو خیلی خوشحال بودی. می دونم غذای خوب و آهنگ شاد و مهمونی را دوست داری .حالا میای و سال دیگه تو شمع ها را خاموش می کنی!!!!!!

قربونت برم چاق هفده هفته ای من!


چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386 توسط ننا



تپل گامبو!
سلام چاق من.گامبوی من.

الهی ننا قربون اون شکم گنده ات بشه که تا غذا می خورم تکون می خوری و خوشحالی می کنی.

تازه هر غذایی هم دوست نداری و اگه غذا تکراری باشه محل نمی ذاری!!!

تپلم ٬ برگ گلم دیگه آخرهای بهمنه و بوی عید و خرید و سبزه و ماهی میاد.ایشالله که سال دیگه من و تو و ببا میریم خرید سه تایی .

بی صبرانه منتظر مشت و لگدهاتم تپل ورزشکار من که شبها تازه یادت میاد بیدار بشی و تو دل ننا بازی کنی.

همه دوستات معلوم شدند پسرن یا دختر جز تو !

ولی هرچی باشی چه آقا چاقه و چه خانم چاقه برای ما چاقترین و گامبو ترین و عزیزترینی!!!!!!!

امروز هم ۱۶ هفته و ۲ روزته .ما به سلامتی ماه چهارم هم رد کردیم و داریم میریم تو ماه پنجم!


شنبه بیستم بهمن 1386 توسط ننا



Blog Skin