تبليغاتX
خط کمرنگ
خط کمرنگ

 
درباره وبلاگ

 

آخرين نوشته ها

 

نويسندگان

 

پيوند ها

 

آرشيو مطالب

 

 



من و ننای آشپز
 

دیدم تو پست قبلی همه خیلی از ببا تعریف کردید٬ اومدم یک افشاگری هایی راجع به ننا بکنم که دلتون بیشتر برای ببا بسوزه.

خداییش اگه یک عنصر معلوم الحال تو زندگی ببای من و جود داشته باشه ٬که هیچ هنری نداشته باشه خود همین نناست.

آشپزی اعم از درست کردن غذای ساده و شیرینی و کیک پختن و ..... در حد صفر!

خیاطی هیچ!

کارهای متفرقه افتضاح!

بیچاره ببا که تو این همه سال یک بار هم غذای درست و حسابی نخورد.

تنها چیزیه که بلده این هست یک مشت مواد را سریع بپزه و با هم قاطی کنه و یک مشت پنیر پیتزا بریزه روش که چیزی معلوم نباشه!

نه اگه تو ریگی به کفشت نیست چرا نباید اصل غذا معلوم باشه!

دیگه چقذه ببا به خاطر دست پختش جلو دوست و آشنا و فامیل و غریبه خجالت کشیده بماند!

حالا من فکر می کنید با این ننا چه کردم.

اولا که من ببا نیستم که بخواهم گذشت کنم.حالش را می گیرم اساسی.

برنج اگه شل و وارفته باشه ٬لب نمی زنم.و باید حتما قد کشیده و چرب باشه اساسی.

غذای تکراری را هر چند هم که دوست داشته باشم ٬محاله دو بار پشت سر هم بخورم.

و باید غذایی دیگه ای باشه تا من رضایت به خوردن بدهم.

غذا باید کاملا طعم و مزه واقعی خودش را حفظ کنه تا من بخورم.

خلاصه که با توجه به حساسیت ننا در غذا خوردن٬ من الان ننا را دارم تبدیل به یک آشپز بین المللی می کنم که البته به علت استعداد کم نامبرده تا الان نتیجه ای قابل توجه حاصل نشده.

ننا به جای اون همه فوتبال و فیلم دیدن می رفتی٬ یک کمی هنر یاد می گرفتی ضرر نداشت.

مامان بزرگ و بابا بزرگ خوبم که  میاین وبلاگم را می خونید٬ بیاین دست پسرتون را بگیرید و از این خونه ببرید تا از گشنگی نمرده!

هنوزم دیر نشده.حالا اون موقع جوون بوده و یک اشتباهی کرده .ولی میشه الانم جبران کرد!

یک ننای جدید که آشپزی اش خوب باشه هم برای من خوبه و هم ببا!

بزرگی کنید و ما را نجات بدید!


چهارشنبه پانزدهم مهر 1388 توسط تپل



Blog Skin