تبليغاتX
خط کمرنگ
خط کمرنگ

 
درباره وبلاگ

 

آخرين نوشته ها

 

نويسندگان

 

پيوند ها

 

آرشيو مطالب

 

 



کفشهایم کو!

 

بايد امشب بروم


بايد امشب چمداني راكه به اندازه پيراهن تنهايي من جا دارد، بردارم

و به سمتي بروم

كه درختان حماسي پيداست

رو به آن وسعت بي‌واژه كه همواره مرا مي‌خواند

يك نفر باز صدا زد: مانی

كفش‌هايم كو؟

 

نترسید !اول صبحی سرم به جایی نخورده!

شما هم اگه یک ببا و ننا مثل من داشتید٬تا حالا شاعر شده بودید.

داستان بر می گرده به زمان نوزادی من٬ وقتی که من فقط ۳ ماه ام بود و شروع کردم به غلت زدن.

و بعد هم همه کارها را سریعتر از بقیه دوستانم یاد گرفتم.المپیک نوزادان را که یادتون هست.

از سینه خیز رفتن و تا دست به مبل گرفتن ایستادن!

من تو همه کارها رکورد شکن بودم.القاب زیادی هم کسب کردم.مانی زرنگ٬بلا٬زبل خان و.....

ولی هر استعدادی که پشتش هیچ حمایت و تشویقی نباشه٬بالاخره یک جایی کور میشه!

این داستانها را گفتم تا بگم چرا من مانی در پایان ماه پانزدهم و در آستانه رفتن به ماه شانزده هنوز مستقل راه نمیرم!

ننا و ببا و اون ژست مثلا فرهیختگی و ساده و صمیمی بودن را که یادتون هست.

چه انتظاری برای راه رفتن من دارید!وقتی تا حالا برای من هیچ کفشی نخریدند و خودشون را کشتند و چشم بازار را کور کردند و هزار بار حساب و کتاب کردند تا برایم یک دمپایی خریدند

توقع دارید من با دمپایی برم خونه این و اون و خیابون!

وقتی هیچ کفشی ندارم ٬به چه امیدی راه برم!

این بار می خواهم یک جور دیگه رکورد بزنم.

می خواهم تا ۵ سالگی راه نرم.

تا اسمم در کتابهای رکوردهای گینس ثبت بشه!

 

باید امشب بروم!


من امشب اومدم به مطلبی که دیروز نوشتم اضافه کنم بر خلاف میل باطنی و فقط و فقط به خاطر مرام و معرفتم دل رنجور ننا و ببا را شاد کردم و اولین قدمهایم را برداشتم.(به تاریخ ۲۱ مهر ۱۳۸۸ شمسی مطابق با سن ۱۴ ماه و ۲۵ روزگی) و خانواده ای را غرق شادی و خوشی کردم.


دوشنبه بیستم مهر 1388 توسط تپل



Blog Skin