بايد امشب بروم
بايد امشب چمداني راكه به اندازه پيراهن تنهايي من جا دارد، بردارم
و به سمتي بروم
كه درختان حماسي پيداست
رو به آن وسعت بيواژه كه همواره مرا ميخواند
يك نفر باز صدا زد: مانی
كفشهايم كو؟
نترسید !اول صبحی سرم به جایی نخورده!
شما هم اگه یک ببا و ننا مثل من داشتید٬تا حالا شاعر شده بودید.
داستان بر می گرده به زمان نوزادی من٬ وقتی که من فقط ۳ ماه ام بود و شروع کردم به غلت زدن.
و بعد هم همه کارها را سریعتر از بقیه دوستانم یاد گرفتم.المپیک نوزادان را که یادتون هست.
از سینه خیز رفتن و تا دست به مبل گرفتن ایستادن!
من تو همه کارها رکورد شکن بودم.القاب زیادی هم کسب کردم.مانی زرنگ٬بلا٬زبل خان و.....
ولی هر استعدادی که پشتش هیچ حمایت و تشویقی نباشه٬بالاخره یک جایی کور میشه!
این داستانها را گفتم تا بگم چرا من مانی در پایان ماه پانزدهم و در آستانه رفتن به ماه شانزده هنوز مستقل راه نمیرم!
ننا و ببا و اون ژست مثلا فرهیختگی و ساده و صمیمی بودن را که یادتون هست.
چه انتظاری برای راه رفتن من دارید!وقتی تا حالا برای من هیچ کفشی نخریدند و خودشون را کشتند و چشم بازار را کور کردند و هزار بار حساب و کتاب کردند تا برایم یک دمپایی خریدند
توقع دارید من با دمپایی برم خونه این و اون و خیابون!
وقتی هیچ کفشی ندارم ٬به چه امیدی راه برم!
این بار می خواهم یک جور دیگه رکورد بزنم.
می خواهم تا ۵ سالگی راه نرم.
تا اسمم در کتابهای رکوردهای گینس ثبت بشه!
باید امشب بروم!
من امشب اومدم به مطلبی که دیروز نوشتم اضافه کنم بر خلاف میل باطنی و فقط و فقط به خاطر مرام و معرفتم دل رنجور ننا و ببا را شاد کردم و اولین قدمهایم را برداشتم.(به تاریخ ۲۱ مهر ۱۳۸۸ شمسی مطابق با سن ۱۴ ماه و ۲۵ روزگی) و خانواده ای را غرق شادی و خوشی کردم.  
|