خداحافظ همین حالا

بدون اغراق ٬زیباترین و عزیزترین لحظه های مادری ام شیر دادن به تو بود.
به یاد اولین چهارشنبه ای که پا به این دنیا گذاشتی و تو بیمارستان اولین شیرت را خوردی ٬این چهارشنبه بیست و هشت مهر آخرین باری بود٬که این لحظه دوست داشتنی را با تو داشتم.
چهارشنبه موقع اذان مغرب آخرین بار شیر خوردی ٬بعدش همدیگه را بغل کردیم و تو با شیر رسما خداحافظی کردی.
با ببا خودمون را برای هر نوع اتفاقی! آماده کرده بودیم.تا شب که با قصه و خرسی با هم خوابیدید.بعد نصفه شب بیدار شدی ٬ و به عادت همیشه می خواستی شیر بخوری و بخوابی.
بهت گفتم مانی یادت نیست با شیر خداحافظی کرده بودی و تو چند دقیقه کوتاه یادت رفت و برای اولین و آخرین بار برایش گریه کردی و آب خوردی و خوابیدی.
و تا صبح راحت خوابیدی و تا حالا چند بار از من سراغش را گرفتی که من بهت گفتم مانی حواست کجاست؟یادت نیست خداحافظی کردی!
تو یک بار دیگه من و ببا را حسابی شرمنده اخلاق ورزشی ات کردی و پروژه ای را که فکر می کردم خیلی سخت تموم بشه ـ خیلی خیلی خیلی ـ راحت پشت سر گذاشتیم.
از خدا بی نهایت ممنونم.از این که بالاخره گفتمان چندین ماهه من و تو جواب داد.از این که با خوبی و خوشی و خاطره شیرین از هم جدا شدیم.
از این که نگذاشت بهت دروغ بگم و با خاطره تلخی با شیر خداحافظی کنی.
از خدا بی نهایت ممنونم که گذاشت لذت مادر بودنم با شیر خوردنت تکمیل بشه ٬که تونستم بهت ۲ سال و ۳ ماه و دو روز شیر بدهم.
یاد اون دستهای کوچیکت و اون بوسهای انگشتی ات موقع شیر خوردن تا ابد با من می مونه.
(مداد شمعی و کتاب می می نی جایزه ببا و ننا به خاطر همه مرام و معرفتی بود٬ که برای اتمام پروژه گذاشتی!)




در اين وبلاگ از اولين لحظات حضور ماني و ونداد به صورت خطي كمرنگ تا بعد از تولدشان ثبت شده است.