فکر کنم سابقه نداشته بین پستهایم یک ماه تمام فاصله باشه !

مانی عزیزم ۴ سال و ۳ ماه و ۸ روزشه. این روزها تمام فکر ما پیدا کردن یک مهد کودک خوب برای مانی هست.

با این که فکر می کردم تا پیش دبستانی هیچ مهدی نمیره.شرایط طوری پیش رفت که برایش دنبال مهد هستیم.

مانی خیلی تو جمع بودن و مخصوصا جمع بچه ها را دوست داره. هنوز کلاس کانون شادی اش را با همون شوق و ذوق روزهای اولیه اش میره.اصرار زیادی داره که به مهد کودک بره.با بقیه بچه ها ناهار بخوره و بازی کنه و حتی اونجا بخوابه !

پیدا کردن مهدی که شرایط خوشحال کردن یک بچه ۴ سال و خورده ای را داشته باشه ٬ خیلی سخته.

بیشتر مهد های اسم و رسم دار کلی سوسول بازی دارند و ژستهای دو زبانه و و آموزشهایی که واقعا به درد دنیا و آخرت بچه ها نمی خوره.بعد هیچ کس نمیگه بچه کی و کجا بازی کنه پس !

مانی از وقتی ۴ ساله شده٬ جهش عجیبی در انرژی پیدا کرده ! مثل کسی که دوپینگ کرده باشه ٬تمام روز را در سر خوشی به سر می بره .بچه شادی هست و همش می خنده ا

توانش دقیقا چند برابر شده و کارهایی راکه قبلا  نمی کرد٬همه را حاضر به امتحان کردنش شده !

عاشق کلاسش هست و صبح ها از لحظه ای که بیدار میشه٬ شروع می کنه به پرسیدن این جمله که ساعت چنده و کی میریم کلاس و خدا به همه ما در چنین لحظاتی صبری مضاعف بده . آمین.

و البته داستان خنده دارتر پایان کلاس هست٬ که ما باید منتظر بمونیم و بچه های همسایه را تا دم خونه همراهی کنیم ٬ چون مانی تو مرامش نیست٬ تا کسی را نرسونه ٬ به خونه برگردیم!

عاشق ونداده.از صبح اینقذه به کارهای ونداد می خنده که اشک از چشمهایش میاد!

چون آقا ونداد ۹ ماه و نیمه ما ٬ هر کار نادرستی که قانون خونه ما به  مانی اجازه اش را نمی داد ٬انجام میده و من و ببا را حتی به اندازه یک مورچه جدی نمی گیره !

کلا ونداد این مدلیه که تو خونه فقط مانی را می بینه و برای دل اون هر کاری را انجام میده.

من و ببا برایش حکم روح اینا را داریم.بعضی اوقات برای این که زودتر به مانی برسه ٬کلا از روی ما رد میشه ٬مثل این که اصلا ما تو مسیر نیستیم واین جور موقع ها احساس همون روحهای سرگردون تلویزیون که از یک دنیا دیگه اومدندو کسی اونها را  نمیبینه ٬به ما دست میده!

تنها موقعی که ما را میبینه ٬ موقع  غذا دادن و هنگامی که لباس بیرون پوشیدیم ٬ هست. 

دم دادن اصطلاحی هست  که من و ببا وقتی مانی و ونداد یک دل میشند که خونه را منفجر کنند به کار می بریم.این جور مواقع دم میدند به هم اساسی.

خلاصه که زندگی ما کنار این دوتا وروجک می گذره.طوری که دیگه یادمون نمیاد کی شب میشه کی روز.

ولی خدا را شکر سالمیم.هنوز با یک شکلات پارمیدا خوشحال میشیم در حد لالیگا.

فقط کمی خسته ایم ! کمی !!!! باور کنید !

(دوستان اگه مهد ساده و صمیمی در حوالی ستارخان - شهر آرا - شهرک غرب و یا میدون آرزانتین می شناسید که به بچه خوش  میگذره٬ ممنون میشم ما را در جریان بگذارید)