جدایی مانی از پوشک !
این هفته یک مرحله دیگه تو زندگی ات را پشت سر گذاشتی و با پوشک خداحافظی کردی.از روز جمعه من و ببا تصمیم گرفتیم کمکت کنیم٬ که راحت از این مرحله عبور کنی و تو مثل همیشه خیلی خوب صبوری کردی.و حتی که امشب با هم رفتیم بیرون خیلی خوب با این مسئله کنار اومده بودی.
امروز دقیقا ۲ سال و ۱۰ ماهت شد.بی صبرانه منتظر تولدت هستی و همش منتظری اول تولد ببا بشه و میگی بعد تولد مانی هست.
این روزها انتظار می کشی تا آخر هفته مسافرت بریم.همش حرف از اراک رفتن و خونه خوبی می زنی و این که کدوم اسباب بازی را می خواهی با خودت بیاری!
دیروز دقیقا بعد از گذشتن یک سال دوباره با هم رفتیم سرزمین رویاها و موهایت را کوتاه کردیم والان یک آقا پسر خوشگل و مرتب شدی.
اگه بخواهم حرفهای جالب این ماهت را بنویسم تمام نشدنی هست٬ ولی چند تایی که برای ساعت دو نیمه شب یادم مونده اینهاست:
موقع پخش اخبار ورزشی:
رزی سپاهان چی شد؟استقلال چند چند شد؟
و یک روز که من تو آشپزخونه بودم صدایم زدی: رزی بیا ال کلاسیکو!
یک روز ساعت ۲ بعد از ظهر بود و ازت پرسیدم: به نظرت چرا امروز پدرت به ما زنگ نزده و تو خیلی جدی جواب دادی: پدرم تو جلسه هست !
یک روز عصر بهت گفتم مانی دلم گرفته و جواب دادی: رزی من موهایم گرفته!! و باعث شدی کلی بخندم.
حافظه خیلی خوبی داری.تمام مسیرها و آدرس ها و خاطرات دور را یادته.کلمات و شعر را خیلی خوب حفظ می کنی.
هوس خیلی چیزها را میکنی ویک دفعه نشستی چایی می خواهی با شیرینی!یا ساعت ۹ شب یک غذایی خاص را می خواهی.
دوست خوب ننایی.با هم خیلی گپ می زنیم.تو جریان همه امور خونه و بیرون و فکرهامون هستی.یک روزهایی ببا میاد صحبت می کنه و تعجب می کنه تو همه جریانها را چطور می دونی.
خیلی دوست داری به مهد کودک بری.به قول خودت عزیز دلم عاشقتم.دوست دارم.


در اين وبلاگ از اولين لحظات حضور ماني و ونداد به صورت خطي كمرنگ تا بعد از تولدشان ثبت شده است.