عزیز دل ننا ٬الان مامان تو خونه تنهاست و ببا اومده دنبالت و تو را با خودش برده سرکار.

خیلی خوشحال و هیجان زده بودی ٬از این که می خواستی بری اداره ببا و مرتب خوش تعریفی می کردی و به قول خودت مانی خوش تیپ شده و می خواهد بره اداره !

هفته پیش بر اثر پرخوری به دل درد و تهوع مبتلا شدی و دیگه عرق نعنا هم جواب نداد و مجبور شدیم شب بریم بیمارستان و یک آمپولی بزنیم و برگردیم تا حالت بهتر بشه.

ولی الان خدا را شکر بهتری و هم چنان در رقابت خوردن با ببا به سر می بری !

با جمله هایی که میگی هر روز ما را چندین بار می کشی!!حیف که خیلی زود یادم میره.

دوست داری فقط ببا موهایت را اصلاح کنه و خیلی آروم میشینی و ببا موهایت را کوتاه می کنه.

دیروز صبح برای صبحانه ننا٬ نون کم گرم کرده بود و وقتی نون تموم شد و تو گفتی :

رزی مانی دیگه بزرگ شده!خودش می تونه بره نون گرم کنه و بیاره!

دیشب که خوابیده بودی و نیمه شب ببا می خواست پتو بکشه رویت٬ یواش بیدار شدی و گفتی :

پتو بکش٬ ولی پاهایم از پتو بیرون باشه !

وقتی ببا می خواهد بیرون بره ٬کلی سفارش می کنی که چیزی جا نمونه و همش می پرسی موبایلت هم برداشتی .کیفت را برداشتی و...

قربونت برم که حواست به همه چیز هست.

عزیز دلم امیدوارم الان تو اداره خیلی بهت خوش بگذره٬ هر چند خونه بدون تو خیلی ساکت و آرومه.