تموم تابستان به این که مانی را کجا بفرستیم ٬پیش دبستانی فکر می کردیم. بعد دیدن همه اون سوسول بازی های مدرسه ٬ تصمیم گرفتیم مانی را بفرستیم جایی که دوست داشت و در اونجا خوشحال بود.

خانه فرهنگ محله که زیر مجموعه شهرداری هست. با یک شهریه ناچیز و معلمی که عاشق بچه هاست.

جایی که پارسال هم مانی مهد کودکش می رفت و حالا در کلاس بعد از ظهر خاله فتانه به پیش دبستانی میره.

جایی که از قرتی بازی های اضافی مدارس خبری نیست ٬ و فقط یک معلم شاد و خوشحال داره با کادری خوشحال و بچه هایی خوشحال !

این خانه فرهنگ پارسال در همسایگی ما بود و امسال به چند خیابون اون طرف تر از خونه ما نقل مکان کرده. و ما هر روز باید یک مسیری را برای رسیدنش پیاده روی کنیم ٬ که کمی کار ما را سخت کرده.

جشن مانی از روز ۶ مهر شروع شد . مانی و البته ونداد روز اول را با شادی و رقص در این کلاس شروع کردند ! جالب بود ُ وقتی مانی اومد خونه ٬ به من گفت : رزی نمی دونم چرا بعضی بچه ها گریه می کردند !!!

از یک شنبه ۷ مهر هم رسما کلاس آغاز شده و مانی  هر روز خوشحال تر از روز قبل به کلاس میره.

از ونداد بگم ٬ که از وقتی با مانی خداحافظی می کنیم ٬ تمام راه را میگه :نونی (مانی )

بعد یه خونه می رسیم و خیلی مظلوم میشه ُ٬ با این که هنوز یاغیه ٬ ولی ترجیح میده در نبود مانی کنار من باشه و از من دور نمیشه.

و عصر که ببا و مانی می رسند خونه ٬ از ذوق و خوشحالی ٬نمی دونه چی کار کنه.

از وقتی هم به مانی لباس فرم دادند ٬ کلی ناراحت شده ٬که من هم لباس فرم می خواهم !! و ما مجبوریم با این پیراهن مردونه که شبیه لباس فرم هست ٬آقای ونداد را با خودمون ببریم.