امروز تصمیم داشتم ٬ وبلاگ بنویسم. راجع به این روزهای مانی و ونداد. دیدم آقای ببا تو وبلاگش نوشته. همون را کپی می کنم این جا .


ما سرخوشان مست دل از دست داده ایم

شاید باربط­ ترین، نزدیکترین و دلی­ ترین موضوع این روزهای ما بنابه شرایط موجود و مثل بیشتر این سال­ها بچه­ ها باشند. شادی بیش از حد و غیرعادی  سرخوشان ما که به قول رزی، احتیاج به مشاوره دارند، درمانی برای شادی مضاعف.(راستی کاش یکی از این سال­ها برای دل مردم ، شادی مضاعف، نشاط مضاعف نامگذاری می­شد)

بنا به گزارش رزی، دو برادر بعد از رسیدن به کلاس، نقش ستاد استقبال مردمی از همکلاسان را به عهده می گیرند و مانی با استقبال از سایر بچه ها کیفشان را تحویل می گیرد و ونداد هم با نمایش طنز و مضحک خودزنی، موجبات خنده و شادی بقیه را فراهم می­ کند و این برنامه تا پایان یک ربع زمان ورزش و تحویل ونداد به مادرش، ادامه دارد. اما موضوعی که بیشتر، ما(والدین!) را نگران می ­کند، خنده، شادی و انرژی بی­ پایان این دو موجود و به خصوص مانی است.(شرایط نامبرده برای ونداد فقط در خارج از خانه و در همراهی مانی و برای جمع غیرخانوادگی ما صدق می­ کند). گرچه ما به حکم بیلبوردهای شهرداری در بیان آموزه­ های بس ژرف و تاثیرگذار در امور کودکان (شادی بی دلیل، دوست داشتن بی دریغ، کنجکاوی بی انتها) نباید نگران باشیم ولی ناخودآگاه حرص می خوریم.(مگر اشکال دارد که حرص خوردن ما هم بی دلیل باشد).


 

می خواهم اضافه کنم ٬ یک چیزهایی داره برای ما کم کم میشه نگرانی ٬ شاید هم آرزو .

حالا ما بگیم ٬ مانی پنج ساله است. مدرسه برایش خیلی هیجان انگیزه. نوشتن برایش جالبه. هنوز نرسیده٬ دوست داره بشینه ٬ مشق بنویسه !!

راجع به ونداد چی بگیم که هنوز دو سالش نشده. یعنی نباید برای رضای خدا و دل ما یک کم ترس جدایی از والدین را داشته باشه !اون عدم امنیت روان شناسی و ترس از جدایی پس چی میشه خب !!