این چند هفته ای که مانی مدرسه میره،هر روز کلی اتفاق و حرف تازه داریم که خیلی دلم می خواست همه را بنویسم.

ولی موقع نوشتن که میشه ،مثل این که حافظه آدم پاک میشه !

مانی یک دبستان دولتی نزدیک خونه ما میره. انصافا مدرسه خوبی بوده تا الان و معلم خوبی هم داره.چند تا از دوستانش هم که پارسال با هم پیش دبستانی خانه فرهنگ محله میرفتند،الان تو همین مدرسه هستند.

مانی و آرمین و حمید رضا و امیر حسین و محمد و نیما که از دوستان نزدیک پیش دبستانی بودند.هر روز موقع زنگ تفریح یک قرار گروهی دارند و بازی های جدیدی هر روز اختراع می کنند.مانی عاشق این دو تا زنگ تفریح و بازی کردن هست و هر روز با هیجان درباره اش صحبت می کنه.

بعد از یک هفته که رفت مدرسه،کشف جدیدی کرد .فهمید که مدرسه هم مغازه !!داره و بچه هایی که خوراکی نمیارند از اونجا خرید می کنند.

دیگه ما هم تصمیم گرفتیم ،روزهای یک شنبه مانی هم به جای خوراکی ،پول ببره و از بوفه مدرسه خرید کنه.

نمی تونید تصور کنید ،اولین یک شنبه ای که مانی با خودش به مدرسه پول برد ،چه حجمی از هیجان داشت !

بعد از دو هفته به این گروه دوستان صمیمی سابق،امیر سام ،دوست جدید و هم نیمکتی مانی هم اضافه داشت.

بعد از اون روز ما ساعت ها درباره امیر سام حرف می شنویم!یک روز طی یک معارفه کاملا رسمی من و ونداد ، با مامان امیرسام و خواهر کوچولوی امیر سام توسط مانی و امیر سام ،آشنا شدیم !

از مشق بگم. مانی الان در حال یاد گرفتن نشانه ها هست.معمولا پنج خط تو کلاس می نویسند و پنج خط هم مشق تو خونه دارند.

هفته اول مانی نمی دونست ،که باید مشق تو کلاس همون جا بنویسه.بعضی اوقات به جای نوشتن مشق کلاس برای خودش تو دفتر نقاشی می کرد!!

تا این که بعد از یک هفته راه افتاد. هنوز هم به طرز عجیب و غریبی به مشق علاقه داره. خودش تنها می نویسه.معمولا تو یک ربع مشقش تموم میشه و خیلی خوشحاله که می تونه ما را با تموم کردن مشق هایش سورپرایز کنه !

یک شنبه ها زنگ ورزش و بیکاری و قران دارند و معلم خودش نیست.برای همین این روزها چون مشق ندارند ،خودش برای خودش سرمشق می گیره و مشق می نویسه !!

تو همین عید غدیر چون معتقد بود عاشق مشق نوشتن هست ، قشنگ نشست ،پنج صفحه برای خودش مشق نوشت.

در این جور مواقع کم مونده بینمون درگیری فیزیکی ایجاد بشه!!و به خاطر این هم علاقه به مشق و مدرسه از دست من و باباش کتک بخوره

ولی میگه مامان به نظرم مدرسه خیلی عالیه ،خیلی عالی!!!

از همه با مزه تر صبح هاست که صبحانه می خوریم.معمولا ونداد به عنوان رییس و بزرگ خانواده !!هر روز یک پند و اندرز صبحگاهی برای کل خانواده داره،مخصوصا مانی!

یکی از پندهایش این بود ،که مانی یادت باشه جیش داشتی ،حتما به خانم معلم بگی !و یا دفتر مشق مانی را برمی داره و میگه ،آفرین مانی .مامان بیا بیین مشقهایش را چه خوب نوشته !!

مانی هنوز هم جز سر خوش ترین بچه های روزگاره. وقتی میرفت مدرسه ،با بابایش هیچ امیدی که وسایلش را بتونه بیاره خونه نداشتیم. چون معمولا وسایلش را جا میذاره و یادش میره و اصولا خیلی خودش را ناراحت مسائل دنیوی نمی کنه !

اما خدا را شکر تو این چند هفته اوضاعش بد نبوده !مفقودین تا الان یک پاک کن و یک مداد بود ،که برای مانی سرخوش آمار قابل قبولی هست !

ونداد هم از وقتی مانی صبح ها میره مدرسه ،حس می کنه خیلی بیکار شده ،و هر چند روز یک بار با سینا میره اداره .

الان هم از اون چهارشنبه هایی هست که با سینا رفته سرکار.هفته پیش که رفت اداره ،وقتی برگشت

بهش گفتم ونداد کجا بودی ،جایت خیلی تو خونه خالی بود.

چند روز بعدش یک روز صبح به من گفت :

مامان میشه جایم تو خونه خیلی خالی باشه ، با سینا برم سرکار