خانواده

من قبلا فکر می کردم دانشگاه زندگی آدم را به دو قسمت قبل و بعدش تبدیل می کنه،بعد نظرم عوض شد و گفتم ازدواج ،بعد ترش باز هم نظرم عوض شد گفتم مادر شدن!! و حالا مانی می خواهم آخرین نظرم را هم بهت بگم ،به نظرم اون چیزی که زندگی آدم را به دو قسمت تقسیم می کنه ،مدرسه رفتن بچه هاست 
مانی می تونم بگم در این سه ماه گذشته هیچی به اندازه یاد گرفتن یک حرف جدید ما را سر ذوق نیاورده!
شوق نوشتن کلمات جدید و با سواد شدن تو ما را با خودش برده به دوران خوش کودکی.حس می کنم با تو دوباره کلاس اولی شدم
عزیز دل مادر ،و علاقه مند زیاد همچنان به درس و مشق ،روزهای هفته ما خلاصه شده در تو و کارهای مدرسه
روزهایی که به سرعت برق و باذ می گذره.
ونداد مامان ،خیلی کم به تولد سه سالگی ات مونده،حالا هر کی ازت می پرسه چند ساله هستی،با افتخار جواب میدی که نزدیک تولدته 
و البته کادوی تولدت هم هر روز تغییر می کنه،ولی ثابت ترین درخواست تولدت همون عروسکی هست که برای روز تولد دلارام خریدیم!!!
هر شب موقع خواب که مانی از خاطرات مدرسه میگه ،تو هم از خاطرات مدرسه خیالی ات برایم میگی،رفیق روزهایی مامانی با سیب و ترانه،مثل کودکی های مانی .
رفیق کلاغهای پارک سر راه به مدرسه مانی هم هستی!
روزهای پاییزی ما از شش صبح شروع شد ،با صبحانه خانوادگی و بدرقه بابا و مانی و همراهی مامان تا ظهر و دنبال مانی رفتن و برگشتن و ناهار خوردن و دیدن باب اسفنجی و مشق نوشتن و منتظر بابا موندن و شام خوردن و هفت و نیم شب خوابیدن
این تمام برنامه ثابت شنبه تا چهار شنبه ماست.
همه خانواده برای پیشرفت مانی تلاش می کنیم و تلاش تو از همه بیشتره،پسر کوچولوی دوست داشتنی من 
در اين وبلاگ از اولين لحظات حضور ماني و ونداد به صورت خطي كمرنگ تا بعد از تولدشان ثبت شده است.