پست پاییزی

طبق روال طبیعی زندگی اگه شما یک پسر کلاس دومی داشته باشد و یک کودک دیگه که فقط کمتر از یک ماه دیگه چهارساله میشه ،باید کلی مطلب برای نوشتن داشته باشید و ثبت یک دنیا خاطره،ولی امان از این خستگی روزانه،امان از این تنبلی ،امان از این مغز قفل شده.
آقای مانی ما زود به مدرسه جدید عادت کرد،تنها چیزی که هنوز کل خانواده نتونسته باهاش کنار بیاد ،ساعت مدرسه هست که به نظر نسبت به مدرسه قبلی زیاد میاد،ولی یه چیز دیگه هم که هست ،این که یه تیکه از قلب مامان و مانی تو مدرسه شلوغ پارسال جا مونده 
مانی تو این سن بازی مورد علاقه اش فوتبال هست . وقت های زیادی با ونداد تو خونه بالای سر همسایه های بیچاره مشغول فوتبال بازی کردن هستند و یا با کارت های فوتبالش و یا فوتبال دستی !!
هنوز آرمین دوست صمیمی اش هست وعمر دوستی و همسایگی ما به سه سال رسیده و و ظهر موقع برگشت از مدرسه با همراهی آرمین و مامانش می تونیم خاطرات چند جلدی بنویسم!!!
مدیر مدرسه جناب آقای حقیقت ،که حقایق بسیاری !!را برای مانی بازگو کرده ،شخصیت تاثیرگزار این روزهای مانی هست و البته خانم صولتی عزیز معلم مانی .
پسرک لاغر من ،که هنوز هم خیلی قانون مند هست 
و آآآآآآآآآآممممممممماااا
ما یک بچه دیگه هم تو خونه داریم که کلا خیلی باحاله.صبح که از خواب بیدار میشه ،باید خانوادگی نذر صلوات !کنیم که امروز از کدام دنده بیدار میشه!!برای خداحافظی با بابا و مانی حتما باید ونداد در را باز کنه و مراسم خداحافظی و دست دادن و روبوسی به رسمی ترین حالت ممکن انجام بشه !!حتی اگه بابا و مانی خیلی دیرشون شده باشه و عجله داشته باشند.
بعد باید تلویزیون روشن بشه و از ساعت 8 تا یازده ونیم شبکه پویا دیده بشه ،در حالی که یک سینی خوراکی ،کنار دست ونداد باشه .
و البته اگه شبکه پویا لطیف بشه و شعر و ترانه کودکانه پخش کنه ،باید غرغر های ونداد که میگه "چرنده "را تحمل کنیم!!چون کارتون یا باید باب اسفنجی باشه یا گرگی که گوسفندان را می خوره 
در جواب درخواست های ونداد نباید به طور مستقیم نه گفت ،بلکه خیلی ظریفانه و دیپلماتیک برای جلوگیری از هر گونه تنش و درگیری، باید معمولا پاسخ مبهم داد !مثل چطور مگه و یا باید ببنیم چطور میشه !!
اعتماد به نفس همچنان به سقف چسبیده و پایینتر هم نمیاد !!
البته در کنار همه اینا پسر کوچولوی ما حسن های زیادی هم داره .
یکی اش این هست که خیلی خوب با خودش بازی می کنه و تقریبا تو خونه وقتی دو نفره تنها هستیم، هیچ کاری به کار آدم نداره .زود قانع میشه و البته بیرون در ملا عام بسیار آّبرو نگهدار هست !
روز شماری برای تولد چهار سالگی اش شروع شده و هر روز لیست احتمالی کادو ها را تغییر میده
روز و شب های پاییزی روستایی ما از شش صبح شروع میشه با مدرسه مانی و اعداد سه رقمی و خط تقارن و آخر هفته های دلپذیر و ساعت هشت شب با خوابیدن بچه ها به پایان می رسه.
این هم خاطرات اینستاگرامی پدر خانواده که به رسم یادگار ثبت میشه!
#ونداد #بابلسر #پرشیا_خزر #اسباب_بازی #تولد
"اینو برا تولدم می خری؟" این جمله ایه که ونداد پشت ویترین هر اسباب بازی فروشی از بیست و یک دی هر سال یعنی یک روز بعد تولدش تا نوزده دی سال بعد یعنی یک روز قبل تولدش، خستگی ناپذیر، تکرار میکنه و جوابش هم یک کلمه است:"باشه!" نه غائله ای درست میشه و نه تعهدی برای طرفین. در آخرین تولد هم بعد از همه ی آرزوهای متنوع، ونداد در اسباب بازی فروشی فقط پنج توپ پلاستیکی کوچیک خرید و روی نظرش هم پافشاری کرد و البته که ما هم به نظرش احترام گذاشتیم
بازی های روزانه
مانی فهرستی از بازیهای مورد علاقه شون رو نوشته و هر روز یکی از اونها رو انتخاب می کنیم. این بار نوبت رستوران بازی بود. مزیت این بازی اینه که من مدیر رستورانم و توی اتاق کارم یعنی تخت مانی دراز می کشم و فقط دستور میدم. مانی و ونداد هم به شدت کار می کنن. البته خودشون رضایت شغلی کامل دارن و منم از وضعیتم راضی ام!
ونداد با موتورش وظیفه خرید رستوران رو به عهده گرفته و مانی هم تمام کارهای دیگه مثل نظافت و آشپزی و تبلیغات. یکی از ویژگی هاشون که توی دنیای واقعی خیلی به من نزدیکه، مرخصی گرفتنشونه که هر دو دقیقه مرخصی میخوان که دیگه مجبور به تهدید کسر حقوق و اخراج از کارشون شدم.
مانی معتقده که کار من که مدیریته خیلی آسونه و همش خوابیدم ولی من بهش گفتم که مدیریت کار خیلی سختی ایه و من مجبورم همش فکر کنم! البته این فکر کردنهای من معمولاً با چند دقیقه چرت همراهه ولی خب برای یه مدیر استراحت هم لازمه.
ولی بر عکس مانی، ونداد به هیچ چیزی معتقد نبست و فقط با موتورش در حرکته و امضأ جمع میکنه و ما نمیدونیم برای چی. توی کارش خیلی جدّیه و اصلاً هم مدیریت رو به چیزی حساب نمیکنه.
استخر
یکی از برنامه های بسته ی تفریحی - انتحاری آخر هفته گذشته را استخر انتخاب کردیم. تجربه ای که چهار سال پیش برای من و مانی آزموده شد و خاطره خوبی ساخت. این بار برنامه با حضور شخص سوم محترمی رنگ جدیدی می گرفت و بالطبع آزمون سختی بود.
ونداد و مانی در جلسه توجیهی قبل از اعزام در موافقت نامه ای شفاهی متعهد شدند به هیچ یک از صحنه های کشف حجاب ملت نخندند. تعهدنامه پدر. کمی سنگین تر و در چند بند بود که از طرف مادر به رییس گروه اجرایی و خود گروه اعزامی ابلاغ شد. مواردی از قبیل استفاده کلاه بعد از سشوار و در هنگام خروج، وارد نشدن آب به گوش و دهان بچه ها، پوشش گرم و کامل بچه ها هنگام خروج از ماشین و استخر.
اما از آنجا که در هیچ پروژه ای شرایط آرمانی محقق نمی شوند، آن شب به لطف باران رحمت الهی و نبود پارکینگ نزدیک محل استخر و خواب درون ماشینی ونداد، رحمت الهی شد آزمون الهی و اولین گام اجرای تعهدنامه به خاطر طی مسافت طولانی پارکینگ تا استخر و ندای پیاپی "وا سردا"ی ونداد، رضایت بخش نبود. گام دوم که با برداشتن گام های بلند مانی در پرش به داخل قسمت کم عمق استخر و فرورفتن کامل سر و گوش و دهان زیر آب همراه بود به سرخوشی ناشی از عمل نکردن به قول هایمان بدل شد. از این لحظه به بعد گویی که همه چیز به قول مانی شد"خود زندگی". همه با هم زیر آب می رفتیم، آب به حلقمان می رفت و در حد مرگ سرفه میکردیم. چشمهای کلر خورده مان کاسه خون شده بود و اگر ونداد " شماره یک" بهش فشار نمی آورد و داوطلبانه اعلام نمیکرد، یادمان نمی افتاد که باید برگردیم.
یکی از معدود نذرهای من، برای مریض نشدن بچه ها تا بیست و چهار ساعت بعد از این پروژه بود تا برنامه هفته های بعد همچنان برقرار بماند.
به مناسبت هفته کتاب و کتابخوانی
یکی از وظایف روزانه ی ما " فهمیدن" است. این "فهمیدن" به همین سادگی به دست نمیاید و مراتبی دارد. این "فهمیدن" مرتباً همچون تهدیدات داعشی به ما یادآوری میشود و ما باید به دنبال تمهیدات امنیتی باشیم تا در صورت بروز عملیات، آمادگی لازم را داشته باشیم.
نمونه تهدیدهای روزانه:
🔘 " اگه با بابا بیرون رفتیم پامو توی آب میکنم تا تو بفهمی" . در این نمونه تهدید، مامان باید بفهمد در حالی که روح بابا از چیزی خبر ندارد و در گوشه ای دارد چرخ مملکت رو میچرخاند.
🔘 " اگه برسیم خونه آب روی فرش میریزم تا بفهمین". در این نمونه، بابا و مامان به طور مشترک تهدید شده اند و علت تهدید هم نخوردن بیسکوئیت دهن زده ساقه طلایی توسط مامان بوده ! بابا به دوربین زل می زند...
🔘 " اگه بریم بیرون به درخت لگد میزنم تا بفهمی" . مامان به دوربین خیره می شود...!
"چه دانمهای بسیار است لیکن من نمیدانم"
از چه رو میشوم هر روز تهدید زین خشم سنگین
—-------------------------------------------------------------------------------
ولی در پشت همه ی این هیاهوها قلب لطیف و فرهیخته ای پنهان است که علاقه ی فراوانی به مقوله ی کتاب و کتاب خوانی دارد. با دقت و لذت به کتاب خواندن دل می دهد و با سبد کتاب هایش شما را تشویق به خواندن می کند. پوشه قرمز رنگی با خود حمل می کند که در آن مجلات " رشد کودک" هستند و خودش با هیجان وصف نشدنی داستان بی مزه ی " نقاشی صوفی" را تعریف می کند. شاهدان عینی از ترددهای نیمه شبی وی با پوشه ای زیر بغل وقت خوردن آب شبانه خبر داده اند.
پ.ن: ما الان در وضعیت " فهم کامل" به سر می بریم که از لحاظ درجه بندی امنیتی پدافند غیرعامل، بحران درجه یک محسوب میشود و باید در حالت آماده باش کامل باشیم. در این حالت يك تیم والدین به تنهايي و با امكانات معمول خود قادر به مقابله با آن هستند.
اتوبوس #نوستالژی #بازی
از فهرست بازیهای بچه ها، اتوبوس بازی یکی از گزینههای روی میزه.
تو این بازی تخت یکی از بچهها میشه اتوبوس و من فقط ماشین رو از پارکینگ در میارم و بقیه رانندگی رو میسپارم به بچهها. معمولاً هم شهر مقصد آنقدر دوره که نیاز به دو سه تا راننده هست و من توی بوفه اتوبوس باید خوب استراحت کنم تا خدای نکرده خواب آلودگی باعث اتفاق بدی نشه. البته تازگیها مانی هم شگردش رو یاد گرفته و برای اینکه ونداد هم تمرین کنه فرمون رو میده دست ونداد و خودش میاد توی بوفه اتوبوس. ونداد هم به دلیل عشق فراوونش به خشونت، سریع تصادف وحشتناکی میکنه و تا پلکامون میخواد پروانهای بشه باید دفترچه اتوبوس رو برداریم بریم جواب افسر رو بدیم. یکی دیگه از ویژگیهای رانندگی ونداد، پیاده شدنش هنگام رانندگی و در حین حرکته. بدون توجه به قوانین فیزیک و طبیعت، وقت روندن اتوبوس پیاده میشه و خرید میکنه. چند باری هم که مانی راننده بود مجبور شدیم ونداد رو در حال حرکت اتوبوس از کف جاده جمع کنیم که داشت ماشین رو میشست! در مواردی هم همون دفترچهی کذایی (چند پست قبل در بازی رستوران) رو بر میداره و از افسر امضا میگیره. در چند مورد اخیر اینقدر بحث راجع به قوانین ترافیکی و فیزیکی و ماورایی در این بازی بالا گرفته که ترجیح میدم خودم پشت فرمون بشینم و نشسته بخوابم.
پ.ن : البته باید به بچهها حق داد که وقتی هنوز یک بار هم سفری با اتوبوس نداشتن، انتظار بازیهای نوستالژیک ازشون نداشته باشم.
در اين وبلاگ از اولين لحظات حضور ماني و ونداد به صورت خطي كمرنگ تا بعد از تولدشان ثبت شده است.