ونداد ببا، این یکی از معدود پستهای ببا برای توست که در این یکسال کم لطفی کرد و به هزار دلیل وقتی برای نوشتن در باب کوچک مردی چون تو پیدا نکرد. اما اکنون که به لطف خوابیدن سرشب تو و مانی، وقتی و حالی دست داد، بر آن شد تا خلاصه ای از یکسال گذشته را برای خانواده و تاریخ ثبت کند.

وندادی، تو درست یکسال پیش به عنوان خاتم همه ی پسران ما در بیمارستان خاتم الانبیا دو دیده بر جهان گشودی(بر خلاف مانی که تا مدتی یک دیده گشوده بود) و اینبار چون مانی تو هم مودار بودی از نوع 700 شانه و بلکه هم بیشتر.

همچون سالهای گذشته که در بامداد رحیل، ببا وننا ساک به دست و هربار سبکبارتر(به واسطه تجربیات بیشتر) مراحل تکراری پذیرش را پشت سر میگذاشتند، اینبار هم با هیجانی در حد همان هیجان به دنیا آمدن مانی اسطوره ای تو ، قدم به بیمارستان گذاشتند. دیگر فقط اثر کمرنگی از خاطره تلخ به دنیا نیامدن اولین برادرت بر در و دیوار طبقه دوم آن بیمارستان مانده بود. باقی هر چه بود حس و هیجان و شور بود عین آنچه که بر ما برای مانی گذشت.

ببا همچون مردی با کوله باری از تجربه بسیار دوست داشت که از تجربیات خود برای پدران منتظر و تازه کار  سخنی و نکته ای بگوید که به لطف استرس و هیجان همه ی آن پدران، کسی چیزی از او نپرسید و ببا هم تجربیاتش را برای خود نگه داشت!

عصر همان روز که مانی و خاله لیلا به همراه ببا برای دیدن تو و ننا عزم جزم کردند، بر اثر هیجان بیش از اندازه در حالی که یک فقط یک ربع به پایان ساعت ملاقات باقی مانده بود، بدون دسته گل و هدیه، لبخندزنان به دیدارتان شتافتند. صحنه ی بهت وحیرت مانی از آنچه که می دید و بچه ای که در آغوش مادر او جاگرفته بود،بی نظیر بود. فردای آن روز تو رسماً به خانه ی ما(و البته خانه ی خودت) پاگذاشتی. باز لطف خداوند و تجربه به یاریمان آمد و از آنچه که در بدو تولد مانی گریبانگیرمان شد، رهایی یافتیم. خیلی ها معتقد به قدم تو در امر اشتغال ببا بودند و اکنون پس از گذشت یکسال ببا کمی درآن تردید دارد.

همه چیز عالی بود و فوق العاده در حدی که می شد به برادران بیشتری هم فکر کرد تا اینکه تو به فکر کشف دنیای اطراف خود افتادی و به مدد 4 دست وپا (نه از حیث خلقت عجیب) قله های زندگی ما را درنوردیدی و در این کسب تجربه از مراد و مولای خود، مانی درسها آموختی.

در خسته ترین لحظات زندگی، خنده ها و کشمکشهای سرخوشانه تو و مانی، معدود سلولهای زنده باقیمانده ببا و ننا را سرشار از امید کرد. در کنار مانی آموختنی ها را زودتر از زمان مقرر آموختی و خوب هم درس پس دادی. تو استادی چون مانی داری ولی اینها دلیل نمیشود که فراموش کنیم چه چغر بد بدنی بودی. نمایندگی رسمی و انحصاری "پسر بابا" را از مانی ستاندی ، حق وحقوق خودت را به طور کامل از همه اعضای خانواده گرفتی و میگیری که چندان بی ربط به چغر بودن نیست.

البته ما (ننا و ببا) سرسختانه معتقدیم که شما دو تا بولک و لولک خانه ی ما، در آینده ای نه چندان دور، روزهایی بسیار همدلانه تر و نزدیکتر با هم خواهید داشت، روزهایی که گره های زندگی را به کمک هم باز کنید، تجربه های ناب را به هم بیاموزید و دوشواریها را با هم بیازمایید.

یک سالگی ات مبارک پسر ژاپنی ما!